زیرزمین

۱۶ مطلب با موضوع «توفان» ثبت شده است

این جزیره ها که در تصرف غم اند

شب بود. دردی نبود که بخواهد گریبانم را بگیرد؛ اما من گریستم، چون ترس قلبم را فشرده بود.
روز، یادم رفته بود حرف بزنم. آن‌قدر در خودم مچاله شدم که رسیدم به خانه. چیزی نمانده بود که صدایِ لعنتی‌اش خفه‌ام کند. حتا نتوانستم هم‌صدایش شوم، بخواهم که دست از حنجره‌ام بردارد. نتوانستم. خفگی، تفاوتی با مرگ ندارد.
غروب، تازه توانستم با خودم حرف بزنم. دست کشیدم روی خطِ کبودیِ صدایش روی گردنم. گفتم: ترسیده‌ام. 
گریه کردم، شب، زیر پتو، پشت به تمام دنیا.
غوطه خوردم در لحظه‌هایی که نتوانسته بودم حرفی بزنم، نتوانسته بودم حتا دست دراز کنم و پیچ ضبط را بچرخانم. مگر مرگ چیست جز سر خوردنِ نخِ گردن و پا و زانو از دستِ من؟ حتا نتوانسته‌بودم گریه کنم، یا بفهمم غمگینم، یا ترسیده، یا نا راحت. ناتوان بودم، بریده از زمان، مکان، جسدم حتا. غوطه‌ور.
آدمی موجود ضعیفی است. امید که مگر دروغ چیزی را تغییر دهد.

 

۳۰ آذر ۹۶ ، ۰۲:۱۰ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

من باب «در»

هیچ دوست ندارم در این باره بنویسم. این یعنی موفق نشده‌ام مردک ریشو را ایگنور کنم و حتا آن قدر مرا مشغول خودش کرده که درباره‌اش بنویسم. بگذریم...

***
به تقویم رو به رو نگاه می‌کنم. پرنده‌ی نارنجی و ابر سفید در پس زمینه‌ی آبان، که اتفاقا آبی هم هست، خوش نشسته اند. بلند می‌شوم پرنده‌ی قهوه‌ای را به پرنده‌ی نارنجی نزدیک می‌کنم. بر می‌گردم روی تخت: نه، همان جا کنار ابر بهتر دیده می‌شد. این بار که بلند می‌شوم، صفحه‌های تقویم رنگ به رنگِ من‌درآوردیِ دارکوبایی ام را هم مرتب می‌کنم و بعد برمی‌گردم سرِ جایِ گرم خودم. هوا که خنک می‌شود همه‌ی زندگی‌ام کم کم منتقل می‌شود این جا؛ روی تخت. این را دوست دارم، دست ظریف سرما را که ریز ریز از لای پنجره رد می‌شود و پشت پتو می‌ماند، جمع می‌شود و یک کِکایِ بزرگِ قدرتمندِ نفوذناپذیر می‌سازد. فقط وای به حالِ من، وقتی که درد در دلم و در تمام بدنم بپیچد...
وقت‌هایی هست که قلبم می‌تپد، تنها می‌ماند و می‌ترسد و بغض می‌کند، و اگر به قدر کافی سرد شود، ککای هم می‌سازد. فکر می‌کنم پنجشنبه هم همچو اتفاقی افتاد. 

من و هانیه رفته بودیم خانه‌ی گلشن، فقط برای این که وقت بگذرانیم، عبثِ لذت‌بخش. یادم رفته‌بود کدام سجاده مال خودش است. اول نگاه کردم. بالاخره دست برده بودم روی یکیشان که شنیدم: «نه، این نه، التبه فرقی نداره، ولی تو مال من چادر هست.» و با  عجله برای من، که دستم را سریع پس کشیده‌بودم و ایستاده بودم عقب‌تر، سجاده‌اش را پهن کرد. حس عجیبی بود. مثل همان حسی که موقع خواندن عنوان کتاب‌هایشان داشتم. به وسایل شخصی کسی دست زدن و نگاه کردن که سعی داشتم حضورش را و وجودش را انکار کنم. بدتر از همه‌ی این‌ها تخت دونفره‌شان بود که به حقیقت حالم را بد کرد. 
واقعا این چیزها به من چه ربطی دارد؟ بهتر نیست که توفان را صدای کنم و با هم، توی ککایِ خوبِ خودمان بنشینیم به حرف زدن و چای خوردن؟ خب، این اتفاقی بود که افتاد، وقتی مردک در خانه‌اش را باز کرد و آمد تو، روی مبل‌های خانه‌ی خودش نشست و به همسرِ خودش نگاه کرد و نعنای دم کرده را از دستش گرفت و با من -که مهمان بودم- حرف زد. هیچ نشنیدم.
واقعا چرا قبول کردم درِ خانه‌اش را بزنم وقتی ... آه. شرمنده‌ام از رفتارم با گلشن، از رفتار خشنِ خشمگینِ کودکانه‌ام. شرمنده‌ام از بارِ اضافه بودن، زمانی که نیاز داشت باری از دوشش برداشته شود. با وجود همه‌ی این شرمندگی‌ها اما؛ نمی‌توانم لبخند بزنم به آن مردک ریشو و به خانه‌اش و به لیوانِ نعنایِ دم‌کرده و به تختِ دونفره‌اش. آخ که می‌دانم شرمنده خواهم شد از بستن «درِ» آشنایی و شرمنده از بند آوردنِ راه، وقتی که جبرِ زمان مجبورم کرد به تحمل و تحمل به آشنایی و آشنایی به لبخند و لبخند به پشیمانی. کاش نبود «در»، کاش این قدر مستمر پی‌گیر نبود که به بهانه‌ی کمک درِ مصاحبت باز کند. 
اما چه کنم؟ من هم نخواهم، توفان می‌خواهد پشتِ ککایِ سردِ نفوذناپذیر پنهان شود و نبیند که چه طور «والدِ» مردک ریشو به دست و پا زدن برای باز کردنِ «در»، فرو می‌برد مرا در «کودک». اما چه کنم با شرمندگی که مطمئنم خواهد آمد؟ که مطمئنم زمانی این در گشوده خواهد شد.
چه کنم؟

۲۸ آبان ۹۶ ، ۲۲:۴۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

آزار

من چه طور بر خودم ببخشم این همه آزاری را که از من به نزدیک ترین هایم می رسد؟

.

.

.

زروان. (مدخل ویکی پدیا - مقاله ای تخصصی تر در ادبیات)

انگار خودخوری های من گونه ای از خودراکُشتن های زروان باشد. همان تصویری از اسطوره که ماحوزی برایمان کشید. چیزی شبیه حرف یونگ. خواب نیست اما. من راه می روم و زخم می زنم به خودم. با آزار عزیزانم، با سرزنش خودم، بی هدفی آن گونه که زروان داشت. بی هدفی آنگونه که ابراهیم.

۰۹ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۴۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

دلبر

والا من هیچ وقت در و دیوار فائزون رو دوست نداشتم. حتا می تونم بگم بیزار بودم ازشون. زشت و سفید و نافرم، تنگ و تاریک، پر از نور مصنوعی و بعضی کلاس ها و راهرو ها، حتا بدون اون. خصوصا خاطره های تلخ سال اول، رفتارهای زشت و بی بنیاد و راهرو های سرد و خالی که سرایت کرده اند به سقف و دیوار و اونجاها ماسیده اند و خیلی هم بدترند.

آما! 
از سال دوم، همراه با گلشن، اتاق تفکر ریاضی از ساختمون فائزون زد بیرون. دو تا دیوارهای راهرو و یه پارتیشن زشت و یه در بزرگ شیشه ای خیلی نافرم و یه سقف و یه زمین بود که برام مثل هلال ماه شب سوم بودن. اونم دم افق، در حال غروب، دلبر.
 
سه سال براش تلاش کردم
سه سال توش نفس کشیدم
سه سال تو کنج دیوارش یا آویخته به میز زشتش گریه کردم
سه سال تمرین کردم از خودم بزنم بیرون، با آدمایی که اونجا می بینم حرف بزنم
سه سال بزرگ شدم
سه سال شک کردم، سه سال مامن امن من بود از حمله های خودم به خودم
سه سال از تمام در و دیوار فائزون پناه بردم به گوشه ی گرمش
سه سال خندیدم توش، به امیدش
نه فقط من، مهتاب و پیریایی و غلی و شیوا و قناد و الهه و مصلح و خیلیای دیگه هم. 
 

حالا یه دیوارش رو ریخته ن، پارتیشن رو برداشته ن و دوباره می خوان بکننش یه راهرو. انگار کیسه ی یادگاری هام رو ریخته ن کف زمین، بین دیوارای زشت فائزون. خصوصی ترین لحظه های گریه و نفس کشیدنم رو گذاشتن جلو دید همه و لگد مال می کنن.

آوارگی.

۰۵ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۰۳ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

اوج و حضیض

دیروز تصمیم گرفتم بد حرف بزنم و بد حرف زدم. پله برقی های بِرتِ خیابان آزادی، ایستگاه بهبودی، یکی در میان کار نمی کنند. پشت سرِ من خانمی با پای شکسته، با عصای زیر بغل و با یک کیسه ی پلاستیک بزرگِ سنگین پیاده شد. مشغول صحبت با موبایل بودم. الهه تازه از خواب بیدار شده بود و تعریف می کرد ماجراهای روز اولِ بعد از اعلام نتایج را. رسیدم به پله ها، کار نمی کردند. قدم اول و دومم بود که یادم به خانم پشت سرم افتاد. توضیح دادم، قطع کردم و برگشتم که اگر اجازه بدهد، دست کم شاید کیسه را... نشنید. فقط داد می زد. عصبانی بود. نمی توانست از پله ها بالا برود. یک ایستگاه جلوتر پیاده شده بود چون می دانست پله برقیِ ایستگاه بعدی هم کار نمی کند. نمی توانست از عرض خیابان رد شود، مگر بلد بود با پای شکسته از بالای مانعِ یک و نیم متری بپرد. دنبالش رفتم بلکه تسکینی باشم. نشنید یا محل نکرد، نمی دانم. مسئول گیت را رها کرده بود و سر دیوار ها و پله های فلزی داد می کشد. نمی دانم تا این جا کارم درست بود یا نه، به هر حال برگشتم و رفتم. تصمیم گرفتم زنگ بزنم به صد سی و هفت و دعوا کنم. عصبانی نبودم. می دانستم که اپراتوری که جوابم را می دهد هم تقصیری ندارد؛ ولی این کار را کردم. من عصبانی نبودم؛ ولی اپراتورِ بی حوصله را عصبانی کردم. از این که خشم پراکندم ناراحتم؛ ولی چاره ی دیگری هم نداشتم. باید در جایی تأثیر می کردم که خیالم آرام می شد. 

 

الهه خواستگار دارد. برای همین به هم ریخته ام. لعنت به من با این دوست پیدا کردنم. دخترک خجالت نمی کشد! انگار که سر شده باشم، هیچ چیزی در خودم حس نمی کنم. یک بار -همان اول که فهمیدم- بلند و محکم گفتم که به نظرم احمقانه است. بعد فکر کردم توقع من از دوستِ خوب این است که کمک کند کاری را که باور دارم درست است انجام بدهم. پس من هم باید به الهه کمک کنم کاری را که فکر می کند درست است انجام دهد. این پسر هم که آدمی بدی نیست. احمد را کمی می شناسم. دانشجویِ شریف است و چهار سال از ما بزرگ تر. پدر و مادرش را هم می شناسم، حتا می توانم بگویم دوست داشتنی اند. از خودش اما -اگر بخواهد به الهه دست بزند- متنفرم.

[سر را بینِ دست ها می گیرد و دور می شود.]

۱۷ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۴ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

خواب زمستانی

وسایلم را جمع می کنم که برگردم به غار خودم -خسته و فرسوده و تنها. 

بعد از اردو که صدایم کردند برای جلسه ی برنامه ریزی سال آینده، چهارشنبه بود. دلم نمی خواست پا بگذارم در ساختمان فائزون، می دانستم دهم ها و سوم ها کلاس دارند. زنگ تفریح تازه خورده بود. چهره های نیمه آشنایی که لبخند می زدند و سلام می کردند و بغل می خواستند. حال غریبی بود. انگار که دلم نمی آمد به دزدهای وجودم لبخند نزنم. شبیه همان تاثیر غریبی است که گلشن در من داشت. مجبورم می کنند که صافی باشم. الآن هر حرفی بخواهم می زنم، در مواجه همه چیز مطابق میل خودش تغییر می کند. نمی دانم مطابق میل چه کسی، اما طوری می شوم که انگار کس دیگری در من حرف می زند و راه می رود و فکر می کند. یادم نیست با خودم چه فکر کردم وقتی دیروز دخترک جلویم ایستاد و گفت :«من صادقانه و از صمیم دل دوستت دارم» فقط این را به یاد می آورم که گفتم «محبت می کنی و لطف داری» و کلی حس بد که به سرم آوار شد.

هیولا...

به راحمی گفتم :«از بعد اردو در تصمیمم برای کار آموزشی شک کرده ام؛ چون دو روز تعامل جدی فرسوده ام کرد، چه برسد به یک سال و سال ها.» به پشتی صندلی اش تکیه داد و خندید، با صدای بلند. بعد پرسید که خستگی جسمی یا ملالت. توضیح دادم که احساس می کنم از من کنده اند و برده اند. باز خندید.

من با این دزدهای وجودم چه کنم که می خواهند در آغوشم بگیرند؟

از چهارشنبه ها می ترسم. اول می ترسم که مردک ریشو را ببینم (زیر یک سقف نرفته کلاس گرفته در فائزون!) بعد ترسم تبدیل می شود به این که «اصلا به درک! برو بشقاب تو صورتش بشکون!» بعد از فکرهایم خجالت می کشم و می گویم:

-اصلا به تو چه دختر! زندگی مردم به تو چه!

-گلشن "مردم" نیست!

-بشود.

-چرا؟

-چون دل مشغولت کرده. این رابطه مطلوب نیست. چه قدر در روز مشغول خانواده ات می شوی؟ چه قدر مشغول الهه می شوی؟ مصلح؟ ریحانه؟ شریفی...؟

- ...

همین است که می خواهم برگردم همان جا که بودم. پشت دهانه ی غار پنهان شوم و تماشایشان کنم. رابطه ی دلنشین قناد و پیریایی را ببینم و حسرت بخورم. بگویم کاش کسی پیدا می شد که من را هم به چنین دنیایی ببرد. آهی بکشم و برگردم داخل، دست الهه را بگیرم و بگویم همین برای من کافی است. همین اندک گرمایی که از رابطه های محدود جانم را درخشان می کند کافی است. شاید من نیازی ندارم مثل الهه تمام دنیا را بشناسم و دوست داشته باشم. شاید یاد نگرفته ام که با آن ها که دوستشان دارم چه طور همراهی کنم. همین گلشن را بیچاره کردم در آن شلوغی و اضطراب قبل عقد. او هم باید "مردم" بشود. من هنوز یاد نگرفته ام با انسان هایِ شکننده یِ پرگزندِ اطرافم چه طور رفتار کنم.

۰۸ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۴۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

در خلقت

مرا پرنده‌یی بدین دیار هدایت نکرده بود:
من خود از این تیره خاک
                             رُسته بودم
چون پونه‌ی خودرویی
که بی‌دخالتِ جالیزبان
                          از رطوبتِ جوباره یی.

۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

پسا اردو

تا ظهر در رختخواب ماندم. نیکا پیام داده بود که شنبه ساعت چهار می خواهد انقلاب باشد. بعد از یک روز (یا دو روز؟ نمی دانم کی پیامش را خوانده بودم) جواب دادم که اگر بیدار بودم می آیم. هی خوابیدم و بیدار شدم. تمام شب هم همین خواب و خیال بود. نفهمیدم کی بیدارم و دارم تخیل می کنم، کی خواب می بینم. فقط تصویر هایی از دو روزِ اردو رد می شدند و من خیره نگاهشان می کردم:

شب، لحظه ای که می گویم «خداحافظ ریحانه» فقط برای به رخ کشیدن رفاقتی که با بچه های ورودی به هم زده ام.

نگاهِ دختری که عینکش و دهانِ کش آمده اش موقع خندیدن مرا یاد حسنای دوستداشتنی می اندازد.

صورت متعجب گلشن که من لپ هایش را از دو طرف محکم کشیده ام (این یکی خیلی تکرار می شود. هنوز هم باورم نمی شود این کار را کردم!)

الهه که صدای خنده اش در گوش من می پیچد و از محبتِ محبوب لذت می برد (نیمه شب پیامک بهاره را خوانده و از شدت التذاذ درمانده شده است). من که از بهاره محمودی بیزارم.

تصویر بعدی بیشتر صداست. بهاره محمودی اعتراف می کند که می خواست در مشتش باشیم و تن نمی دادیم. من که تأیید می کنم. من که به معلم هیچ وقت قدرت ندادم. منظورم ادب نیست. به خانم نصری که داد می کشید و تهدید می کرد و نمره نمی داد و بیرون می کرد و لای لفافه می گفت «منم که سر کلاس قدرت دارم» بی تفاوت نگاه کردم و بی تفاوت از کلاس بیرون رفتم. با ادب و آرامش تسلیمش کردم. خانم محمودی را که رو بازی می کرد رها می کردم؟! جنگ قدرت بود. به وضوح جنگ قدرت بود. انگار می گفت «اعتراف کن که تسلیمِ منِ معلم شده ای، من همه چیز می دهمت» خیره نگاهش می کردم و می گفتم چیزهایت برای خودت. بهاره محمودی بلند بلند گفت که دست نیافتنی بودید. از صداقتش خوشم آمد. به لبخند گفتم که «بله! حتا سعی می کردم لبخند نزنم.» خندید. همه خندیدیم. ادامه دادم :«حتا هنوز هم همین طورم» میان خنده بود. همان طور با خنده چرخید که مثلا من قهرم. چرخیدم و رفتم. چرخیدم و رفتم. چرخیدم و رفتم. چرخیدم و رفتم.

بچه ها که دورش را می گیرند ته چشم هایش چیزی پیداست. چیزی که چرخ می خورد و داد می زند که من به شما و به توجهتان محتاجم. الهه گفت نباید این حرف را می زدی. شاید ناراحت شده باشد. من نمی خواهم کسی را ناراحت کنم؛ اما فکر می کنم که این رابطه ناعادلانه است چون بچه نمی داند که خانم محمودی چه قدر محتاج است. نمی داند که اگر رهایش کنند، مثل معتادها بی توان می افتد گوشه ای و این نیرو و زیبایی و اعتماد به نفس، همه را از دست می دهد. بچه ها اما نمی توانند دل بکنند. عادت کرده اند ریزه خور معلم باشند. گلشن را که تمام مدت قدم پیش می گذارد و حرف می زند و می دهد (به داد و دهش یافت آن نیکُوی) سفت نمی چسبند، معلم حسابش نمی کنند. ما هم هیچ وقت معلم حسابش نکردیم؛ اما مراقبش بودیم، رهایش نمی کردیم. بهاره محمودی هیچ وقت قدم پیش نمی گذارد. همیشه منتظر است بچه ها پیش بیایند و ادای منتظر نبودن در می آورد. آن وقت بچه ها التماسش می کنند. قدرت را تقدیمش می کنند. دورش حلقه می زنند. شاید هم حق دارند، چیزهایی که بهشان می دهد حسابی آدم را ارضا می کند. خوب بلد است محبت کند؛ اما باید قدم اول را بگذاری، قدرت را بدهی.

من هم دوست ندارم پا پیش بگذارم. شاید به خاطر همین که شبیه بهاره محمودی ام، از او بیزار هم هستم. این واقعیت ترسناکی است. غرور من، درون گراییِ من، خجالتی بودنم و همه و همه، تا این جا باعث شده اند من مثل بهاره محمودی بمانم. حالا باید انتخاب کنم. انتخاب کنم بینِ آن چیزی که سما و نورا و بقیه شان در این دو روز از من دیده اند، (آن چیزی که باعث شد باور نکنند من درونگرا و کم حرف و آرامم) و آن چیزی که هستم. بین پا پیش گذاشتنِ گلشن و دور ایستادنِ بهاره محمودی. بین آن چیزی که تا به حال بوده ام و آن چیزی که این دو روز فرسوده ام کرد. بین معلمِ آرام و دور و مغرور بودن یا پرشور و بی آرام و گرم بودن.
آهٍ کم ربی اعطانی

۳۱ تیر ۹۶ ، ۱۹:۳۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

مرگ

قبلا هم به این فکر افتاده بودم، مثلا بعد از این که دایی مادرم زیر دست جراح تکه تکه شد و دیگر به خانه اش برنگشت. اما هیچ وقت این قدر دقیق نشدم در خودم که:«چرا؟» حتا بعد از این که درباره ی جنگ ویتنام خواندم، حتا بعد از خواندن خاطرات پدرم از مرگ/شهادت برادرش در غرب، بعد از فاجعه های فرانسه و آلمان و عراق و ... همه جا. بعد از کشته شدن آن بچه ها در انتهای کنسرت بود که اولین بار نشستم و به تصورم از مر گ فکر کردم. بعد از فاجعه ی کابل، همان طور که روی تخت دراز کشیده بودم و لپ تاپ روی شکمم بود، به این فکر کردم که:«چرا؟». به نظرم رسید به چیزی عادت کرده ام-مثلا به دراز کشیدن و خبر مرگ ها را خواندن و گذشتن. با مادربزرگم هم همین طور بودم. خیلی سال پیش بود. همه فکر می کردند که من بچه ام و متوجه نیستم که چه اتفاقاتی در اطرافم می افتد؛ اما من خیلی خوب می شنیدم که درباره ی مرگ چه کسی حرف می زنند و گریه می کنند. مسئله این جا بود که من نمی دانستم «یعنی چه» و خب، چیزی که نمی دانم چیست گریه و غم و خوشحالی هم نداشت.

اما من از مرگ چه می فهمم؟ دین را که کنار بگذارم؛ می ماند جسدی که تا به یاد دارم قرین یک سری عادات و رفتارها بود و دیگر نیست. یعنی تنها مشاهده ی من از مرگ آدم ها همین است. حتا شاید آدم های نخستین، اگر آن روایت هابیل و قابیل را کنار بگذاریم، تا مدتی جسدِ نزدیکانشان را نگه می داشته اند. این که این آدم دیگر بلند نمی شود و راه نمی رود و حرف نمی زند اصلا بدیهی نیست. یادم است دختر دایی مادرم تا مدت ها پس از مرگ پدرش بعد از ظهر ها -طبق عادت- منتظر شنیدن صدای در بود. البته این که من از دست و پا و گوشت و استخوانی انتظار نوع خاصی از حرکات و رفتارها را داشته باشم و به آن دل ببندم هم، اصلا بدیهی نیست.

من نه می فهمم چه می شود که مشتی گوشت و چربی و استخوان مرا بندِ خودش می کند، نه می فهمم چه می شود که دیگر همراه خودش هیچ کدام از آن حرکات را ندارد و انگار نه انگار، می اندازندش گوشه ای، می شویندش و زیر خروارها خاک دفنش می کنند.

شاید این ها فقط توجیه باشند، نمی دانم. به هر حال بی ربط به این مسئله نیست این که بخشی از من نسبت به مرگ کرور کرور آدم در کابل و فیلیپین و پاریس و عراق و حتا بغل گوش خودم، در مجلس شورای اسلامی، بی تفاوت است.

۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۵۲ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد

سه شنبه روز معلم بود. بعدِ برنامه چند تایی از بچه ها به من هم تبریک گفتند؛ هر چند که مهدیه صدایم می کنند و با فرم مدرسه سر کلاسشان می روم.

چه قدر دهم ها را دوست دارم. هیچ کس نمی فهمد چه قدر دلم برای لحظه لحظه ی دویدن و راه رفتن و حرف زدن و فکر کردنشان می تپد. هدی پرسید: «برنامه شون چه طور بود؟» گفتم: «قابل قبول.» همین است که می گویم هیچ کس نمی فهمد.

چه قدر از دهم ها بیزارم. چه قدر خسته ام می کنند. بعد که زنگشان می خورد و رهایم می کنند/رهایشان می کنم؛ تازه می فهمم چه قدر فرسوده شده ام. انگار که از روحم کنده اند و برده اند. نمی خواهم ذره ای صدای کلاسشان به گوشم برسد.

معلم شان داد می زند. نمی توانم این را تحمل کنم. می خواهم گلویِ معلمِ نامتوجه را بِدَرَم. چه قدر دهم ها را دوست دارم.

چه قدر از دهم ها متنفرم.

***

که در این قفس جانوری هست

از نوازشِ دستانت برانگیخته

که از حرکتِ آرامِ این سیاه جامه مسافر

به خشمی حیوانی می خُروشد. 

۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۳۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid