زیرزمین

۳۶ مطلب با موضوع «توفان» ثبت شده است

حمله

می‌خواستم بنویسم، مفصل. بارها شده که پنج دقیقه را در پنج بند نوشته‌ام. این بار اما چیزی به یاد نمی‌آورم که بنویسم. اغراق نمی‌کنم. ساعت گفت نیم ساعت حرف زده‌ایم، حرف زده‌است. اما من سرجمع پنج دقیقه هم به یاد نمی‌آورم. این‌ها که به یاد می‌آورم هم چیزهایی نیست که گفت، چیزهایی است که در ذهن من شکل گرفت. گمانم خانه‌نشینی، بی که کسی بویی ببرد، روانم را از هم دریده. تنم هنوز صحنه‌ی پس‌لرزه‌هاست. دوازده ساعت گذشته اما هنوز تهوع یقه‌ام را چسبیده. بیشتر از دوازده ساعت گذشته اما هنوز بدنم گوش‌به‌زنگ است: کوچک‌ترین اتفاق غیرمنتظره سرم را به دوران می‌اندازد. کلمه‌ها از دهانم خارج نمی‌شوند. تکرار. ترس. ضربان قلبم تا توی حنجره‌ احساس می‌شود. بوم. بوم. سرم داغ می‌شود. گردنم درد می‌گیرد. چشم‌هایم می‌بینند اما من چیزها را تشخیص نمی‌دهم. این‌ها مال امروز است. می‌خواستم از دیروز بنویسم اما هیچ چیزی یادم نیست. بدتر از همه این است که کسی در تمام این مدت تماشایم می‌کرد. کسی دید که نمی‌توانم نفس بکشم. کسی که هیچ ربطی به من ندارد. دور است. سوراخ کوچک میکروفون صدای نفس‌های سنگین و بریده‌بریده‌ام را توی گوشش پخش می‌کرد. نمی‌دانم حالت صورتم چه طور بود. فقط صدای نفس‌های خودم یادم هست که سخت برمی‌آمد، کلمه‌های نامفهومی که گاه‌به‌گاه هل می‌دادم بیرون، و کسی که در نقطه‌ی دوری نشسته بود و تصویر من را در مانیتورش تماشا می‌کرد.

۰۱ مهر ۰۰ ، ۱۰:۲۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

دوست دارم هیولایی وحشی باشم که همه را می‌درد.

نفس. نفس نمی‌توانم بکشم. ابراهیم بری‌ام که در بحر افتاده. کاش بلد بودم از شادی‌هایم بنویسم. شادی‌هایم ناراحت‌اند بس که ندیدمشان. وقتی خوشحالم هیچ چیز را نمی‌بینم. حتا همین دلمردگی را هم نمی‌دیدم که ذره‌ذره می‌سُرید و جلو می‌آمد. در عوض وقتی تمام جهان روی دلم سنگینی می‌کند، انگار چشم‌هایم باز می‌شود. انگار تازه دنیا را می‌بینم. منتها دیگر نمی‌توانم لمسش کنم؛ خیلی دور شده‌ام. تنها شده‌ام. «تنهایی عمیقی که حتا بعد از بیرون رفتن هم اثرش در اتاق باقی می‌ماند.» امروز با کسی حرف زدم که حالم را بدتر کرد. حسادت. می‌خواهم او باشم و نیستم. صدای خوبی دارد، قد بلندی دارد، و  زَنِ خوبی هم دارد. حسرت. فکر کنم بعدها این احساس حسرت را درباره‌ی عطیه هم تجربه کنم. انگار وا مانده‌ام و اگر شب‌ها این طور بیدار بمانم، نمی‌توانم قوی بشوم. با این حال نیرویی که می‌خواهد از من انتقام بگیرد، قوی‌تر است: کاش نبودم. کاش نبودم. کاش نبودم. گریه‌های زیاد روی هم جمع شده‌اند و من کار ندارم، پول ندارم، وقت ندارم، حوصله ندارم. در عوض همه امید دارم، امید. بیشتر از چیزی که انتظار می‌رود. امیدوارم به این که تنها نمانم، با این که می‌دانم تنها به دنیا آمده‌ام و تنها خواهم مرد. یک خاطره‌ای هست که پیدایش نمی‌کنم. باید باشد. بچه که بودم این قدر در خود‌فرورفته نبودم. یادم هست که وقتی فامیل جمع می‌شد شعر می‌خواندم، یادم هست که در مهدکودک دوستان زیادی داشتم. حتا در هفت سالگی و هشت سالگی و نه سالگی هم بین همه‌ی دختربچه‌ها، و بین بزرگ‌ترها و بچه‌های معدود فامیل، می‌لولیدم و با صدایی که آن موقع نازکی‌اش آزارم نمی‌داد، تندتند حرف می‌زدم. چی شد که در دبیرستان، من ماندم و الهه و گاهی هم هانیه؟ بعدتر چی شد که همان‌ها هم نماندند؟ فردا باید بروم مدرکم را از جهاددانشگاهی بگیرم. خواب‌آلودم. بدنم حق دارد بخوابد. چشم‌هایم خسته‌اند. احساس تنهایی در خواب پیدایش نمی‌شود. کاش نبودم. یا لااقل کاش دختر ضعیفی که هستم نبودم. کاش می‌توانستم برایش بگویم که لبخند تمسخرآمیزش را دوست ندارم. نگاه نصیحت‌کننده‌ی پدرانه‌اش را هم. واقعا دارم دوتا می‌بینم. دوست دارم بگویم آزارش می‌دادم چون می‌ترسیدم تنهایم بگذارد. چون داشت تنهایم می‌گذاشت. چون تنهایم گذاشته بود. البته این‌ها توجیه کافی نیستند، اما باز هم دوست دارم عذرخواهی کنم. دوست دارم از خانه فرار کنم. دوست دارم بروم، اما تنها نباشم. هیچ کدامِ این‌ها نخواهد شد. می‌دانم. از خودم بیزارم، این موجود حسود ضعیف کوتاه. تنها شده‌ام یا بوده‌ام؟ چشم‌ها را به سختی باز نگه می‌دارم. فردا باید دو جزء قرآن بخوانم، یک هفته می‌شود که قول داده‌ام و نخوانده‌ام. کاش می‌دانستم اگر تا صبح چشم‌هایم را باز نگه دارم معدوم می‌شوم. دارم متلاشی می‌شوم. زندگی مثل قبل ادامه دارد اما من دارم متلاشی می‌شوم.

۲۷ شهریور ۰۰ ، ۰۱:۲۴ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

ماسه شور است ولی در آب حل نمی‌شود.

جماعت به این درد می‌خورد که آدم خودش را توی آن گم کند. دیگر دیده نمی‌شود. دیگر کسی نیست. دیگر لازم نیست خودش را بپاید و هی از چشم دیگران ببیند. دیگر مشکلاتش مشکلات شخص او نیستند. جاری است. لازم نیست فکر کند و اراده کند و تصمیم بگیرد: همان کاری را می‌کند که جماعت می‌کند. خودش را به جریان می‌سپارد. رها می‌شود. اگر خودش را به جماعت نسپارد، اگر بخواهد باقی بماند، وردِ نامرئی‌کننده باطل می‌شود، چه باطل شدنی: ناگهان تنها کسی است که دیده می‌شود. تمام راز نامرئی شدن در همین جاری شدن و اراده نکردن است. جماعتی که اجازه بدهد هر موج، هر ذره، هر کاری می‌خواهد بکند، اول تا حدی خاصیت جادویی‌اش را از دست داده، خاصیت پوشانندگی و رهاکنندگی‌اش را. 

شطرنج‌باز بزرگ می‌خواهد ما را در جماعت حل کند، به خاطر راحتی خودمان.

 

۰۹ تیر ۰۰ ، ۲۰:۰۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

هیولای هزارسر

از هر طرف که می‌روم چهره‌به‌چهره‌ی خودم می‌یابمش، و هر بار، یک قدم دیگر هم عقب می‌کشم، یکی از راه‌های رفتنی کم می‌شود، سیاهی چشم‌هایم یک پرده تیره‌تر می‌شود. می‌خواهد زندگی‌ام را ببلعد، تمام زندگی‌ام را. دائما حضور من را تنگ‌تر می‌کند، از هر طرف فشارم می‌دهد، هی کوچک‌ترم می‌کند، کوچک‌ترم می‌کند، تا بچسبم به نفر بغلی، مثل او راه بروم، مثل او لباس بپوشم، مثل او حرف بزنم، هر وقت او غذا خورد من هم بخورم، هر وقت دست از کار کشید من هم دست بکشم، مثل یک پیاده‌ی‌ ساده. نه فقط ما دو نفر، هیولای هزارسر می‌خواهد ارتش بسازد. اگر دورکیم بود می‌گفت همبستگی مکانیکی، من می‌گویم ارتش. آخر سر فقط یک راه می‌ماند برای رفتن، همان راهی که من هی مثل ماهی سر خورده‌ام و بالاوپایین پریده‌ام که نروم. هی به روی خودم نیاورده‌ام که هیولای هزارسری هست که هر راهی را می‌بندد، و خواسته‌ام امیدوار باشم که می‌توانم از لای دست و پایش در بروم، می‌توانم تصمیم بگیرم، می‌توانم باشم.

چرا شمشیرم را از غلاف بیرون نمی‌کشم و به جنگ این هیولای هزارسر نمی‌روم؟ چون هیولای هزارسر منم. چون اگر هیولای هزارسر نباشد من هم نیستم. چون معنای من، معنای زندگی‌ام، معنای جهان، همه به همین هیولای هزارسری وابسته است که از هر طرف که می‌روم چهره‌به‌چهره‌ی خودم می‌یابمش، و هر بار یک قدم دیگر هم عقب می‌کشم، هر بار یکی از راه‌های رفتنی کم می‌شود، هر بار سیاهی چشمانم یک پرده تیره‌تر می‌شود. زمین بازی را هیولای هزارسر ساخته، قواعد بازی را هیولای هزارسر تعیین کرده است. من پیاده‌ی ساده‌ای هستم که در محاصره‌ی دست شطرنج‌باز بزرگ مستأصل شده. کجا بروم؟ شمشیرم را برای چه کسی تاب بدهم؟ می‌خواهم راه خودم را بروم، اما قواعد رسیدن را هیولای هزارسر تعیین می‌کند. می‌خواهم خودم تصمیم بگیرم، اما اگر دست شطرنج‌باز کنار برود، بی‌جان می‌شوم، بی‌معنا می‌شوم، با صفحه‌ی بازی تفاوتی نخواهم داشت. در هزارتویی زندانی شده‌ام که راه خروج را نمی‌دانم، با هیولای هزارسری در مبارزه‌ام که هزارتو را ساخته است.

به روی حقیقت شمشیر کشیده‌ام. حقیقتی که پشت هیولای هزارسر پنهان شده. هیولای هزارسری که منم. هاه! خودم حجاب خودم شده‌ام؟ این همه فلسفه خواندم که راهی پیدا کنم، از این ارتش بیرون بزنم و زنده بمانم، می‌دانستم محکومم به شکست، اما می‌خواستم خودم را به هر قیمتی که شده حفظ کنم، راه خودم را پیدا کنم، حتا اگر همان راهی باشد که هیولای هزارسر نشانم می‌دهد. حالا می‌دانم که من باقی نخواهد ماند. اگر تسلیم ارتش شوم مهره‌ی چوبی بی‌معنایی هستم در تصرف شطرنج‌باز بزرگ، اگر فرار کنم مهره‌ی چوبی بی‌معنایی هستم که روی صفحه قل می‌خورد. حتا اگر بمیرم هم باقی نخواهم ماند. می‌خواستم حقیقتی در خودم پیدا کنم، اما می‌بینم که حالا برای حفظ زندگی‌ام به روی حقیقت شمشیر کشیده‌ام. استیصال.

۰۵ خرداد ۰۰ ، ۲۲:۲۳ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

همه درد می‌کشند، مگر نه؟

می‌خواستم این روزها آه و ناله نکنم. متأسفانه چیز دیگری جز ناله ندارم. نه، حتما دارم. چند روز پیش با خودم گفتم حتما دیگران هم سهم دردشان را می‌کشند. مگر فقط من در این عالم درد دارم؟ بعد اجازه دادم جهان دورم بپیچد. کمی درد آرام شده بود. که چیزهایی جز ناله هم دارم؟ حتما. می‌دانید از کجا فهمیده بودم درد آرام شده؟ از شدت درد از خواب بیدار شدم. تا وقتی درد شدید است خواب نمی‌بردم. وقتی از خواب بیدار شدم، همه جا تاریک بود و فقط اتاق من روشن مانده بود. من و تختم یک لکه کثافت بودیم در سطح خانه. بوی عرق و ماندگی. منتها خودم این‌ها را فقط وقتی متوجه می‌شدم که درد آرام شده باشد و این وقت‌ها، که از شدت درد بیدار می‌شوم، فقط «می‌دانم» که اوضاع از این قرار است. مُسَکِّن. مُسَکِّن. باید به زور این هیولا را آرام کنم که بتوانم خودم را بشویم. زیر جریان آب گرم حمام که بنشینم، هر دو مان آرام می‌شویم. آب به هدر می‌رود؟ به درک. بگذارید این یک هفته را به روی همه‌ی دنیا ناخن بکشم. من درد می‌کشم، همه‌ی شما هم در زندگی‌تان درد کشیده‌اید، پس مهم نیست چه قدر دیگر هم درد بکشیم. من که وقتی زیر حمله‌های هیولا هستم هیچ چیز نمی‌فهمم جز درد. درد روی چشم‌هایم را می‌گیرد، از لای پلک‌ها نفوذ می‌کند، از زیر ناخن‌هایم. با هر نفسی که می‌کشم توی ریه‌هایم می‌رود. با غذا در اسید معده‌ام هم می‌خورد و همراه با خون و خون و خون از بدنم بیرون می‌زند. خب، بالاخره از بدنم بیرون می‌زند، نه؟ این هم چیزی که ناله نباشد. مسئله این جا است که هیچ بوی بهبود نمی‌دهم، فقط خون و عرق و ماندگی. خب، خب. می‌خواستم آن‌ها را بگویم که ناله نباشند. بله. بعد که دوباره زنده می‌شوم، درد دیگری در سرم می‌پیچد. از خودم متنفر می‌شوم. خودم را نمی‌شناسم. احساس تنهایی می‌کنم. به چیزی که هستم ایمان می‌آورم. در خیال زندگی‌ام را از نو می‌سازم. بعد کلنگ بر می‌دارم تا هر چه ساخته‌ام را ویران کنم. چه طور؟ چشم‌هایم را باز می‌کنم. قبلا فشار کارها و درس‌ها نمی‌گذاشت به این چیزها فکر کنم. حالا فشار زندگی را روی سرم حس می‌کنم. مثل مغزم توی درد شناورم. درد سفت دورم می‌چرخد، انگار که تفِ عنکبوت دُورِ مگس. اوضاع طوری است که گمان می‌کنم اگر فشار درد نباشد متلاشی می‌شوم. این طور هیولا از درون خالی‌ام کرده است.

۱۶ فروردين ۹۹ ، ۲۱:۵۴ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

This Great Deal of Hate

I don't seem to be able to bear any more. 

۲۴ بهمن ۹۸ ، ۱۲:۲۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

تو تاریکی

یک دست به لبه‌ی تخت، آرام روی زمین نشست. با احتیاطِ صد چندان نوک انگشت‌ها را روانه‌ی اطراف کرد. دسته‌ی ساز تکیه داده بود به دیوار. کاسه‌اش را در پهلو جا داد، ساز را در بغل گرفت. نرمه‌ی انگشت‌ها را با بندها هماهنگ کرد و قطعه‌ی بسیار کوتاهی را از حافظه نواخت. حفظ کردن جای بندهای همان قطعه‌ی خیلی خیلی کوتاه هم روزها زمان برده بود. داستانِ نوازنده‌ای را که شنوایی‌اش را از دست داد، می‌دانست. می‌دانست رنگ سیم چهارم با باقی سیم‌ها فرق دارد. می‌دانست حالا انگشت سومش دستان اول، نت فا را نشانه گرفته. می‌دانست کلی راه مانده تا بتواند صدایی را که در گلویش، و در سینه‌اش، و در چشم‌ها و دست‌ها و رَحِمش دارد، به انگشتان دو دست بیاموزد. می‌دانست امشب ماه کامل است. دلش تاب نمی‌آورد که آن راهِ طولانی، و آن روزها و ماه‌ها و سال‌ها را صبر کند تا بتواند به سیم‌های سه‌تار وصل شود. برای همین ماه کامل بود. برای همین نور ماه کامل، هر چند مخلوط با چراغ‌های کوچه، کمی فضای اتاق را روشن می‌کرد. دیدن روشنایی مهم نبود. اثرش را می‌شد بر زبری گلیم کف اتاق حس کرد. دوباره قطعه‌ی کوتاه را نواخت. می‌دانست جهان هنوز چیزی کم دارد.

۱۷ مهر ۹۸ ، ۲۱:۱۴ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

سبزه‌ها در باد راز می‌گویند.

شما غم‌ها و تاریکی‌هایتان را کجا می‌برید؟ چه طور دفنشان می‌کنید؟ در کدام چاه فریاد می‌کنید؟ پیش چه کسی ناله می‌زنید که این قدر شاد و آزادید؟

۲۸ شهریور ۹۸ ، ۲۱:۲۷ ۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

قوت غالب

باد کولر چه قدر سرد شده. این یعنی فصل غرغر تمام نمی‌شود!

روزهایی که می‌گذرد، خودم نیستم انگار. رپ گوش می‌دهم، با هر کسی که نگاهم به نگاهش بیافتد حرف می‌زنم، در گروه‌ها، در توییتر، همه جا حرف می‌زنم. حتا جلوی غریبه‌ها گریه کردم، و جلوی دانش‌آموزهایی که بعد از ساعت مدرسه مانده بودند. انگار کسی به گربه‌ای باورانده باشد که بلد است روی دو پا راه برود. سکندری خوران روی دو پا راه می‌روم و خودم را مسخره می‌کنم. ظرف روغن را برمی‌گردانم و هیچ وقت نمی‌توانم لکه‌اش را پاک کنم.

توفانی که در من می‌چرخید گم شده. خودش را جایی پنهان کرده و فقط حرف‌هایش را از دهانم بیرون می‌ریزد، می‌دانم. از من بیزار است. هر کاری می‌کند که از من کم کند، به هر که اضافه شد، شد. شاید این کارها را می‌کند تا الهه را برگرداند، یا الهه‌ی دیگری برایش پیدا کنم. نمی‌داند فایده‌ای ندارد. روغنِ ریخته را نمی‌شود به ظرف برگرداند. جای زخم را روغن و پماد از بین نمی‌برد. چه طور بگویم که بفهمد؟ این طناب، گسسته شده. دو سرش آن قدر دور از هم ایستاده‌اند که گره‌زدنی نیست. دستِ خودم را می‌بینم که به طناب رشته‌رشته شده‌ای چنگ زده. صدای آدم‌ها را می‌شنوم که رد می‌شوند. صدای قدم‌های خودم را هم، که در فضای بی‌انتها لنگر می‌خورد و به خودم بر می‌گردد. پس کجا رفتند این همه آدم.

نمی‌دانم چه قدر از چیزی که می‌گویم درست است. مطمئن نیستم که توفان خودش را پنهان کرده باشد. گاهی حتا به این که توفانی هست، یا زمانی بوده، شک می‌کنم. به اصالتِ حرف‌ها و حتا اصالت احساساتم شک می‌کنم. به دست‌هایی نگاه می‌کنم که می‌نویسند. نمیفهمم چه طور. خودم را غریبه حس می‌کنم. نمی‌دانم با هم‌کلاسی‌های دبیرستان، با الهه، چه طور باید رفتار کنم، نمی‌دانم به این کسی که کنار دستم نشسته چه طور جواب بدهم، نمی‌دانم در جمع فامیل چه بگویم، نمی‌دانم چه طور آدم‌های جدید را از خودم فراری ندهم، چه طور تبدیلشان کنم به دوستان قدیمی. همه جا غریبه‌ام، اضافی‌ام، مایه‌ی عجیب شدن روابط. در بدن خودم هم غریبه‌ام. خیال می‌کنم دوستم ندارد. رازهایش را به من نمی‌گوید. خیالاتی شده‌ام؟ نمی‌دانم. چیزی که مسلم می‌دانم این است که غصه زیاد می‌خورم، نشانه‌اش هم ترازو. 

۲۵ خرداد ۹۸ ، ۲۳:۴۸ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

روی طناب راه می‌روم

حد تعادل را پیدا نمی‌کنم. انگار که جهانم صفحه‌ای باشد بر شاخ‌های گاوی و گاو ایستاده بر لاکِ لاک‌پشتی و لاک‌پشت آرام آرام بخزد بر پشت خمیده‌ی نهنگی. من ایستاده‌ام روی آوارهای این صحنه، در انتظار فروریختن. پیش‌تر دویده‌ام، دستم را به دستی -بلکه دست‌هایی- رسانده‌ام، ولی هیچ چیز نپاییده، چون جهان من صفحه‌ای است بر شاخ‌های گاوی ایستاده بر لاکِ لاک‌پشتی که آهسته آهسته راه می‌رود بر پشت خمیده‌ی نهنگی. حالا ایستاده‌ام در میانه، وحشتزده حتا از دست‌بلندکردنی به پاسخ هر نگاهی. بی‌حرکت ایستاده‌ام، و باز هم موج‌های لرزه از پاهایم تا قلبم می‌رسند، سرم در خودش تاب می‌خورد و من باید مثل سنگی بی هر حرکتی همان‌ جا که هستم بمانم که از همین آوار که مانده حفاظت کنم. مشتاقم به حرف زدن، ولی نباید قدمی بردارم، نباید وزنی به این زمینه اضافه شود، نباید تعادلی که نیست بر هم بخورد. خاک بلند می‌شود و بقیه فکر می‌کنند نمی‌بینمشان، نمی‌خواهمشان، آزارم می‌دهند. نمی‌دانند من بر صفحه‌ای ایستاده‌ام، روی شاخ‌های گاوی که گاو ایستاده بر لاکِ لاک‌پشتی که راه می‌رود بر پشت خمیده‌ی نهنگی که نفس گرفته و می‌خواهد برگردد به عمق اقیانوسش.

یکی باید دستم را بگیرد و از این مهلکه بیرون بکشد، برساوش شاید.

۱۸ خرداد ۹۸ ، ۲۱:۲۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid