زیرزمین

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ترس» ثبت شده است

صعود

در ژرفاژرف تاریکی و خاموشی، بانگی فراگوش ­ها رسید. مردی افتان و خیزان به نزدیک کلبه­ ها می­ آمد. خسته می­ نمود. چنان خسته که فهمیدیم خویشتن را به تنهایی از کوه بالا کشیده است. راه نادانسته به راه افتاده، یا در میانه ­ی مسیر، به حادثه ­ای گرفتار آمده بود. در روشنایی ماه نیمه، چندان کوهستان پیدا نبود که مردی را –خسته و بی ­مَرکَب، با عصای کوتاه و با توشه ­ی بسیار- یارای آن باشد که از سنگ­ ها و تخته سنگ­ ها بگذرد و تا کلبه ها برسد. او راه را نمی­دانست یا حامل تصمیمی چنان بزرگ بود که راست بالا آمدن از این جانبِ کوه را برگزیده بود.

ابرها دیگر بار روی ماه را پوشاندند. برق چشمان مردِ تلاشگر باز خاموش شد. دانستیم که دیگر بار او را نخواهیم دید و خبرش را نخواهیم شنید، چرا که بانگی دیگر شنیده بودیم و صدای مهیب ریزش سنگ ها را- چنان مهیب که صدای نفرت انگیز خرد شدن استخوان را در خود حل کند.

۰۱ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۴۱ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

ترس هایی که مثل سطل آب سرم خالی می شوند

قبلا هم یک بار دچار چنین حمله ای شدم. شب بود، ناگهان ترسیدم که تنها شوم، و به این بهانه مفصل گریستم. چهارشنبه غروب هم، اول معده ام از گرسنگی به سوختن افتاد، و بعد از گرسنگی ترسیدم، و از تاریکی شب ترسیدم، و از روشنایی موهوم تیر چراغ برق ترسیدم، و از آدماهایی که نگاهم می کردند ترسیدم، و از موتورسوارها و صدای نزدک شدنشان از پشت سر، و از خیابان شلوغ، و از کوچه ی خلوت، از کرکره ی مغازه ها، از ایستادن در پیاده رو و از راه رفتن. از همه چیز می ترسیدم و در قلبم خشک شده بودم. مثل نوزادی که چشمش هنوز درست نمی بیند، از هر چیزی می ترسد، و تنها به دست های مادرش اعتماد می کند. کودک ناتوانی بودم که در تاریکی خیابان گیر افتاده است و دیوانه وار دنبال دستی آشنا می گردد. بی تاب بودم. سیر نمی شدم. آرام نمی شدم. می ترسیدم که گریه کنم و می ترسیدم که تا خانه را بدوم؛ به تمام معنا گیر افتاده بودم.

برساوش بود که می توانست نجاتم دهد، که نداد.

۲۹ تیر ۹۷ ، ۲۱:۴۸ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

این جزیره ها که در تصرف غم اند

شب بود. دردی نبود که بخواهد گریبانم را بگیرد؛ اما من گریستم، چون ترس قلبم را فشرده بود.
روز، یادم رفته بود حرف بزنم. آن‌قدر در خودم مچاله شدم که رسیدم به خانه. چیزی نمانده بود که صدایِ لعنتی‌اش خفه‌ام کند. حتا نتوانستم هم‌صدایش شوم، بخواهم که دست از حنجره‌ام بردارد. نتوانستم. خفگی، تفاوتی با مرگ ندارد.
غروب، تازه توانستم با خودم حرف بزنم. دست کشیدم روی خطِ کبودیِ صدایش روی گردنم. گفتم: ترسیده‌ام. 
گریه کردم، شب، زیر پتو، پشت به تمام دنیا.
غوطه خوردم در لحظه‌هایی که نتوانسته بودم حرفی بزنم، نتوانسته بودم حتا دست دراز کنم و پیچ ضبط را بچرخانم. مگر مرگ چیست جز سر خوردنِ نخِ گردن و پا و زانو از دستِ من؟ حتا نتوانسته‌بودم گریه کنم، یا بفهمم غمگینم، یا ترسیده، یا نا راحت. ناتوان بودم، بریده از زمان، مکان، جسدم حتا. غوطه‌ور.
آدمی موجود ضعیفی است. امید که مگر دروغ چیزی را تغییر دهد.

 

۳۰ آذر ۹۶ ، ۰۲:۱۰ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

خواب زمستانی

وسایلم را جمع می کنم که برگردم به غار خودم -خسته و فرسوده و تنها. 

بعد از اردو که صدایم کردند برای جلسه ی برنامه ریزی سال آینده، چهارشنبه بود. دلم نمی خواست پا بگذارم در ساختمان فائزون، می دانستم دهم ها و سوم ها کلاس دارند. زنگ تفریح تازه خورده بود. چهره های نیمه آشنایی که لبخند می زدند و سلام می کردند و بغل می خواستند. حال غریبی بود. انگار که دلم نمی آمد به دزدهای وجودم لبخند نزنم. شبیه همان تاثیر غریبی است که گلشن در من داشت. مجبورم می کنند که صافی باشم. الآن هر حرفی بخواهم می زنم، در مواجه همه چیز مطابق میل خودش تغییر می کند. نمی دانم مطابق میل چه کسی، اما طوری می شوم که انگار کس دیگری در من حرف می زند و راه می رود و فکر می کند. یادم نیست با خودم چه فکر کردم وقتی دیروز دخترک جلویم ایستاد و گفت :«من صادقانه و از صمیم دل دوستت دارم» فقط این را به یاد می آورم که گفتم «محبت می کنی و لطف داری» و کلی حس بد که به سرم آوار شد.

هیولا...

به راحمی گفتم :«از بعد اردو در تصمیمم برای کار آموزشی شک کرده ام؛ چون دو روز تعامل جدی فرسوده ام کرد، چه برسد به یک سال و سال ها.» به پشتی صندلی اش تکیه داد و خندید، با صدای بلند. بعد پرسید که خستگی جسمی یا ملالت. توضیح دادم که احساس می کنم از من کنده اند و برده اند. باز خندید.

من با این دزدهای وجودم چه کنم که می خواهند در آغوشم بگیرند؟

از چهارشنبه ها می ترسم. اول می ترسم که مردک ریشو را ببینم (زیر یک سقف نرفته کلاس گرفته در فائزون!) بعد ترسم تبدیل می شود به این که «اصلا به درک! برو بشقاب تو صورتش بشکون!» بعد از فکرهایم خجالت می کشم و می گویم:

-اصلا به تو چه دختر! زندگی مردم به تو چه!

-گلشن "مردم" نیست!

-بشود.

-چرا؟

-چون دل مشغولت کرده. این رابطه مطلوب نیست. چه قدر در روز مشغول خانواده ات می شوی؟ چه قدر مشغول الهه می شوی؟ مصلح؟ ریحانه؟ شریفی...؟

- ...

همین است که می خواهم برگردم همان جا که بودم. پشت دهانه ی غار پنهان شوم و تماشایشان کنم. رابطه ی دلنشین قناد و پیریایی را ببینم و حسرت بخورم. بگویم کاش کسی پیدا می شد که من را هم به چنین دنیایی ببرد. آهی بکشم و برگردم داخل، دست الهه را بگیرم و بگویم همین برای من کافی است. همین اندک گرمایی که از رابطه های محدود جانم را درخشان می کند کافی است. شاید من نیازی ندارم مثل الهه تمام دنیا را بشناسم و دوست داشته باشم. شاید یاد نگرفته ام که با آن ها که دوستشان دارم چه طور همراهی کنم. همین گلشن را بیچاره کردم در آن شلوغی و اضطراب قبل عقد. او هم باید "مردم" بشود. من هنوز یاد نگرفته ام با انسان هایِ شکننده یِ پرگزندِ اطرافم چه طور رفتار کنم.

۰۸ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۴۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

فضاحت بار بود

امروز افتضاح بود؛ افـ تـ ضاح. امروز نه تنها یک ساعت و نیم دعوا شدم، مجبور شدم از عواطفم برای کسی بگویم که هرگز لحظه­ای اعتمادم را جلب نکرده. من امروز جلوی خانم رفیعی گریه کردم. برای سومین بار در چهار سال اخیر دعوایم کرد. من امروز جلوی شاگردهایم گریه کردم. 

ادامه مطلب...
۱۴ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۱۱ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

برای تو ای روز اردیبهشتی!

چه اسفندها آه
چه اسفندها دود کردیم...
 

دستم به نوشتن نمیرود. اسفند عزیز دوست داشتنی را نگاه میکنم و دستی به موهایم می کشم. چشم هایم را می بندم و حس بینایی ام را میفرستم به نوک انگشتها. موهایم سفید سفید اند؛ همان طور که همیشه دوست داشته ام.
کاش برای این همه تنهایی، مسکنی پیدا می شد. گاهی عصبانی می شوم. از دست همه ی آنهایی که اهلی ام کرده اند عصبانی می شوم: یک روباه دندان تیز کرده ی عصبانی. خیره می شوم به الهه، به گلشن، به سیده سمانه موسوی مدنی. در سرم فریاد می کشم: شما لعنتی ها من را از زاویه ی ساکت و آرامی که داشتم بیرون کشیدید. حالا به چه حقی تنها رهایم می کنید؟
از شدت خشم سفیدی چشم هایم به سرخی میزند. دور خودم می پیچم اما جرات ندارم حرفی بزنم. 
تنهایی های امسال چقدر پیر و فرسوده ام کرده است؛ چقدر دلم هوای خوشی های قدیمی را می کند.
اسفند آهسته آهسته از کنارم رد می شود. می ترسم، دیوانه وار می ترسم که این یکی هم تنهایم بگذارد. دوست ندارم ترس از تنها ماندن برایم عادت شود. یک بار تمام شب را گریه کردم. از حال غریبی که ناگهان بر همه ی بدنم مستولی شده بود بیزار بودم، احمقانه بود، حتا از تصور خودم بدون الهه و گلشن و باقی آشناهای قدیمی وحشت داشتم. خب، من را این آدم های عزیز دوست داشتنی به همچو شکل نافرمی در آوردند. حق ندارم طلبکار باشم؟
اسفند هم حال غریبی دارد. همیشه مثل گلشن بی خداحافظی رها می کند و می رود. گلشن ده روز رفت، الهه چند ماه است که رفته است، اسفند برای همیشه تنها می گذارد. کاش می نشست چای می خورد. انگار مثل الهه کنکور دارد. گلشن کنکورش را داد، ششم اسفند بود، اما هنوز وقت ندارد. همه ی آدم های قدیمی زندگی ام  کنکور دارند و من گیر این اسفند لعنتی افتاده ام که یک هو می بینی نیست. 
واقعیتش، ازاین همه غرغر هم حوصله ام سر رفته.

۰۹ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۰۵ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

پخش میشود تصور تو مثل درد مثل جوهر غلیظ


این از بزرگ ترین ترس های زندگی ام بوده. این که انباشت اندوه دیگران در تو، از پا درت آورد. این که من هم یکی از کسانی باشم که سر روی شانه ات گذاشته و هق هق لرزیده، خشم و درد و تنهایی هایش را در نوک انگشت هایش خلاصه کرده و با آن ها محکم بازویت را گرفته. نمی خواهم فقط آن نقطه های نیمه دردناک باشم که یادآوری شان ملقمه ای را در تو بیدار می کند مرکب از رطوبت و ترحم.

من خودم را با نخ قطره قطره ی اشک هایم به لباست دوخته ام؛ اما چرا هیچ یادگاری از محبت نمی تواند بر دستت ماندگار شود؟

 

 

۱۵ دی ۹۵ ، ۱۱:۱۴ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid