امروز افتضاح بود؛ افـ تـ ضاح. امروز نه تنها یک ساعت و نیم دعوا شدم، مجبور شدم از عواطفم برای کسی بگویم که هرگز لحظه­ای اعتمادم را جلب نکرده. من امروز جلوی خانم رفیعی گریه کردم. برای سومین بار در چهار سال اخیر دعوایم کرد. من امروز جلوی شاگردهایم گریه کردم. 

بچه­های پیش نیم ساعتی زودتر از پایه تعطیل می­شوند. مهم نیست که قرار بود چه کار کنیم و چرا. مهم این بود که چهار پنج نفری دور میز کتابخانه نشستیم و خواستیم که شروع کنیم. من -به عنوان نیمه دانش­آموزِ پیش­دانشگاهی-  نگران شدم که شاید حرفم را جدی نگرفته­ باشند و دردسر درست کنم برای بچه­ها. یک ربعی از زنگ گذشته بود. بلند شدم و رفتم پی مشاور پیش. گویا رفته بود ساختمان کناری و من تصمیم گرفتم که خودم از معاون مدرسه – که فی الواقع همه کاره­ی مدرسه است و کافی ست به هر کسی بگویی که «خانم رفیعی» این طور گفت، از بپای دم در (روابط عمومی؟) تا معلم­ها و پسر و دو دخترش (بله، حتا پسرش هم در مدرسه­ی ما کار می­کند) و حتا مدیر هم از حرفش حساب می­برند. طولانی شد، خودم از معاون- بپرسم که: بمانیم دیگر؟ قصد نداشتم کلمه­ای بیشتر حرف بزنم. از تست و کنکور هرچه را نفهمم این را می­فهمم که وقت واقعا طلاست. من هم واقعا قصد نداشتم ماجرا را طولانی کنم. به عنوان نیمه همکار مدرسه گفتم :«من و شریفی و ملک و سارا و الهه که...» گفت:« خواهشا وقت این بچه رو نگیرید.»

اولین واکنشم این بود: پس واقعا نمی­فهمه؟! می­دانستم منظورش به الهه است -تک رقمی امسال مدرسه و در درجهی دوم، دوست من. همین طور سعی می­کردم زنجیره ی واکنش­هایم را که مسلسل­وار شلیک می­شدند مهار کنم. گفت :«الهه رو وارد این بچه­بازی­هاتون نکنید.»  چهره­اش حالتی داشت که انگار بوی سطل فلزی سر کوچه به دماغش خورده. من تمام تلاشم را کردم، اما موج خفیف خشم از کف پاهایم بالا می­آمد و هر چه زمان می­گذشت قوی­تر و خشمگین­تر می­شد.

می­خواستم با این صحبت سی-چهل دقیقه­ای، غم هانیه را و تلاطم زهرا را و فرسودگی الهه را تا حد خوبی تعدیل کنیم. و شاید بیشتر به دنبال درمان تنهایی خودم بودم. چند دقیقه­ای در سکوت خیره نگاهش کردم. دیالوگ­های پنج-شش دقیقه­ی بعدی را درست یادم نیست. فقط می­دانم حرف­هایش امواج بزرگ خشم را در تمام بدنم پخش کردند. لوله­های آب گرم و سرد دستشویی­ها از راهروی ورودی رد می­شود. دستم را تا صورتش بالا آوردم و هردو را با هم گرفتم (لازم است بگویم که دست­های بیش از حد بزرگی دارم؟) از پهلوی دستم چهره­اش را می­دیدم و انگشت­هایم را که از شدت فشار کاملا زرد شده بودند.

لعنتی.

هر چه بیشتر می­گفت من بیشتر می­فهمیدم که ادامه دادن فایده­ای ندارد، که این بیچاره بعد از ده­ها سال چکش کاری بچه­های مردم، هنوز خیلی چیزها را نمی­فهمد و چقدر کهنه و در شرف پوسیدگی به نظر می­رسد. شروع کرد به گفتن از خانواده­های همین بچه­ها. گفت که چقدر مشکل در خانواده دارند و چقدر تلاش­های پدر و مادرشان را قدر نمی­دانند. گفت که این بچه­های قدر ناشناس ترمز گروهند و علت عدم تمرکز الهه، پس مجبوریم جدا کنیمشان. این حرفش، ضربه­ی آخر را زد.

گفتم :«شما تا حالا با الهه درباره­ی این چیزا حرف زدید؟ می­دونید الهه چه حالی داره؟» گفت :« نه. اصلا نمی­خوام الهه رو درگیر این حاشیه­ها کنم» گفتم:« رابطه­ی دوستی یه واقعیتیه که وجود داره. آدما به هم محبت دارن.» گفت:« من واقعا فکر می­کردم دقت نظر شما بیشتر از این حرفای سطحی باشه.» خیره نگاهش می­کردم. بچه­های پایه کم کم می­آمدند و از بین من  خانم رفیعی رد می-شدند. زنگ خورده بود. دوست داشتم زودتر سر و ته ماجرا را هم بیاورم. هیچ نمی­خواستم بچه­هایم مرا با آن چهره­ی خون­گرفته ببینند. گفت:« اگه الهه رتبه­ش خراب شد به همه می­گم که به خاطر همچو دوستاییه که داره.»

نه.

نه. این درست نبود.

موج خشم در سرم می­چرخید و می­کوبید. سر و صدا بچه را از خواب بیدار کرد. بیدار شده و نشده شروع کرد به گریه کردن. زدم زیر گریه. کاش می­شد خودم را پشت در بگذارم، زنگ بزم و فرار کنم. گروههای بزرگ بچههای دهم از بین ما رد میشدند.

امروز افتضاح بود؛ افـ تـ ضاح. امروز نه تنها یک ساعت و نیم دعوا شدم، مجبور شدم از عواطفم برای کسی بگویم که هرگز لحظه­ای اعتمادم را جلب نکرده. اشتباه کردم. به جای خیره نگاه کردنها باید راهم را میکشیدم و میرفتم. اشتباه کردم که لجوجانه ادامه دادم. خودم را که میشناختم، این خود لوس احمق را. بدتر از اینها، من امروز جلوی خانم رفیعی گریه کردم. در ضعیف ترین ورژن خودم فرو رفتم و اشکهای عزیز مقدس را جلوی کسی که نمیفهمیدشان حیف کردم.چرا خدا؟ چرا من باید همچو دختر لوس زرزرویی باشم؟ برای سومین بار در این چهار سال اجازه دادم دعوایم کند. لعنت. فضاحت بار تر از همه این بود که من امروز جلوی شاگردهایم گریه کردم. تو چه طور معلمی هستی لعنتی؟ چه طور دانشآموزی؟