زیرزمین

۲۰ مطلب با موضوع «توفان» ثبت شده است

زیر آسمان شب

بسیار گریستم، آرام و بی صدا، ایستاده، تنها و در خود فرو رفته. در روشناییِ مبهم دم صبح و در تاریکی و سکوت انتهای شب، چیزی هست که مثل سبکیِ روحِ بعضی آدم ها در من اثر می کند. انگار که محکوم باشم به گریستن، درد و لذتم قطره قطره شانه هایم را می لرزانَد؛ ایستاده ام و به خود می پیچم.

پیش از آن دو زانو نشسته بودم، میان پنج، شش نفر بیداری که ایستاده بودند گِردم و به آسمان نگاه می کردند. گردنم را بالا گرفته بودم و خیره به طلوعِ تک به تکِ ستاره های جبار، بلند بلند منزوی خوانده بودم: خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود.

پیشتر حتا، گرد هم نشسته بودیم و بازی کرده بودیم، و سرودهای قدیمی خوانده بودیم. هرچند که آسمان آن قدر صاف نبود و غبار داشت و افق محدود بود و روشن، اما آدم ها کم بودند و من صافی بودم. خوب شد که گلشن نبود.

۱۷ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۴۳ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

ترس هایی که مثل سطل آب سرم خالی می شوند

قبلا هم یک بار دچار چنین حمله ای شدم. شب بود، ناگهان ترسیدم که تنها شوم، و به این بهانه مفصل گریستم. چهارشنبه غروب هم، اول معده ام از گرسنگی به سوختن افتاد، و بعد از گرسنگی ترسیدم، و از تاریکی شب ترسیدم، و از روشنایی موهوم تیر چراغ برق ترسیدم، و از آدماهایی که نگاهم می کردند ترسیدم، و از موتورسوارها و صدای نزدک شدنشان از پشت سر، و از خیابان شلوغ، و از کوچه ی خلوت، از کرکره ی مغازه ها، از ایستادن در پیاده رو و از راه رفتن. از همه چیز می ترسیدم و در قلبم خشک شده بودم. مثل نوزادی که چشمش هنوز درست نمی بیند، از هر چیزی می ترسد، و تنها به دست های مادرش اعتماد می کند. کودک ناتوانی بودم که در تاریکی خیابان گیر افتاده است و دیوانه وار دنبال دستی آشنا می گردد. بی تاب بودم. سیر نمی شدم. آرام نمی شدم. می ترسیدم که گریه کنم و می ترسیدم که تا خانه را بدوم؛ به تمام معنا گیر افتاده بودم.

برساوش بود که می توانست نجاتم دهد، که نداد.

۲۹ تیر ۹۷ ، ۲۱:۴۸ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

لع نت

بله. لع نت. دلم می خواهد این طور بنویسم. بی تاب شدم. عصبی. چرا؟ چرا باید منِ بی اعتنای معتمد به جهان موضوع بیماری هاتان باشد؟ مردک! برو چیز بهتری بپوش لااقل. آدم دلش نسوزد که با این ریخت و قیافه آمده مزاحمت. بلکه حظی هم من ببرم. این سومین بار در سی روز اخیر است. عجب بهاری! عجب سالی! یک بار مردک جاهل در اتوبوس شلوغ فلانش گرفت، باشد. من احمقم اصلا اگر یک بار دیگر نزدیک میله ی بازدارنده ی این احمق ها ایستادم. گوشی را از دستم کشید و رفت؟ قبول. من بی حواسم که در خیابان خلوت، هشت صبح، در راه دانشگاه با گوشی کار می کنم. این یکی از تحملم خارج بود. مردک بی قواره لابی دانشکده را پشت سر من چرخید! دانشگاه برای منِ فلان فلان شده خانه است. زندگی ام را رها می کنم وسط و می روم دستشویی. بعد گلشن توقع دارد خبر شوهر کردنش مرا دیوانه نکند.

نه. مسئله جای دیگر است. من به جهان اطرافم اعتماد دارم. من لوس بزرگ شده ام. آدم های زندگی ام فریبم نداده اند. بی اعتمادی در من نیست. عیب من است شاید. من نمی توانم سرزنشش کنم که دزدی می کند. نمی توانم سرزنشش کنم که بیمار است. نمی توانم سرزنشش کنم، چون خودم را می بینم که زندگی ام به دستم نیست. همه ی خوشی و اعتماد و حماقتی که در زندگی ام موج می زند، من مسئول هیچ کدام نیستم. من باعث هیچ کدام نبوده ام.

نمی توانم سرزنش کنمشان، ولی این باعث نمی شود آزرده نشوم.

۱۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۳۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

سکوت

این سکوت طولانی چند هفته ای به خاطر این نبود که حرفی نداشتم. شدت حرف ها و اتفاق ها و التقاط احساس ها آن قدر زیاد بود که نمی توانستم حرف بزنم. حتا با خودم هم حرف نمی زدم. گذشت زمان، و تعریف کردنِ یکی دو اتفاق برای دیگرانی که خوب گوش می کردند، آرام ترم کرده.

سرتیتر خبرها:

سفرِ سه شبه به کویر مصر و بقیه، شامل: جبار، شهاب، گیر کردن در کال جنی تا نیمه شب، مسجدها و امامزاده های دلبر، داد زدن، خرس برادر، خود خرس، دکتر، میخوای باهات بیام اون پشت مُشتا کارت رو بکنی، جبار، جبار، جبار، دعای عهد.

بد حالی، میخچه، کافه برد، خونه تکونی، مازل، سرمد و بازی به طور کلی، پیلوس، حلقه ی تاریخ معاصر، بدحالی، سفر، ترجمه، ترجمه، بازی برای شش هفت تا از بچه های کلاس، المپیاد دانش آموزی منطق، بلک باتلر، بریکینگ بد، دارکوبا، فائزون.

بزرگ ترین چالش شاید همان سفرِ کویری بود. آشنا شدن با آدم هایی که کیلومترها فاصله بینمان بود. از رئیس اردو، یا همان خرس، که اگر ده دقیقه کنارش باشید خرس بودنش را تصدیق خواهید کرد، با بوی عرق و موهای فرفری سروصورتش و رفتار بزرگترگونه ی محبت آمیزش که نمی دانم مرا به یاد چه کسی می اندازد؛ تا پسرک دانشجوی پرستاری که سرش داد زدم. (من! من سر کسی داد زدم! حتا همان خل و چل ها هم که دو روز بیشتر مرا ندیده بودند، از تعجب خفه شده بودند، حتا خرس.) هم سفری که تازه در سفر شناختمش، تنها چادری گروه چهل نفره بودن و از آقای کردِ تجزیه طلبِ گروه فندک بازی یاد گرفتن،که آخر هم نفهمیدم آن دو تا کرد دوستِ خالی اند یا دوست دختر پسری در کار است. این ها و خیلی چیزهای دیگر. چیزهایی که با من بودن من اتصالی کردند. بین چادر آستین دار و چادر ساده و مانتو، بین سکوت و اظهار نظر و شوخی، بین ترک جمع و داد زدن معلقم. اتفاق هایی که من را به منی که نمی شناختم نزدیک تر کردند. منی که دوست ندارم یا از او بی خبر بودم. چه قدر از من هست که هنوز بی اطلاع من، دارد از غذایی که می خورم تغذیه می کند و بزرگ می شود؟ 

سال نو؟ خنده دار نیست؟!

 

۲۴ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۳۰ ۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

این جزیره ها که در تصرف غم اند

شب بود. دردی نبود که بخواهد گریبانم را بگیرد؛ اما من گریستم، چون ترس قلبم را فشرده بود.
روز، یادم رفته بود حرف بزنم. آن‌قدر در خودم مچاله شدم که رسیدم به خانه. چیزی نمانده بود که صدایِ لعنتی‌اش خفه‌ام کند. حتا نتوانستم هم‌صدایش شوم، بخواهم که دست از حنجره‌ام بردارد. نتوانستم. خفگی، تفاوتی با مرگ ندارد.
غروب، تازه توانستم با خودم حرف بزنم. دست کشیدم روی خطِ کبودیِ صدایش روی گردنم. گفتم: ترسیده‌ام. 
گریه کردم، شب، زیر پتو، پشت به تمام دنیا.
غوطه خوردم در لحظه‌هایی که نتوانسته بودم حرفی بزنم، نتوانسته بودم حتا دست دراز کنم و پیچ ضبط را بچرخانم. مگر مرگ چیست جز سر خوردنِ نخِ گردن و پا و زانو از دستِ من؟ حتا نتوانسته‌بودم گریه کنم، یا بفهمم غمگینم، یا ترسیده، یا نا راحت. ناتوان بودم، بریده از زمان، مکان، جسدم حتا. غوطه‌ور.
آدمی موجود ضعیفی است. امید که مگر دروغ چیزی را تغییر دهد.

 

۳۰ آذر ۹۶ ، ۰۲:۱۰ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

من باب «در»

هیچ دوست ندارم در این باره بنویسم. این یعنی موفق نشده‌ام مردک ریشو را ایگنور کنم و حتا آن قدر مرا مشغول خودش کرده که درباره‌اش بنویسم. بگذریم...

***
به تقویم رو به رو نگاه می‌کنم. پرنده‌ی نارنجی و ابر سفید در پس زمینه‌ی آبان، که اتفاقا آبی هم هست، خوش نشسته اند. بلند می‌شوم پرنده‌ی قهوه‌ای را به پرنده‌ی نارنجی نزدیک می‌کنم. بر می‌گردم روی تخت: نه، همان جا کنار ابر بهتر دیده می‌شد. این بار که بلند می‌شوم، صفحه‌های تقویم رنگ به رنگِ من‌درآوردیِ دارکوبایی ام را هم مرتب می‌کنم و بعد برمی‌گردم سرِ جایِ گرم خودم. هوا که خنک می‌شود همه‌ی زندگی‌ام کم کم منتقل می‌شود این جا؛ روی تخت. این را دوست دارم، دست ظریف سرما را که ریز ریز از لای پنجره رد می‌شود و پشت پتو می‌ماند، جمع می‌شود و یک کِکایِ بزرگِ قدرتمندِ نفوذناپذیر می‌سازد. فقط وای به حالِ من، وقتی که درد در دلم و در تمام بدنم بپیچد...
وقت‌هایی هست که قلبم می‌تپد، تنها می‌ماند و می‌ترسد و بغض می‌کند، و اگر به قدر کافی سرد شود، ککای هم می‌سازد. فکر می‌کنم پنجشنبه هم همچو اتفاقی افتاد. 

من و هانیه رفته بودیم خانه‌ی گلشن، فقط برای این که وقت بگذرانیم، عبثِ لذت‌بخش. یادم رفته‌بود کدام سجاده مال خودش است. اول نگاه کردم. بالاخره دست برده بودم روی یکیشان که شنیدم: «نه، این نه، التبه فرقی نداره، ولی تو مال من چادر هست.» و با  عجله برای من، که دستم را سریع پس کشیده‌بودم و ایستاده بودم عقب‌تر، سجاده‌اش را پهن کرد. حس عجیبی بود. مثل همان حسی که موقع خواندن عنوان کتاب‌هایشان داشتم. به وسایل شخصی کسی دست زدن و نگاه کردن که سعی داشتم حضورش را و وجودش را انکار کنم. بدتر از همه‌ی این‌ها تخت دونفره‌شان بود که به حقیقت حالم را بد کرد. 
واقعا این چیزها به من چه ربطی دارد؟ بهتر نیست که توفان را صدای کنم و با هم، توی ککایِ خوبِ خودمان بنشینیم به حرف زدن و چای خوردن؟ خب، این اتفاقی بود که افتاد، وقتی مردک در خانه‌اش را باز کرد و آمد تو، روی مبل‌های خانه‌ی خودش نشست و به همسرِ خودش نگاه کرد و نعنای دم کرده را از دستش گرفت و با من -که مهمان بودم- حرف زد. هیچ نشنیدم.
واقعا چرا قبول کردم درِ خانه‌اش را بزنم وقتی ... آه. شرمنده‌ام از رفتارم با گلشن، از رفتار خشنِ خشمگینِ کودکانه‌ام. شرمنده‌ام از بارِ اضافه بودن، زمانی که نیاز داشت باری از دوشش برداشته شود. با وجود همه‌ی این شرمندگی‌ها اما؛ نمی‌توانم لبخند بزنم به آن مردک ریشو و به خانه‌اش و به لیوانِ نعنایِ دم‌کرده و به تختِ دونفره‌اش. آخ که می‌دانم شرمنده خواهم شد از بستن «درِ» آشنایی و شرمنده از بند آوردنِ راه، وقتی که جبرِ زمان مجبورم کرد به تحمل و تحمل به آشنایی و آشنایی به لبخند و لبخند به پشیمانی. کاش نبود «در»، کاش این قدر مستمر پی‌گیر نبود که به بهانه‌ی کمک درِ مصاحبت باز کند. 
اما چه کنم؟ من هم نخواهم، توفان می‌خواهد پشتِ ککایِ سردِ نفوذناپذیر پنهان شود و نبیند که چه طور «والدِ» مردک ریشو به دست و پا زدن برای باز کردنِ «در»، فرو می‌برد مرا در «کودک». اما چه کنم با شرمندگی که مطمئنم خواهد آمد؟ که مطمئنم زمانی این در گشوده خواهد شد.
چه کنم؟

۲۸ آبان ۹۶ ، ۲۲:۴۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

آزار

من چه طور بر خودم ببخشم این همه آزاری را که از من به نزدیک ترین هایم می رسد؟

.

.

.

زروان. (مدخل ویکی پدیا - مقاله ای تخصصی تر در ادبیات)

انگار خودخوری های من گونه ای از خودراکُشتن های زروان باشد. همان تصویری از اسطوره که ماحوزی برایمان کشید. چیزی شبیه حرف یونگ. خواب نیست اما. من راه می روم و زخم می زنم به خودم. با آزار عزیزانم، با سرزنش خودم، بی هدفی آن گونه که زروان داشت. بی هدفی آنگونه که ابراهیم.

۰۹ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۴۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

دلبر

والا من هیچ وقت در و دیوار فائزون رو دوست نداشتم. حتا می تونم بگم بیزار بودم ازشون. زشت و سفید و نافرم، تنگ و تاریک، پر از نور مصنوعی و بعضی کلاس ها و راهرو ها، حتا بدون اون. خصوصا خاطره های تلخ سال اول، رفتارهای زشت و بی بنیاد و راهرو های سرد و خالی که سرایت کرده اند به سقف و دیوار و اونجاها ماسیده اند و خیلی هم بدترند.

آما! 
از سال دوم، همراه با گلشن، اتاق تفکر ریاضی از ساختمون فائزون زد بیرون. دو تا دیوارهای راهرو و یه پارتیشن زشت و یه در بزرگ شیشه ای خیلی نافرم و یه سقف و یه زمین بود که برام مثل هلال ماه شب سوم بودن. اونم دم افق، در حال غروب، دلبر.
 
سه سال براش تلاش کردم
سه سال توش نفس کشیدم
سه سال تو کنج دیوارش یا آویخته به میز زشتش گریه کردم
سه سال تمرین کردم از خودم بزنم بیرون، با آدمایی که اونجا می بینم حرف بزنم
سه سال بزرگ شدم
سه سال شک کردم، سه سال مامن امن من بود از حمله های خودم به خودم
سه سال از تمام در و دیوار فائزون پناه بردم به گوشه ی گرمش
سه سال خندیدم توش، به امیدش
نه فقط من، مهتاب و پیریایی و غلی و شیوا و قناد و الهه و مصلح و خیلیای دیگه هم. 
 

حالا یه دیوارش رو ریخته ن، پارتیشن رو برداشته ن و دوباره می خوان بکننش یه راهرو. انگار کیسه ی یادگاری هام رو ریخته ن کف زمین، بین دیوارای زشت فائزون. خصوصی ترین لحظه های گریه و نفس کشیدنم رو گذاشتن جلو دید همه و لگد مال می کنن.

آوارگی.

۰۵ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۰۳ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

اوج و حضیض

دیروز تصمیم گرفتم بد حرف بزنم و بد حرف زدم. پله برقی های بِرتِ خیابان آزادی، ایستگاه بهبودی، یکی در میان کار نمی کنند. پشت سرِ من خانمی با پای شکسته، با عصای زیر بغل و با یک کیسه ی پلاستیک بزرگِ سنگین پیاده شد. مشغول صحبت با موبایل بودم. الهه تازه از خواب بیدار شده بود و تعریف می کرد ماجراهای روز اولِ بعد از اعلام نتایج را. رسیدم به پله ها، کار نمی کردند. قدم اول و دومم بود که یادم به خانم پشت سرم افتاد. توضیح دادم، قطع کردم و برگشتم که اگر اجازه بدهد، دست کم شاید کیسه را... نشنید. فقط داد می زد. عصبانی بود. نمی توانست از پله ها بالا برود. یک ایستگاه جلوتر پیاده شده بود چون می دانست پله برقیِ ایستگاه بعدی هم کار نمی کند. نمی توانست از عرض خیابان رد شود، مگر بلد بود با پای شکسته از بالای مانعِ یک و نیم متری بپرد. دنبالش رفتم بلکه تسکینی باشم. نشنید یا محل نکرد، نمی دانم. مسئول گیت را رها کرده بود و سر دیوار ها و پله های فلزی داد می کشد. نمی دانم تا این جا کارم درست بود یا نه، به هر حال برگشتم و رفتم. تصمیم گرفتم زنگ بزنم به صد سی و هفت و دعوا کنم. عصبانی نبودم. می دانستم که اپراتوری که جوابم را می دهد هم تقصیری ندارد؛ ولی این کار را کردم. من عصبانی نبودم؛ ولی اپراتورِ بی حوصله را عصبانی کردم. از این که خشم پراکندم ناراحتم؛ ولی چاره ی دیگری هم نداشتم. باید در جایی تأثیر می کردم که خیالم آرام می شد. 

 

الهه خواستگار دارد. برای همین به هم ریخته ام. لعنت به من با این دوست پیدا کردنم. دخترک خجالت نمی کشد! انگار که سر شده باشم، هیچ چیزی در خودم حس نمی کنم. یک بار -همان اول که فهمیدم- بلند و محکم گفتم که به نظرم احمقانه است. بعد فکر کردم توقع من از دوستِ خوب این است که کمک کند کاری را که باور دارم درست است انجام بدهم. پس من هم باید به الهه کمک کنم کاری را که فکر می کند درست است انجام دهد. این پسر هم که آدمی بدی نیست. احمد را کمی می شناسم. دانشجویِ شریف است و چهار سال از ما بزرگ تر. پدر و مادرش را هم می شناسم، حتا می توانم بگویم دوست داشتنی اند. از خودش اما -اگر بخواهد به الهه دست بزند- متنفرم.

[سر را بینِ دست ها می گیرد و دور می شود.]

۱۷ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۴ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

خواب زمستانی

وسایلم را جمع می کنم که برگردم به غار خودم -خسته و فرسوده و تنها. 

بعد از اردو که صدایم کردند برای جلسه ی برنامه ریزی سال آینده، چهارشنبه بود. دلم نمی خواست پا بگذارم در ساختمان فائزون، می دانستم دهم ها و سوم ها کلاس دارند. زنگ تفریح تازه خورده بود. چهره های نیمه آشنایی که لبخند می زدند و سلام می کردند و بغل می خواستند. حال غریبی بود. انگار که دلم نمی آمد به دزدهای وجودم لبخند نزنم. شبیه همان تاثیر غریبی است که گلشن در من داشت. مجبورم می کنند که صافی باشم. الآن هر حرفی بخواهم می زنم، در مواجه همه چیز مطابق میل خودش تغییر می کند. نمی دانم مطابق میل چه کسی، اما طوری می شوم که انگار کس دیگری در من حرف می زند و راه می رود و فکر می کند. یادم نیست با خودم چه فکر کردم وقتی دیروز دخترک جلویم ایستاد و گفت :«من صادقانه و از صمیم دل دوستت دارم» فقط این را به یاد می آورم که گفتم «محبت می کنی و لطف داری» و کلی حس بد که به سرم آوار شد.

هیولا...

به راحمی گفتم :«از بعد اردو در تصمیمم برای کار آموزشی شک کرده ام؛ چون دو روز تعامل جدی فرسوده ام کرد، چه برسد به یک سال و سال ها.» به پشتی صندلی اش تکیه داد و خندید، با صدای بلند. بعد پرسید که خستگی جسمی یا ملالت. توضیح دادم که احساس می کنم از من کنده اند و برده اند. باز خندید.

من با این دزدهای وجودم چه کنم که می خواهند در آغوشم بگیرند؟

از چهارشنبه ها می ترسم. اول می ترسم که مردک ریشو را ببینم (زیر یک سقف نرفته کلاس گرفته در فائزون!) بعد ترسم تبدیل می شود به این که «اصلا به درک! برو بشقاب تو صورتش بشکون!» بعد از فکرهایم خجالت می کشم و می گویم:

-اصلا به تو چه دختر! زندگی مردم به تو چه!

-گلشن "مردم" نیست!

-بشود.

-چرا؟

-چون دل مشغولت کرده. این رابطه مطلوب نیست. چه قدر در روز مشغول خانواده ات می شوی؟ چه قدر مشغول الهه می شوی؟ مصلح؟ ریحانه؟ شریفی...؟

- ...

همین است که می خواهم برگردم همان جا که بودم. پشت دهانه ی غار پنهان شوم و تماشایشان کنم. رابطه ی دلنشین قناد و پیریایی را ببینم و حسرت بخورم. بگویم کاش کسی پیدا می شد که من را هم به چنین دنیایی ببرد. آهی بکشم و برگردم داخل، دست الهه را بگیرم و بگویم همین برای من کافی است. همین اندک گرمایی که از رابطه های محدود جانم را درخشان می کند کافی است. شاید من نیازی ندارم مثل الهه تمام دنیا را بشناسم و دوست داشته باشم. شاید یاد نگرفته ام که با آن ها که دوستشان دارم چه طور همراهی کنم. همین گلشن را بیچاره کردم در آن شلوغی و اضطراب قبل عقد. او هم باید "مردم" بشود. من هنوز یاد نگرفته ام با انسان هایِ شکننده یِ پرگزندِ اطرافم چه طور رفتار کنم.

۰۸ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۴۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid