خسته ام. خسته ام. خسته ام. بچه هیولا توفانی به پا کرده که نمیدانم چند دختر بچه ی تخس پنج ساله درعالم بوده اند که بتوانند همچو الم شنگه ای به پا کنند. دوست دارم بخوابم و موقع بیدار شدن، همه این تلاطم­ها تمام شده باشند. حیف که وقتی میخوابم هم خسته میشوم. شب اول را یادم نیست. اما از یک جایی به بعد به نظرم آمد دیشب هم همین خبر بود، دیشب هم داشتم سعی میکردم خودم را نجات بدهم. در قالب محافظت از کس دیگری که درست یادم نیست، اما فکر میکنم داشت میخندید. هر شب یک ماجرای دیگر، هر شب –احتمالا- یک نفر دیگر.

کم کم دیگر مهم نیست که من دارم از کسی یا چیزی محافظت می کنم. خواب کش می آید و لحظه های مبارزه را با جزئیات بیشتری میبینم. مشت، تَرَک استخوان ساق، کوفتگی بازو و کمر و سینه. با هزار نفر، ده هزار نفر، با همه ی آنهایی که در عمرم دیده ام مبارزه کرده ام، این آخری نیست، اما من خسته ام. من خسته ام و احساس می کنم نزدیک است بمیرم. نگاه میکنم به چیزی یا کسی که محافظتش میکردم، تار و دور و خندان است. انگار که من بی دلیل نگرانش بودم، انگار که من خیال می کرده ام، من خیال می کرده ام که... بیدار میشوم، نا امید و مستأصل، خسته. دیوارِ کنار تخت پر است از فرورفتگی، جای ضربه. جای ضربه ی زانو، جای آرنج، جای استخوان برآمده ی مشتم، احتمالا دست راست، احتمالا انگشت دوم از چپِ دست راستم. بالش دیگری هم از کمد برمیدارم، جلوی دیوار میگذارم که شاید صبح کمتر کوفته باشم، فایده ای ندارد. صبح روز بعد باز هم خسته ام، صبح روز بعد هم.

احساس میکنم یک توفان عظیم، یک توفان خیلی عظیم درخودم حمل میکنم. پایش را به زمین می کوبد: عوضی! تمام حافظه ام را به کار میگیرم که چهره ی مربی های مهدکودک را درست تصور کنم و با آرامش اقناع کننده ای توضیح بدهم که این حرف مناسبی نیست، و کسی که رو به رویش نشسته هم تقصیری ندارد و علاوه بر این ها... فایده ای ندارد. عصبانی میشود و میزند زیر گریه، گریه با صدای بلند، شانه هایم میلرزند، اما مقاومت میکنم و کاری که میخواهد را نمیکنم، حرفی که میخواهم را نمیزنم.

***

از پشت ترک هایِ قرنیه یِ چشم هایم میبینم که بالا و پایین میرود، روی زمین مینشیند. من، روی صندلی خودم را جمع کرده ام و آرزو میکنم به خلسه ی دوران جنینی برگردم، سعی نمیکنم به یاد بیاورم، به طور غریزی همان طور جمع میشوم که در جنینی جمع میشدم. سرش را روی زانوهایم میگذارد، دستش را به ساق پایم میگیرد، بلند میشود و کنارم مینشید، دوباره برمیگردد روی زمین و رو به روی من، حرف میزند، صدایش را نمیشنوم، اما انگار جواب های درستی میدهم. از هیجانی که در نگاه و صدا و رفتارش موج میزند بیزارم، متنفرم، چندشم میشود.

***

فریاد میزند: مثل خر. مثل خر. مثل خر. خودم را سانسور میکنم. بچه/توفان/هیولا خودش را به در و دیوار میکوبد و زار گریه میکند. تمام بدنم میلرزد، صندلی میلرزد، گلشن میلرزد. دوست دارم بخوابم و موقع بیدار شدن همه چیز تمام شده باشد، اما حیف که خواب هم خسته ام میکند. حیف که خواب ها واقعی تر همه چیز را نشانم میدهند، حیف که در خواب هیولا نمیتواند خیال بودنم را انکار کند، نمیتواند فروریختنم را انکار کند. از قالب مربی های مهدکودک بیرون میزنم: بس کن! بس کن! بس کن! این کولی بازی کودکانه ات را تمام کن! بس کن دیوانه! بس کن هیولا! برو! خلاصم کن! بمیر! بمیر!

اگر میتوانست، شدیدتر گریه میکرد. اگر میتوانست، میرفت، میمرد.

با بغض مظلومانه ای که فقط از دختر بچه های پنج ساله برمی آید نگاهم میکند. انگارکه گریه اش تمام شده باشد،مثل بچه ی بی پناهی که تا همین چند وقت پیش فکر میکرد برای این نامعمول بودنش، برای این بیزار بودنش کسی هست که پا به پایش نامعمول و بیزار باشد. خیال میکرد پشتوانه ای دارد. خیال میکرد. پشتوانه اما تار و دور و خندان است و دستش را به ساق پایم گرفته، خیال، فروریختنی.

تخیلاتم رم کرده اند. فرار میکنم که بین دست و پایشان له نشوم. پنهان میشوم، پنهان اما نمیتوانم بمانم. من نمیتوانم جواب ندهم، در من این ها نیست. خودم را به میانه ی توفان می اندازم: تو تغییر میکنی. خودم جواب میدهم: بله، اما نه از آن جهت که به تو مربوط است، که به تو مربوط است، که به تو ... احمق! دیوانه! نفرت انگیز! لعنتی! سعی میکنم ساکتش کنم؛ اما بدتر میشود. از دیگران پنهان کردنش به قدر کافی سخت است، از خودم دیگر نمیتوانم پنهانش کنم. عصبانی است. هیولا، مثل توفانی که دست کمش گرفته اند، عصبانی است. اما قدرت تخریب ندارد. هیولا را دست کم نگرفته اند، چون چیزی از خودش ندارد. چون دست کم است. چون جز وابستگی هایش به دیگران ندارد. هیولا اما نمیخواهد این را باور کند.

حالش را میدانم، چون من هم دوست ندارم نبودنم را باور کنم. هر لحظه که بیشتر به این موضوع میپردازم، بیشتر از خودم کم میکنم، از خودم برمیدارم و روی وابستگی هایم میگذارم. از خودم بر میدارم و روی دیگران می گذارم. روی تو میگذارم، روی تو، روی تو، روی تو... لعنتی! کاش عوض این همه شعر، بدوبیراه های بچه را برایت میفرستادم. کاش در من بود...

***

تخیلاتم رم کرده اند و فکر میکنم به شعرهایی که برایت گلچین میکنم وتصور این که دست آخر کدام مردک ریشویی خواهد خواندشان. این دیوانه اش میکند، اما من خوشحال میشوم. من راضی ام از این که شعر داشته باشی که در جواب شعرهایش بنویسی، اما توفانی در من هست که از تصور این کار چندشش میشود. منزجر است از این تصور، بیزار است از تو، از آن مردک، از تمام شعرهایی که برایت گلچین کرده، از حالت چشم هایت وقتی میگفتی که شعر بلد است، که کلی شعر بلد است...

***

فکر میکردم با این کار، با این کمترین کاری که بلدم، میتوانم کمی از آن همه وابستگی را که به دستهایش داده ام، پس بگیرم. خوشحال میشدم اگر کمی وارد زندگی اش شوم، اگر کمی برایش متفاوت باشم. در عوض آن همه که برای من متفاوت است (بود؟) حالا هیولا میبیند که این باریکه راه ورود را کسی قرق کرده، کسی که وقتی میخواهد از ریشش بگوید، چشم هایش برق می زند. هیولا میبیند که کسی بی هیچ دلیل منطقی، اما خیلی سریع برایش متفاوت شده و این دیوانه اش میکند، این، بچه­ هیولا را به یک توفان عظیم تبدیل میکند، یک توفان خیلی عظیم.