در اعماق همه ی ما ترس، خشم، آگاهی، استیصال، حقارت، قدرت جویی و سر خوردگی های عجیبی وجود دارد. و پشت پشت پشت همه ی اینها، تنهایی.
تجربه ی کافی هرکدام از آن¬ها فهم کاملی از اعماق تاریک تر انسان به دست می دهد. آنقدر کامل که توقع هیچ درک متقابلی از آن نمی رود. واژه ها در این مرحله آنقدر تراش خورده و دقیق اند که در ذهن های کثیف جا نمی روند: ذهن هایی که به قدر کافی پست بودن را -با تمام مشتقات آن در بالا- تجربه کرده اند.
و گاهی اینجاست که ترس عجیبی که از تنهایی داشتیم مثل یک ظرف بزرگ چینی -بی صدا- می شکند و ما به دروغ درد زخم های ترس را درد تنهایی تصور می کنیم.
***
امشب را به بهانه¬ای در یک مسافر خانه ی بین راهی خواهم خوابید و لحظه¬هایم را شرح خواهم داد تا در تک تک قدم¬هایم اثر غلیظ خود نمایی را ببینید.
صاحب مسافرخانه خودنمایانه به من لبخند خواهد زد و در حالی که بوی تعفن فضا را تحمل می کنم؛ شماره ی اتاق را خواهم پرسید و از پله ها بالا می روم؛ به هردو عادت کرده است.
در را که می بندم، چشم هایم شروع به سوختن می کند و دماغم خارش می گیرد. دلم کم کم آشوب می شود. هنوز به در تکیه داده ام که دردی از کف پا هایم شروع می شود و همچنان که بالا می آید شدید تر...
دوباره درد گرفته است.
درد عجیبی که بدون سوزش یا هیچ چیز دیگری، تنها از پشت در، از خانه¬ام، ماشین¬ام و تمام چیز¬هایی که می¬شناسم می¬آید؛ از اعماق وجودم.
این بار، «تنهایی» از تمام منافذ بدنم بیرون می زند -تمام آن ها- و کم¬کم روی تن یک دیوانه می¬نشیند. دیوانه ای که بیش از هر چیز شبیه این اطراف است.
***
دو روز است با یک دیوانه هم اتاقی بوده¬ام. آن هم در یک مسافرخانه¬ی بین¬راهی. دو شب است خواب راحت ندارم. از سروصدای این دیوانه اعصابم به هم می¬ریزد. حتا شب¬ها هم ساکت نمی¬شود. دائم زل می¬زند به چیزی، به بخاری، به گل گوشه¬ی راست ترنج فرش، به دست¬های من، به دماغم، حتا گاهی به گوش سمت چپم. یک بار من هم نشستم خیره بشوم به چشم¬هایش، تا شاید از این همه زل زدن دست بردارد؛ نتوانستم. یک دیگ بزرگ شیشه¬ای مشکی آن¬جا بود که محتویات¬ش غلغل می¬کردند. بخارش زد توی صورتم، چشم¬های¬م داشت می¬سوخت.
داشتم می¬گفتم دو روز است با یک دیوانه هم¬اتاقی بوده¬ام و نتوانسته ام بخوابم. هرشب مجبور می¬شوم دزدکی از پله¬های مسافرخانه بروم بالا و روی خرپشته بنشینم. البته این¬جا هم ساکت نیست، صدای ماشین¬هایی که قرقر می¬کنند و رد می¬شوند، رادیوی مسافری که او هم خواب ندارد و گذاشته روی تریلرش تا بهتر آنتن بگیرد و کم¬تر خش¬خش کند، بادی که گاهی می¬وزد و گاهی نه، کلی ستاره که زل می¬زنند به آدم¬ و چیزهای دیگر. اما خب، لااقل این¬ها صداهای جدیدی هستند که طول روز نشنیده¬ام.
بله. داشتم می¬گفتم دوروز است با یک دیوانه هم¬اتاقی بوده¬ام. آن¬هم در مسافرخانه¬ای که در جاده¬¬ی فرعی یزد-اصفهان است و تنها تفاوت¬ش با جاده¬ی اصلی تهران-چالوس این است که تعمیرگاه و هوای مرطوب ندارد. خلاصه من و این دیوانه دو روز است باهم، هم اتاقی بوده¬ایم. چون مسافرخانه اتاق تمییز، یا بهتر بگویم اتاق خالی،یا شاید اصلا اتاق دیگری ندارد. و بعد از سه روز دیگر که قطعه¬های یدکی ایران¬خودرو رسیدند و صاحب مسافرخانه -که در اصل تعمیرکار بوده- ماشین مرا تعمیر کرد؛ می¬روم و دیوانه همین-جا می ماند. همان¬طور که قبلا بوده.
البته این¬¬ها را حدس می¬زنم، چون نه می¬دانم فاصله¬ی اولین نمایندگی ایران¬خودرو از این¬جا چه¬قدر است، نه می¬دانم این دیوانه می¬خواهد چه¬کار کند. فقط حدس می¬زنم. چون قیافه¬اش خیلی شبیه این اطراف است، خیلی خیلی شبیه. آنقدر شبیه که اگر این¬قدر صدا نکند، بین کابینت¬ها، یا گل¬های فرش، یا بین سنگریزه¬ها و تخته¬سنگ¬های آن بیرون، یا حتا بین آسمان و باد گم می¬شود-حتما. با این¬همه اصلا حرفی درباره¬اش به صاحب مسافرخانه نزدم. فکرنکنم کسی هم تا¬¬به¬حال حرفی درباره¬ی این دیوانه -که در اتاق شماره¬ی دو است- حرفی به صاحب مسافرخانه زده¬باشد؛ یا اصلا بخواهد که بزند. شاید اصلا نداند که دیوانه¬ای در یکی از اتاق¬های قابل استفاده¬اش هست.
***
اصلا همان بهتر که تنهایی¬ها و ترس¬هایمان را خودنمایانه سرکوب کنیم... همان بهتر.