نشسته بود و از مردک ریشو می گفت که سراغم را گرفته، که هربار می پرسد مرا دیده یا نه، که امتحان هایم چه طور بود. مبادی آداب است شاید، که من نیستم. خیره شدم به چیزی همان دور و بر و هیچ واکنشی نشان ندادم. حتا برای حفظ ظاهرِ متین و مؤدب نگفتم: «سلام برسون.»

کنجکاوم برای شناختن و سرک کشیدن و حتا اگر خوشم آمد، معاشرت کردن، که انگار در توانم نیست. البته همین الهه هم اگر بگوید هم کلاسیِ فلان جا سراغم را می گرفته، شانه بالا می اندازم. منتها این جا «در» همین سراغ گرفتن است، و آن طور نیست که هر طرف بروی همین آدم ها را ببینی و خواهی نخواهی با هم آشنا شوید.

از میل به ایگنور کردن به اینجا رسیده ام که درباره اش حرف بزنم و بگویم کنجکاوم؟ هاه! راستش رها کرده ام. و فکر می کنم به من چه واقعا؟ و کمی هم فکر می کنم شاید ماجرا آن قدرها هم احمقانه نباشد، خب دوستش دارد. اگر ندارد هم به من چه. الهه هم اگر این طور سعی نمی کرد در جلسات احمقانه ی خواستگاری آدم ها را ببیند و بشناسد و انتخاب کند شاید برایم قابل تحمل تر بود. در مجموع معذرت خواهی مفصلی به گلشن بدهکارم.