زیرزمین

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «توفان» ثبت شده است

من باب «در»

هیچ دوست ندارم در این باره بنویسم. این یعنی موفق نشده‌ام مردک ریشو را ایگنور کنم و حتا آن قدر مرا مشغول خودش کرده که درباره‌اش بنویسم. بگذریم...

***
به تقویم رو به رو نگاه می‌کنم. پرنده‌ی نارنجی و ابر سفید در پس زمینه‌ی آبان، که اتفاقا آبی هم هست، خوش نشسته اند. بلند می‌شوم پرنده‌ی قهوه‌ای را به پرنده‌ی نارنجی نزدیک می‌کنم. بر می‌گردم روی تخت: نه، همان جا کنار ابر بهتر دیده می‌شد. این بار که بلند می‌شوم، صفحه‌های تقویم رنگ به رنگِ من‌درآوردیِ دارکوبایی ام را هم مرتب می‌کنم و بعد برمی‌گردم سرِ جایِ گرم خودم. هوا که خنک می‌شود همه‌ی زندگی‌ام کم کم منتقل می‌شود این جا؛ روی تخت. این را دوست دارم، دست ظریف سرما را که ریز ریز از لای پنجره رد می‌شود و پشت پتو می‌ماند، جمع می‌شود و یک کِکایِ بزرگِ قدرتمندِ نفوذناپذیر می‌سازد. فقط وای به حالِ من، وقتی که درد در دلم و در تمام بدنم بپیچد...
وقت‌هایی هست که قلبم می‌تپد، تنها می‌ماند و می‌ترسد و بغض می‌کند، و اگر به قدر کافی سرد شود، ککای هم می‌سازد. فکر می‌کنم پنجشنبه هم همچو اتفاقی افتاد. 

من و هانیه رفته بودیم خانه‌ی گلشن، فقط برای این که وقت بگذرانیم، عبثِ لذت‌بخش. یادم رفته‌بود کدام سجاده مال خودش است. اول نگاه کردم. بالاخره دست برده بودم روی یکیشان که شنیدم: «نه، این نه، التبه فرقی نداره، ولی تو مال من چادر هست.» و با  عجله برای من، که دستم را سریع پس کشیده‌بودم و ایستاده بودم عقب‌تر، سجاده‌اش را پهن کرد. حس عجیبی بود. مثل همان حسی که موقع خواندن عنوان کتاب‌هایشان داشتم. به وسایل شخصی کسی دست زدن و نگاه کردن که سعی داشتم حضورش را و وجودش را انکار کنم. بدتر از همه‌ی این‌ها تخت دونفره‌شان بود که به حقیقت حالم را بد کرد. 
واقعا این چیزها به من چه ربطی دارد؟ بهتر نیست که توفان را صدای کنم و با هم، توی ککایِ خوبِ خودمان بنشینیم به حرف زدن و چای خوردن؟ خب، این اتفاقی بود که افتاد، وقتی مردک در خانه‌اش را باز کرد و آمد تو، روی مبل‌های خانه‌ی خودش نشست و به همسرِ خودش نگاه کرد و نعنای دم کرده را از دستش گرفت و با من -که مهمان بودم- حرف زد. هیچ نشنیدم.
واقعا چرا قبول کردم درِ خانه‌اش را بزنم وقتی ... آه. شرمنده‌ام از رفتارم با گلشن، از رفتار خشنِ خشمگینِ کودکانه‌ام. شرمنده‌ام از بارِ اضافه بودن، زمانی که نیاز داشت باری از دوشش برداشته شود. با وجود همه‌ی این شرمندگی‌ها اما؛ نمی‌توانم لبخند بزنم به آن مردک ریشو و به خانه‌اش و به لیوانِ نعنایِ دم‌کرده و به تختِ دونفره‌اش. آخ که می‌دانم شرمنده خواهم شد از بستن «درِ» آشنایی و شرمنده از بند آوردنِ راه، وقتی که جبرِ زمان مجبورم کرد به تحمل و تحمل به آشنایی و آشنایی به لبخند و لبخند به پشیمانی. کاش نبود «در»، کاش این قدر مستمر پی‌گیر نبود که به بهانه‌ی کمک درِ مصاحبت باز کند. 
اما چه کنم؟ من هم نخواهم، توفان می‌خواهد پشتِ ککایِ سردِ نفوذناپذیر پنهان شود و نبیند که چه طور «والدِ» مردک ریشو به دست و پا زدن برای باز کردنِ «در»، فرو می‌برد مرا در «کودک». اما چه کنم با شرمندگی که مطمئنم خواهد آمد؟ که مطمئنم زمانی این در گشوده خواهد شد.
چه کنم؟

۲۸ آبان ۹۶ ، ۲۲:۴۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

خواب زمستانی

وسایلم را جمع می کنم که برگردم به غار خودم -خسته و فرسوده و تنها. 

بعد از اردو که صدایم کردند برای جلسه ی برنامه ریزی سال آینده، چهارشنبه بود. دلم نمی خواست پا بگذارم در ساختمان فائزون، می دانستم دهم ها و سوم ها کلاس دارند. زنگ تفریح تازه خورده بود. چهره های نیمه آشنایی که لبخند می زدند و سلام می کردند و بغل می خواستند. حال غریبی بود. انگار که دلم نمی آمد به دزدهای وجودم لبخند نزنم. شبیه همان تاثیر غریبی است که گلشن در من داشت. مجبورم می کنند که صافی باشم. الآن هر حرفی بخواهم می زنم، در مواجه همه چیز مطابق میل خودش تغییر می کند. نمی دانم مطابق میل چه کسی، اما طوری می شوم که انگار کس دیگری در من حرف می زند و راه می رود و فکر می کند. یادم نیست با خودم چه فکر کردم وقتی دیروز دخترک جلویم ایستاد و گفت :«من صادقانه و از صمیم دل دوستت دارم» فقط این را به یاد می آورم که گفتم «محبت می کنی و لطف داری» و کلی حس بد که به سرم آوار شد.

هیولا...

به راحمی گفتم :«از بعد اردو در تصمیمم برای کار آموزشی شک کرده ام؛ چون دو روز تعامل جدی فرسوده ام کرد، چه برسد به یک سال و سال ها.» به پشتی صندلی اش تکیه داد و خندید، با صدای بلند. بعد پرسید که خستگی جسمی یا ملالت. توضیح دادم که احساس می کنم از من کنده اند و برده اند. باز خندید.

من با این دزدهای وجودم چه کنم که می خواهند در آغوشم بگیرند؟

از چهارشنبه ها می ترسم. اول می ترسم که مردک ریشو را ببینم (زیر یک سقف نرفته کلاس گرفته در فائزون!) بعد ترسم تبدیل می شود به این که «اصلا به درک! برو بشقاب تو صورتش بشکون!» بعد از فکرهایم خجالت می کشم و می گویم:

-اصلا به تو چه دختر! زندگی مردم به تو چه!

-گلشن "مردم" نیست!

-بشود.

-چرا؟

-چون دل مشغولت کرده. این رابطه مطلوب نیست. چه قدر در روز مشغول خانواده ات می شوی؟ چه قدر مشغول الهه می شوی؟ مصلح؟ ریحانه؟ شریفی...؟

- ...

همین است که می خواهم برگردم همان جا که بودم. پشت دهانه ی غار پنهان شوم و تماشایشان کنم. رابطه ی دلنشین قناد و پیریایی را ببینم و حسرت بخورم. بگویم کاش کسی پیدا می شد که من را هم به چنین دنیایی ببرد. آهی بکشم و برگردم داخل، دست الهه را بگیرم و بگویم همین برای من کافی است. همین اندک گرمایی که از رابطه های محدود جانم را درخشان می کند کافی است. شاید من نیازی ندارم مثل الهه تمام دنیا را بشناسم و دوست داشته باشم. شاید یاد نگرفته ام که با آن ها که دوستشان دارم چه طور همراهی کنم. همین گلشن را بیچاره کردم در آن شلوغی و اضطراب قبل عقد. او هم باید "مردم" بشود. من هنوز یاد نگرفته ام با انسان هایِ شکننده یِ پرگزندِ اطرافم چه طور رفتار کنم.

۰۸ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۴۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

در خلقت

مرا پرنده‌یی بدین دیار هدایت نکرده بود:
من خود از این تیره خاک
                             رُسته بودم
چون پونه‌ی خودرویی
که بی‌دخالتِ جالیزبان
                          از رطوبتِ جوباره یی.

۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

پسا اردو

تا ظهر در رختخواب ماندم. نیکا پیام داده بود که شنبه ساعت چهار می خواهد انقلاب باشد. بعد از یک روز (یا دو روز؟ نمی دانم کی پیامش را خوانده بودم) جواب دادم که اگر بیدار بودم می آیم. هی خوابیدم و بیدار شدم. تمام شب هم همین خواب و خیال بود. نفهمیدم کی بیدارم و دارم تخیل می کنم، کی خواب می بینم. فقط تصویر هایی از دو روزِ اردو رد می شدند و من خیره نگاهشان می کردم:

شب، لحظه ای که می گویم «خداحافظ ریحانه» فقط برای به رخ کشیدن رفاقتی که با بچه های ورودی به هم زده ام.

نگاهِ دختری که عینکش و دهانِ کش آمده اش موقع خندیدن مرا یاد حسنای دوستداشتنی می اندازد.

صورت متعجب گلشن که من لپ هایش را از دو طرف محکم کشیده ام (این یکی خیلی تکرار می شود. هنوز هم باورم نمی شود این کار را کردم!)

الهه که صدای خنده اش در گوش من می پیچد و از محبتِ محبوب لذت می برد (نیمه شب پیامک بهاره را خوانده و از شدت التذاذ درمانده شده است). من که از بهاره محمودی بیزارم.

تصویر بعدی بیشتر صداست. بهاره محمودی اعتراف می کند که می خواست در مشتش باشیم و تن نمی دادیم. من که تأیید می کنم. من که به معلم هیچ وقت قدرت ندادم. منظورم ادب نیست. به خانم نصری که داد می کشید و تهدید می کرد و نمره نمی داد و بیرون می کرد و لای لفافه می گفت «منم که سر کلاس قدرت دارم» بی تفاوت نگاه کردم و بی تفاوت از کلاس بیرون رفتم. با ادب و آرامش تسلیمش کردم. خانم محمودی را که رو بازی می کرد رها می کردم؟! جنگ قدرت بود. به وضوح جنگ قدرت بود. انگار می گفت «اعتراف کن که تسلیمِ منِ معلم شده ای، من همه چیز می دهمت» خیره نگاهش می کردم و می گفتم چیزهایت برای خودت. بهاره محمودی بلند بلند گفت که دست نیافتنی بودید. از صداقتش خوشم آمد. به لبخند گفتم که «بله! حتا سعی می کردم لبخند نزنم.» خندید. همه خندیدیم. ادامه دادم :«حتا هنوز هم همین طورم» میان خنده بود. همان طور با خنده چرخید که مثلا من قهرم. چرخیدم و رفتم. چرخیدم و رفتم. چرخیدم و رفتم. چرخیدم و رفتم.

بچه ها که دورش را می گیرند ته چشم هایش چیزی پیداست. چیزی که چرخ می خورد و داد می زند که من به شما و به توجهتان محتاجم. الهه گفت نباید این حرف را می زدی. شاید ناراحت شده باشد. من نمی خواهم کسی را ناراحت کنم؛ اما فکر می کنم که این رابطه ناعادلانه است چون بچه نمی داند که خانم محمودی چه قدر محتاج است. نمی داند که اگر رهایش کنند، مثل معتادها بی توان می افتد گوشه ای و این نیرو و زیبایی و اعتماد به نفس، همه را از دست می دهد. بچه ها اما نمی توانند دل بکنند. عادت کرده اند ریزه خور معلم باشند. گلشن را که تمام مدت قدم پیش می گذارد و حرف می زند و می دهد (به داد و دهش یافت آن نیکُوی) سفت نمی چسبند، معلم حسابش نمی کنند. ما هم هیچ وقت معلم حسابش نکردیم؛ اما مراقبش بودیم، رهایش نمی کردیم. بهاره محمودی هیچ وقت قدم پیش نمی گذارد. همیشه منتظر است بچه ها پیش بیایند و ادای منتظر نبودن در می آورد. آن وقت بچه ها التماسش می کنند. قدرت را تقدیمش می کنند. دورش حلقه می زنند. شاید هم حق دارند، چیزهایی که بهشان می دهد حسابی آدم را ارضا می کند. خوب بلد است محبت کند؛ اما باید قدم اول را بگذاری، قدرت را بدهی.

من هم دوست ندارم پا پیش بگذارم. شاید به خاطر همین که شبیه بهاره محمودی ام، از او بیزار هم هستم. این واقعیت ترسناکی است. غرور من، درون گراییِ من، خجالتی بودنم و همه و همه، تا این جا باعث شده اند من مثل بهاره محمودی بمانم. حالا باید انتخاب کنم. انتخاب کنم بینِ آن چیزی که سما و نورا و بقیه شان در این دو روز از من دیده اند، (آن چیزی که باعث شد باور نکنند من درونگرا و کم حرف و آرامم) و آن چیزی که هستم. بین پا پیش گذاشتنِ گلشن و دور ایستادنِ بهاره محمودی. بین آن چیزی که تا به حال بوده ام و آن چیزی که این دو روز فرسوده ام کرد. بین معلمِ آرام و دور و مغرور بودن یا پرشور و بی آرام و گرم بودن.
آهٍ کم ربی اعطانی

۳۱ تیر ۹۶ ، ۱۹:۳۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

پی ام اس

و ما ادراک ما پی ام اس :|

۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۲۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

رو سربنه به بالین تنها مرا رها کن

دیروز با بچه های دهم رفتم اردو. فی الواقع بچه های دهم را بُردیم اردو، موزه یِ ایرانِ باستان، برای درسِ تاریخِشان که کتابِ تازه تالیف دارد و من فکر می کنم خیلی بهتر از کتابِ ما باشد. از این جهت می گویم که شنیده ام چیزی شبیهِ مجموعه یِ «داستانِ فکرِ ایرانی» است که برادرهای من عاشقش شده اند و خیلی سریع جلدِ اولش را خوانده اند و تمام.

تجربه یِ بدی نبود. با دهم ها، بیشتر از درِ رفاقت واردِ تعامل می شوم تا بزرگ تر بودن. همین است که اُصولا کسی حرفم را حرف حساب نمی کند. البته منصفانه تر این است که بگویم اگر کسی توجهی هم به حرف های من بکند، از سرِ محبتی است که به من دارد و خب، باید تمامِ تلاشم را بکنم که محبت شان را نگه دارم. این سخت ترین بخشِ ماجرا ست. این که در رابطه ای نفر اول باشم، من قدم پیش بگذارم، من سرِ حرف را باز کنم و من احساسات نشان بدهم. این کارها واقعا فرسوده ام می کنند.

وقتی رسیدیم مدرسه، پادرد، کمردرد یا گلودرد نداشتم. اما به محضِ این که چادرم را درآوردم و نشستم رویِ چارپایه ی اتاقِ تفکر ریاضی، چشم هایم پُر شد و راهِ نفسم گرفت. بلند شدم که جِلویِ گلشن گریه نکنم. پرسید: کجا؟ بدونِ این که برگردم گفتم آب خنک و رفتم.

در تمام راه هم چشم هایم از اشک پُر و خالی می شد. تمامِ توانِ ذهنم را روی این گذاشته بودم که هیچ قطره ای سُر نخورد و گلشن عملا کلمه ای جوابِ درست از من نشنید. خواست حالم را عوض کند، کلی از رگِ خوابِ همایون شجریان برایم گفت و یکی را گذاشت. مردک برداشته «رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن» را با یک ریتم تند و آتشینی خوانده که مانند ندارد. تقریبا همین را برگشتم توی صورتش گفتم. البته به چشم هایش نگاه نکردم که یک وقت مثل قدیم ها گریه ام نگیرد. ضبط را خاموش کرد و با این که خانه ی ما را تقریبا بلد بود، سر هر تقاطع پرسید :«حالا چی؟»

اصلا حوصله ی تعامل نداشتم. دلم الهه را می خواست که هی حرف بزند و نگذارد که دائما در ذهنم با خودش دیالوگ کنم. توی کوچه خیلی تشکر کردم، کلی لبخندِ گنده زدم که چشم هایم بسته شوند و روحم از دنیای فرساینده ی بیرون و از چشم های آدم ها مصون بماند و پیاده شدم.

***

اونا شُکوفه یِ گیلاس دارن، مام میوه ی ناروَن داریم.

۳۰ فروردين ۹۶ ، ۰۹:۱۹ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

چهار نعل

خواب آلودم. دستم را به میله ی بالای سرم گرفته ام. سرم را تکیه می دهم به دستم و می نویسم: خواب آلودم.


چشم هایم را می بندم و سعی می کنم کلمه  ی بعدی را پیدا کنم. در سرم می چرخم و می چرخم. خالی است. کلمه ها گم شده اند. بعدی را پیدا نمی کنم. هیچ زیر و رویی هم ندارد که بگردم. پس کلمه ها کجا می توانند باشند؟
یک هو سر و کله ی یک اسب کهر پیدا می شود. راه که می رود جای سم هایش کف ذهنم می ماند. دقیق می شوم، نعل ندارد. دو زانو می نشینم کنار رد سم ها.


دختری که از رو به رو می آید شبیه الهه است، گوشواره می فروشد. دستم به گز گز افتاده. قطار پر و خالی می شود. قرار بود کجا پیاده شوم؟ سرم را که بلند می کنم انگار از خلسه بلند شده ام. کمی طول می کشد تا چشم هایم به دیدن عادت کنند. دور و برم خلوت شده. بیرون را نگاه می کنم. همه جا پر از نور مصنوعی مهتابی است. پس اسب من کو؟

۱۲ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۴۸ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

شکست دست و پا درد است؛ اما

خسته ام. خسته ام. خسته ام. بچه هیولا توفانی به پا کرده که نمیدانم چند دختر بچه ی تخس پنج ساله درعالم بوده اند که بتوانند همچو الم شنگه ای به پا کنند. دوست دارم بخوابم و موقع بیدار شدن، همه این تلاطم­ها تمام شده باشند. حیف که وقتی میخوابم هم خسته میشوم. شب اول را یادم نیست. اما از یک جایی به بعد به نظرم آمد دیشب هم همین خبر بود، دیشب هم داشتم سعی میکردم خودم را نجات بدهم. در قالب محافظت از کس دیگری که درست یادم نیست، اما فکر میکنم داشت میخندید. هر شب یک ماجرای دیگر، هر شب –احتمالا- یک نفر دیگر.

کم کم دیگر مهم نیست که من دارم از کسی یا چیزی محافظت می کنم. خواب کش می آید و لحظه های مبارزه را با جزئیات بیشتری میبینم. مشت، تَرَک استخوان ساق، کوفتگی بازو و کمر و سینه. با هزار نفر، ده هزار نفر، با همه ی آنهایی که در عمرم دیده ام مبارزه کرده ام، این آخری نیست، اما من خسته ام. من خسته ام و احساس می کنم نزدیک است بمیرم. نگاه میکنم به چیزی یا کسی که محافظتش میکردم، تار و دور و خندان است. انگار که من بی دلیل نگرانش بودم، انگار که من خیال می کرده ام، من خیال می کرده ام که... بیدار میشوم، نا امید و مستأصل، خسته. دیوارِ کنار تخت پر است از فرورفتگی، جای ضربه. جای ضربه ی زانو، جای آرنج، جای استخوان برآمده ی مشتم، احتمالا دست راست، احتمالا انگشت دوم از چپِ دست راستم. بالش دیگری هم از کمد برمیدارم، جلوی دیوار میگذارم که شاید صبح کمتر کوفته باشم، فایده ای ندارد. صبح روز بعد باز هم خسته ام، صبح روز بعد هم.

احساس میکنم یک توفان عظیم، یک توفان خیلی عظیم درخودم حمل میکنم. پایش را به زمین می کوبد: عوضی! تمام حافظه ام را به کار میگیرم که چهره ی مربی های مهدکودک را درست تصور کنم و با آرامش اقناع کننده ای توضیح بدهم که این حرف مناسبی نیست، و کسی که رو به رویش نشسته هم تقصیری ندارد و علاوه بر این ها... فایده ای ندارد. عصبانی میشود و میزند زیر گریه، گریه با صدای بلند، شانه هایم میلرزند، اما مقاومت میکنم و کاری که میخواهد را نمیکنم، حرفی که میخواهم را نمیزنم.

***

از پشت ترک هایِ قرنیه یِ چشم هایم میبینم که بالا و پایین میرود، روی زمین مینشیند. من، روی صندلی خودم را جمع کرده ام و آرزو میکنم به خلسه ی دوران جنینی برگردم، سعی نمیکنم به یاد بیاورم، به طور غریزی همان طور جمع میشوم که در جنینی جمع میشدم. سرش را روی زانوهایم میگذارد، دستش را به ساق پایم میگیرد، بلند میشود و کنارم مینشید، دوباره برمیگردد روی زمین و رو به روی من، حرف میزند، صدایش را نمیشنوم، اما انگار جواب های درستی میدهم. از هیجانی که در نگاه و صدا و رفتارش موج میزند بیزارم، متنفرم، چندشم میشود.

***

فریاد میزند: مثل خر. مثل خر. مثل خر. خودم را سانسور میکنم. بچه/توفان/هیولا خودش را به در و دیوار میکوبد و زار گریه میکند. تمام بدنم میلرزد، صندلی میلرزد، گلشن میلرزد. دوست دارم بخوابم و موقع بیدار شدن همه چیز تمام شده باشد، اما حیف که خواب هم خسته ام میکند. حیف که خواب ها واقعی تر همه چیز را نشانم میدهند، حیف که در خواب هیولا نمیتواند خیال بودنم را انکار کند، نمیتواند فروریختنم را انکار کند. از قالب مربی های مهدکودک بیرون میزنم: بس کن! بس کن! بس کن! این کولی بازی کودکانه ات را تمام کن! بس کن دیوانه! بس کن هیولا! برو! خلاصم کن! بمیر! بمیر!

اگر میتوانست، شدیدتر گریه میکرد. اگر میتوانست، میرفت، میمرد.

با بغض مظلومانه ای که فقط از دختر بچه های پنج ساله برمی آید نگاهم میکند. انگارکه گریه اش تمام شده باشد،مثل بچه ی بی پناهی که تا همین چند وقت پیش فکر میکرد برای این نامعمول بودنش، برای این بیزار بودنش کسی هست که پا به پایش نامعمول و بیزار باشد. خیال میکرد پشتوانه ای دارد. خیال میکرد. پشتوانه اما تار و دور و خندان است و دستش را به ساق پایم گرفته، خیال، فروریختنی.

تخیلاتم رم کرده اند. فرار میکنم که بین دست و پایشان له نشوم. پنهان میشوم، پنهان اما نمیتوانم بمانم. من نمیتوانم جواب ندهم، در من این ها نیست. خودم را به میانه ی توفان می اندازم: تو تغییر میکنی. خودم جواب میدهم: بله، اما نه از آن جهت که به تو مربوط است، که به تو مربوط است، که به تو ... احمق! دیوانه! نفرت انگیز! لعنتی! سعی میکنم ساکتش کنم؛ اما بدتر میشود. از دیگران پنهان کردنش به قدر کافی سخت است، از خودم دیگر نمیتوانم پنهانش کنم. عصبانی است. هیولا، مثل توفانی که دست کمش گرفته اند، عصبانی است. اما قدرت تخریب ندارد. هیولا را دست کم نگرفته اند، چون چیزی از خودش ندارد. چون دست کم است. چون جز وابستگی هایش به دیگران ندارد. هیولا اما نمیخواهد این را باور کند.

حالش را میدانم، چون من هم دوست ندارم نبودنم را باور کنم. هر لحظه که بیشتر به این موضوع میپردازم، بیشتر از خودم کم میکنم، از خودم برمیدارم و روی وابستگی هایم میگذارم. از خودم بر میدارم و روی دیگران می گذارم. روی تو میگذارم، روی تو، روی تو، روی تو... لعنتی! کاش عوض این همه شعر، بدوبیراه های بچه را برایت میفرستادم. کاش در من بود...

***

تخیلاتم رم کرده اند و فکر میکنم به شعرهایی که برایت گلچین میکنم وتصور این که دست آخر کدام مردک ریشویی خواهد خواندشان. این دیوانه اش میکند، اما من خوشحال میشوم. من راضی ام از این که شعر داشته باشی که در جواب شعرهایش بنویسی، اما توفانی در من هست که از تصور این کار چندشش میشود. منزجر است از این تصور، بیزار است از تو، از آن مردک، از تمام شعرهایی که برایت گلچین کرده، از حالت چشم هایت وقتی میگفتی که شعر بلد است، که کلی شعر بلد است...

***

فکر میکردم با این کار، با این کمترین کاری که بلدم، میتوانم کمی از آن همه وابستگی را که به دستهایش داده ام، پس بگیرم. خوشحال میشدم اگر کمی وارد زندگی اش شوم، اگر کمی برایش متفاوت باشم. در عوض آن همه که برای من متفاوت است (بود؟) حالا هیولا میبیند که این باریکه راه ورود را کسی قرق کرده، کسی که وقتی میخواهد از ریشش بگوید، چشم هایش برق می زند. هیولا میبیند که کسی بی هیچ دلیل منطقی، اما خیلی سریع برایش متفاوت شده و این دیوانه اش میکند، این، بچه­ هیولا را به یک توفان عظیم تبدیل میکند، یک توفان خیلی عظیم.

۲۰ دی ۹۵ ، ۲۳:۳۳ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

دزد دریایی

صدای چلیک چلیک باران داشت شدید تر می شد، یک جورهایی شرشر می کرد؛ که بالاخره صدای در درمانگاه و شلپ شلوپ چند کفش را روی پادری حسابی خیس شنیدم. در تمام طول روز هیچ کس وارد درمانگاه نشده بود. درمانگاه آنقدر خالی و بی سروصدا بود که فکر کنم پزشک شیفت هم یادش رفته بود باید برود، شاید هم خوابش برده بود. از صبح که به مسئول داروخانه سلام کرده بودم این بیمار اولین نفری بود که می دیدم؛ یعنی قرار بود بیینم. این آخری باعث شد یکهو ترس برم دارد که نکند یک وقت نبینمش. پاشدم بروم استقبال و واقعا خدا را شکر که زخم بستر نگرفته بودم. هیچ دلم نمی خواست مثل بیمارها به استقبال کسی بروم، آن هم مراجع عزیزی که دیدنش تنها چیزی بود که در آن ساعت روز می خواستم. همین طور  راهرو را پیش می رفتم و هی صدای باران بلند و بلند و بلند تر می شد. آنقدر صدا زیاد بود که حتا شبیه صدای موج دریا شده بود. در راهرو پیچیدم و با اولین بیمار آن روز بارانی روبه رو شدم. یک دزد دریایی خفن بود. بله یک دزد دریایی خفن که از کلاهش آب می چکید و سرفه می کرد. ضمنا پای چوبی اش هم باد کرده بود و توی دوتا دستش یک طوطی افتاده بود که به شدت می لرزید. کلمات عجیب و خشنی از دهانش بیرون آمدند و بعد طوطی را جلو آورد. تازه متوجه رد خیسی روی صورتش شدم که انگار اشک بود . فهمیدم بیمار طوطیِ دزد دریایی است. دلم نیامد بفرستمش پی دامپزشکی. خودم دزد دریایی و طوطی اش را به اتاق پزشک بردم و دکتر شیفت را که چرتش برده بود بیدار کردم. بعد هم آمدم بیرون و رفتم جلوی در و طوفان و موج های بلند دریا را تماشا کردم. صدای باز شدن در اتاق پزشک که آمد، دویدم پشت پیشخوان و برایشان هزینه ی دکتر و دارو را حساب کردم. دزد دریایی هم کارت کشید و رفت. دیدم دوباره تنها شده ام. پا شدم بروم یکی قدمی بزم و زود برگردم. به  پشت در شیشه ای درمانگاه که رسیدم نور خورشید زد توی چشمم. یعنی زمین بیرون به همین زودی خشکِ خشک شده بود؟

۰۹ آبان ۹۵ ، ۲۲:۰۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid