زیرزمین

۱۱ مطلب با موضوع «برهان» ثبت شده است

اثر هنری در کتاب «زبان، شعر، اندیشۀ رهایی»

پرسش از ماهیت هنر، حقیقت اثر هنری و منشاء و سرآغاز هنر از حمله مهم­ترین پرسش­ هایی است که فلسفه­ ی هنر باید به آن­ها پاسخ دهد. هایدگر، به عنوان فیلسوف مدرن، از دریچه­­ ی فلسفه­ اش به هنر نیز نگاه می­کند. فلسفه­­­ ی او به دنبال اعاده­ ی پرسش از وجود است و نگاهش به هنر نیز از این زاویه است که نحوه ­ی وجود اثر هنری را بررسی کند: هنر، یک جنبه ­­ی چیز بودن دارد و یک جنبه­ ی اثر بودن. تفسیر کدام جنبه ما را به ذات اثر هنری نزدیک می­کند؟ هایدگر دائما از خود سوال می­کند و مطالب را رفت و برگشتی پیش می­برد. به همین دلیل گاهی به نظر می­رسد پاسخی داده نشده چون راه حل سوال حاضر، نقض پاسخی است که به این سال منجر شده. تو گویی متن بیشتر از این که مجموعه­ ای از جواب­ها باشد، مجموعه­ ای از سوالاتِ پرداخته شده است: رابطه ­ی اثر هنری با دنیای اطراف چگونه است؟ اصلا آیا چنین رابطه ­ای وجود دارد؟ یا باید وجود داشته باشد؟ حقیقت و اثر هنری چه نسبتی دارند؟ این­ها نمونه­ ای از سوالاتی هستندکه این یادداشت در تلاش است بر اساس فصل کار هنری و حقیقت از کتاب «زبان و شعر و اندیشه­ ی رهایی» اثر مارتین هایدگر پاسخ دهد.

ادامه مطلب...
۰۸ تیر ۹۷ ، ۲۲:۲۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

نقل قول مستقیم از گادامر

«مثلاً مى‏توان گفت که براى خود فرد بازیگر، بازى، یک امر جدى نیست و درست به همین دلیل است که بازى انجام می‌گیرد. بدین‏ ترتیب، ما مى‏توانیم بکوشیم تا از این دریچه، مفهوم بازى را تعریف کنیم: آنچه صرفاً بازى است، جدى نیست. بازى‏کردن، رابطه ذاتی خاصى با امر جدى دارد. این تنها به‌واسطه آن نیست که ‹غایتِ› بازى امرى جدى است یا به‏ تعبیر ارسطو، ‹به‏ منظور تجدید قوا› صورت مى‏گیرد. مهم‏تر آن است که در خود بازى‏کردن، جدیتی خاص، بلکه مقدس نهفته است. با این‏حال، در رفتار بازیگرانه، تمامى روابط غایى که تعیّن‏بخش موجود فاعل و دغدغه‏ مند است، محو نمیشود، بلکه به‏ گونهاى خاص به ‏حالت تعلیق درمى‏آید. بازیگر خود میداند که بازى، فقط بازى است و در جهانى صورت مى‏پذیرد که با جدى‏ بودن غایات، تعیّن پیدا مى‏کند، اما این دانستن او به ‏گونهاى نیست که او به ‏عنوان بازیگر، نسبتی را که با جدّیت دارد، خودش هم مد نظر داشته باشد، زیرا بازى تنها هنگامى غایتش را برآورده مى‏سازد که بازیگر در بازى محو شود. آنچه موجب مى‏شود که بازى به‏ معنای اتمّ بازى باشد، نه رابطه آن با امر جدى بیرونی است که بازى بر آنها دلالت دارد، بلکه جدى ‏بودن در هنگام بازى است. کسى که بازى را جدى نگیرد، بازى‌خراب‌کن است.»

گادامر، حقیقت و روش

۲۴ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۳۱ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

کمی کانت برای نفهمیدن

بسم الله

سومین کتاب نقد کانت حاوی نظرات او درباره­ ی زیباشناسی است. جایگاه زیباشناسی در فلسفه­ ی کانت به طور خلاصه اتصال دهندگی میان دو نقد دیگر و در واقع دو جهان دیگر او است. میان اراده­ ی اخلاقی و پدیداری ضروت، قوه ­ی حکم ارتباط برقرار می­کند؛ «احساس» واسطه­ ی میان شناخت عین و عمل در رابطه با آن است. یادداشت حاضر بر اساس دقیقه­ ی اول کتاب نقد قوه­­ ی حکم نوشته شده است که به نقش رضایت در حکم ذوقی، که همان حکم زیباشناختی است، می­پردازد.

 

ادامه مطلب...
۱۸ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۲۶ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

کاتالا تا کالا

«καταλα τα καλα» یعنی: زیباها دشوارهایند.

«اگر کسی از من بپرسد آیا قصری را که در برابرم می بینم زیبا می یابم، می توانم پاسخ دهم: من این گونه چیزها راکه فقط برای خیره کردن چشمان ساخته شده دوست ندارم، یا مثل آن که هیچ چیز پاریس بیشتر از غذاخوری های آن خوشایندش نبود یا به شیوه ی روسو بیهودگی بناهای عظیم را که باعث عرق ریختن مردم به خاطر ااین گونه چیزهای زاید می شود نکوهش کنم. بالاخره می توانم به آسانی خود را قانع کنم که اگر خودم را در جزیره ی نامسکونی بیابم و امیدی به بازگشت میان آدمیان نداشته باشم و بتوانم چنین بنای باشکوهی را به صرف آرزو کردن آن به گونه ای سحرآسا به وجود آورم، اگر سرپناهم به قدر کافی راحت باشد حتی زحمت این آرزو را به خود نمی دهم. همه ی این ها به جای خود ممکن است مقبول و مورد تایید باشد، اما فعلا به مطلب ما ربطی ندارد. ما فقط می خواهیم بدانیم آیا تصور صرف از عین در من همراه با رضایت است، هر چند نسبت به وجود متعلق این تصور بی تفاوت باشم.»

نقد قوه ی حکم- ترجمه ی عبدالکریم رشیدیان

می گوید علاقه «رضایتِ ناشی از تصور وجود عین» است. بعد می گوید «رضایتی که حکم ذوقی را ایجاب می کند فاقد هر علاقه است.» و من می پرسم: چرا؟ چرا حکم ذوقی خالص، نه حامل علاقه است، نه علاقه آفرین؟ چه طور شد که از کارآمدی و ابزارانگاری شدید افلاطون در زیبایی به این جا رسیدیم؟

***

بالاخره اتفاقی افتاد که می دانستم بنا است روزی بیافتد. آدم هایی این جا را یاد گرفته اند که آدم هایش را در عالم واقع دیده اند. پس این را هم یاد بگیرید که این جا گاهی چیزهایی می نویسم که آدم هایش در دنیای شما وجود دارند، اما اتفاق هایش در ذهن من افتاده اند. گاهی چیزهایی می نویسم که شکل منحطّ واقعیت است. آدم ها را از دریچه ی نوشته های من نبینید، این جا همه چیز را نمی نویسم.

۱۳ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۱۰ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
Hurricane Is a little kid

ویتگنشتاین در پژوهش­های فلسفی فلسفه را چه طور تعریف می­کند؟

بسم الله

 

بررسی مختصری در آثار فلسفی به جا مانده از قرن­های گذشته کافی است که به ما نشان دهد نمی­دانیم فلسفه چیست. افلاطون درباره­ی عالم معقولات و وصول به آن حرف می­زند، ارسطو از موجود بما هو موجود می­گوید، مسئله­ی فلسفه در روم شاید جست و جوی حقیقتِ زندگی باشد، در جهان اسلام فلسفه رفته رفته شکل عرفانی به خود می­گیرد، در قرون وسطی مسیحیت و دفاع از آن پررنگ می­شود. آثاری که فلسفه خوانده می­شوند نیز کوچک­ترین شباهتی به هم ندارند. سیاقِ مابعدالطبیعه­­ی ارسطو به پژوهش­های فلسفی شبیه است یا چنین گفت زردشتِ نیچه یا محاورات افلاطون یا آثار فلاسفه­ی تحلیلی؟ قدم اول برای حرکت در هر مسیر این است که بدانیم «کدام مسیر؟». به همین دلیل این سوال –که فلسفه چیست؟- برای شاگرد فلسفه اهمیت زیادی دارد. دست کم، برای مطالعه­ی موثر و همدلانه­ی آثار هر فیلسوف لازم است بدانیم خود او حوزه­­­ی فعالیتش را کجا می­دانسته و تلقی­اش از فلسفه، چیست. این یادداشت به بررسی نظر ویتگنشتاین در کتاب پژوهش­های فلسفی درباره­ی چیستی و حدود فلسفه می­پردازد.

کتاب یادشده شامل گفتارهایی در باب زبان است. زبان محور نوشته­های ویتگنشتاین است و ما باید دیدگاه او درباره­ی فلسفه را از همین نوشته­ها استخراج کنیم. آنچه فلسفه می­داند، در نسبت با زبان خود به خود شناخته می­شود. برای این کار لازم است توصیف­های پراکنده­ی ویتگنشتاین از فلسفه را جمع آوری کرده و کنار هم قرار دهیم. توصیف کافی هرچیز به حد خوبی از شناختِ آن منتهی می­شود، همچنانکه توصیف کافیِ یک باگ کامپیوتری، یعنی حل کردن آن.

ادامه مطلب...
۲۷ دی ۹۶ ، ۱۵:۴۸ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

دست و پنجه نرم کردن با افلاطون

بسم الله

فلسفه و فیلسوف در نگاه افلاطون با توجه به محاوره­ی فایدون، ثئای تتوس و جمهوری

در تمام علوم، کسی دانشمند آن علم دانسته می­شود که در آن زمینه مشغول فعالیت پژوهشی بوده، متخصص است و تلاش می­کند به سؤالات اساسی حوزه­ی تخصصی­اش پاسخ دهد. در فلسفه اما چنین نیست، احتمالا به این دلیل که خود علم فلسفه (اگر آن را علم بدانیم!) تعریف مشخص و ثابتی در طول تاریخ نداشته است و امروزه نیز آثاری که «فلسفه» دانسته دانسته می­شوند، وجوه مشترک چندان بارزی ندارند. فلاسفه نیز –به عنوانِ دانشمندانِ علمِ فلسفه- فعالیت­هایی بسیار متفاوت و گاه متعارض داشته­اند. از این رو لازم است دستِ کم بدانیم هر فیلسوف به تنهایی و در چارچوب فکری خودش چه چیزی را فلسفه و چه کسی را فیلسوف می­داند. در این یادداشت آراء افلاطون درباره­ی فلسفه و فیلسوف، با توجه به محاورات ثئای تتوس، جمهوری و فایدون، استخراج شده­است.

در کتاب ششم محاوره­ی جمهوری، افلاطون این طور آغاز می­کند که فیلسوف همواره در پی شناختنِ «هستیِ یگانه­ی ابدی» است. 

ادامه مطلب...
۲۱ دی ۹۶ ، ۱۰:۳۸ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

در باب هست

آقا پارمنیدس می گه:

هست هست و نیست نیست. هست نمی تواند نیست شود چون هست و نیست نمی تواند هست شود چون نیست. پس حکم در این باب این است: یا هست یا نیست.

۲۷ آذر ۹۶ ، ۱۷:۳۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

مرگ

قبلا هم به این فکر افتاده بودم، مثلا بعد از این که دایی مادرم زیر دست جراح تکه تکه شد و دیگر به خانه اش برنگشت. اما هیچ وقت این قدر دقیق نشدم در خودم که:«چرا؟» حتا بعد از این که درباره ی جنگ ویتنام خواندم، حتا بعد از خواندن خاطرات پدرم از مرگ/شهادت برادرش در غرب، بعد از فاجعه های فرانسه و آلمان و عراق و ... همه جا. بعد از کشته شدن آن بچه ها در انتهای کنسرت بود که اولین بار نشستم و به تصورم از مر گ فکر کردم. بعد از فاجعه ی کابل، همان طور که روی تخت دراز کشیده بودم و لپ تاپ روی شکمم بود، به این فکر کردم که:«چرا؟». به نظرم رسید به چیزی عادت کرده ام-مثلا به دراز کشیدن و خبر مرگ ها را خواندن و گذشتن. با مادربزرگم هم همین طور بودم. خیلی سال پیش بود. همه فکر می کردند که من بچه ام و متوجه نیستم که چه اتفاقاتی در اطرافم می افتد؛ اما من خیلی خوب می شنیدم که درباره ی مرگ چه کسی حرف می زنند و گریه می کنند. مسئله این جا بود که من نمی دانستم «یعنی چه» و خب، چیزی که نمی دانم چیست گریه و غم و خوشحالی هم نداشت.

اما من از مرگ چه می فهمم؟ دین را که کنار بگذارم؛ می ماند جسدی که تا به یاد دارم قرین یک سری عادات و رفتارها بود و دیگر نیست. یعنی تنها مشاهده ی من از مرگ آدم ها همین است. حتا شاید آدم های نخستین، اگر آن روایت هابیل و قابیل را کنار بگذاریم، تا مدتی جسدِ نزدیکانشان را نگه می داشته اند. این که این آدم دیگر بلند نمی شود و راه نمی رود و حرف نمی زند اصلا بدیهی نیست. یادم است دختر دایی مادرم تا مدت ها پس از مرگ پدرش بعد از ظهر ها -طبق عادت- منتظر شنیدن صدای در بود. البته این که من از دست و پا و گوشت و استخوانی انتظار نوع خاصی از حرکات و رفتارها را داشته باشم و به آن دل ببندم هم، اصلا بدیهی نیست.

من نه می فهمم چه می شود که مشتی گوشت و چربی و استخوان مرا بندِ خودش می کند، نه می فهمم چه می شود که دیگر همراه خودش هیچ کدام از آن حرکات را ندارد و انگار نه انگار، می اندازندش گوشه ای، می شویندش و زیر خروارها خاک دفنش می کنند.

شاید این ها فقط توجیه باشند، نمی دانم. به هر حال بی ربط به این مسئله نیست این که بخشی از من نسبت به مرگ کرور کرور آدم در کابل و فیلیپین و پاریس و عراق و حتا بغل گوش خودم، در مجلس شورای اسلامی، بی تفاوت است.

۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۵۲ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

خوشی های زندگی

دارم فکر می کنم چرا من این قدر خوب و روان سختی ها و دلخوری ها و غم و غصه هام رو می نویسم؛ ولی هیچ وقت به صرافت این نمی افتم که خوشی های  زندگیم رو هم با ملت به اشتراک بذارم. مثلا چرا هیچ وقتی ننشستم اون لحظه ای رو توصیف کنم که تو جنگلای ارسباران تو یه بی راهه ای نشسته بودم و بین برگ ها و بوته ها کم کم دیدم درست رو به روم یه پرنده ی وحشی خوش صدا نشسته، و غذا دهن جوجه هاش میذاره.

یا اون لحظه ای رو که خرگوش از کنار پام دوید و رفت تو سوراخش.

یا اون موقعی که خیلی بچه بودم  و رفته بودیم کوه و من یه عالمه گردالی هایِ مشکی جمع کردم که تو آتیش خوب می سوخت و کسی بهم نگفت سرگین چیه. :دی

یا این که امروز سه ساعت رفتم دارکوبا و با چسب چوب روی تپه هایی که پس فردا می خوان برن مطب خانم دکتر بافتِ کرت و اینا درست کردم؛ اصلا همین دیروز که نیم ساعت با فرزانه و یاشا دُورِ یه شیتِ دویست و بیست چرخیدیم و چه قدر مضحک بودیم.

سوال بنیادی ترم اینه که چرا غم در من بیشتر اَثَر می کنه؟

و یاد سوالی می افتم که زمانی ازم پرسید-و من بعدها چقدر به خاطرش سوختم. پرسید :«چرا همه ی شِعرا از عشق حرف میرنن؟ این موضوع چی داره که این قدر روی ما تاثیر می ذاره؟» و گفت که این روزا به این مسئله خیلی فکر می کنه. من هیچ حدس نمی زدم که قراره به همین زودیا با خودم بگم: «عاشق شده...»

خلاصه که انگار من بلدم تو غم غوطه بخورم؛ تو خوشی نه. چرا؟

۰۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۵۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

مَنطِقاً

'[Y]ou should say what you mean,' the March Hare went on.

 

'I do,' Alice hastily replied; 'at least - at least I mean what I say - that's the same thing, you know.'

'Not the same thing a bit!' said the Hatter. 'You might just as well say that "I see what I eat" is the same thing as "I eat what I see"!'

 

 

'You might just as well say,' added the March Hare, 'that "I like what I get" is the same thing as "I get what I like"!'

 

 

'You might just as well say,' added the Dormouse, who seemed to be talking in his sleep, 'that "I breathe when I sleep" is the same thing as "I sleep when I breathe"!'

 

۲۶ دی ۹۵ ، ۰۸:۰۸ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid