زیرزمین

۹ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

سفرنامه ی یزد-چهار

علیرغم اشتیاقم به یزد، تمام امروزمان جلوی در تعمیرگاه گذشت؛ همین قدر مزخرف. لذا از عکس­های دیروز آپلود می­کنم جهتِ خوشیِ دل.

خانه ی طباطبایی ها

 

ابیانه، موزه ی زنده

ناگفته نماند که رفتم دستشویی، خواستم بلند شوم، دیدم شلنگ ندارد. مصیبتی بود.

از تو دل ار سفر کند با تپش جگر کند

۳۰ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۱۴ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

سفرنامه ی یزد-سه

دیشب ننوشتم که چه بادی بود در ابیانه. صدای باد که می­پیچید بین کوچه­های سربسته ودرخت­ها چیزی کم از صدای غریدن­های ارس نداشت. زدیم بیرون که برای شام چیزی پیدا کنیم. همه جا فقط درِ بسته بود و دیوار. دست آخر بقّالی کوچکی پیدا شد که پیرمردی لابه­لای قفسه­ها و یخچالش دیده می­شد. به تمامی پیدا بود که خواب ندارد. مغازه­اش بوی دود سیگار می­داد؛ اما فهمیدیم که خوش­صحبت است.

باقی ماجرا راه بود و راه بود و راه. از کنار شهرهایی رد شدیم که پیش از فقط اسمشان را شنیده بودم. اردکان، مهاباد، میبد. همه­ی سعی­ام بر این بود که خلاف عادت کودکی تکان­های ماشین بی­هوشم نکند. موفق شدم و حجم خوبی از این موفقیت را مدیون بازی «از سرعت خود به کاهید» ام که هنوز شگفتی خودش را از دست نداده.

باید بگویم که آسمان اینجا عمق شب قبل را ندارد. اول شب جبار پیدا بود، حالا نمی­دانم به خاطر نور افکن­های مزاحم است که نمی­بینمش یا غبار یا ابر. مشتاقم به فردا صبح، به یزد.

نکند کسی زخوشی سفر... 

۲۸ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۰۲ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

سفرنامه ی یزد-دو

کاشان، شهر لواشک و گلاب :)

سوار شدیم به قصد باغ فین کاشان. گردشگر خارجی بیشتر از ایرانی دیدیم. از چهره­های تیره­ی سوخته با ریش کوچک روی چانه یا لباس رنگی بلند و گلدار بود تا موی دو رنگ اروپایی و چشم آبی. نمی­دانستم حمام فین کاشان –و در نتیجه صحنه­ی قتل امیرکبیر- هم درست داخل باغ فین است. دلم اندکی گرفت، اما از طرح­های امروزم راضی بودم.

طبیعتا مسیر کاشان تا ابیانه را خوابیدم؛ هرچند که از یک طرف همایون نه فرشته ام نه شیطان می­خواند و از طرف دیگر صداپیشه­های انیمیشن سینگ.

غروب به شهر سرخ ابیانه رسیدیم. آن طور که همه جا می­گویند «موزه­ی زنده» نیست. سر جمع صد خانواده­ی ساکن دارد و باقی درها همه قفل و چفت. هر ده، بیست متر یک تیر چراغ برق کاشته­اند که نور می­اندازد رو شاخ و برگ درخت­ها و سایه درست می­کند. سعی می­کنم تصور کنم ماه کامل چقدر با این نور مصنوعی تفاوت دارد. از حق نگذریم آسمان ژرفی دارد. جبار درست بالای سرمان می­درخشد... باید لیزر بخرم کنار نقشهی آسمان کنار دستم باشد همیشه. به درد خودم نخورد همسفرهایم مستفیض میشوند:)

تا سفر چه زاید باز!

۲۷ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۴۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

سفرنامه ی یزد-یک

صبح زود سوار اِلی شدیم. همین که تکان خوردن­های ماشین شروع شد؛ طبق عادت کودکی خوابم برد. چشمم را که باز کردم تقریبا هیچ چیز از پشت پنجره دیده نمی شد. اول فکر کردم مه گرفته. بعد که سرم را چرخاندم فهمیدم شیشه بخار کرده. نزدیک قم بودیم و بر خلاف انتظار با هوای خیلی خیلی سردی مواجه شدیم. مشتاق بودم که زهرا کبیری را ببینم. از بچه های دوره است و از دوست هایی که چندان همدیگر را ندیده­ایم. س­م­س نرسید و فهمیدم که رفته کتابخانه که درس بخواند. گذشت.

دوباره راه:

-از سرعت خود بکاهید!

-کاهید به گوشم!

کَهَک، خانه­ی ملاصدرا...

صدا در گوشم می­پیچد: مُلا مُحمّد صَدر!

خالی و خلوت است، تمام برای خودمان. نماز می­خوانیم. از چند زاویه درها و اتاق­هایش را می­کشم-خیلی غیرحرفه­ای، بدون جزئیات، اسکچ گمانم. زیباست، بسیار زیباست. دور می­چرخم و با خودم تکرار می­کنم: این جا را خودش ساخته، همه را خودش نقشه کشیده، یحتمل پا به پای شاگردهایش هم کاه­گل. عجیب که بعدها، در همان زمان صفویه، عصّاری ساخته­اند کنار خانه اش.

 

و از کمی دورتر:

 

خانه ی ملاصدرا

-از راست برانید

-رانید به گوشم!

شب است. رسیده­ایم به کاشان و در اتاقی آرام گرفته­ایم. مرا سفر به کجا می­برد؛ نمی­دانم...

۲۶ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۵۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

عمو شوهر کرد :|

جمعه ی پیش به جز سنجش، عقد «عمو گلشن» هم بود.

دو ماه پیش بود تقریبا، که گفت:« یه احتمـــــــالی [با تاکید ویژه بر احتمال] هست که من شوهر کنم. یکی هست که من هنوز "نه" نگفته م.»  به الهه نگاه کردم. الهه به من نگاه کرد.

بزرگ ترها برایش خوش حال بودند؛ اما من که هنوز بچه محسوب می شوم، حقیقتا پنیک کرده بودم. خودتان حساب کنید شنیدن خبر شوهر کردن کسی که «عمو» تلقی می شود چقدر می تواند تکان دهنده باشد.

قشنگ ترین واکنشی که می شد نشان داد، واکنش فاطمه مصلح بود. همان روز کنارم نشست. عین جمله ها را برایش گفتم. پوزخندی زد: چه حیف!

حالا که دو ماهی از آن روزهای نامتعادل من گذشته و "خانم" هم علی رغم همه ی گاز گرفتن های من عقد کرده؛ می توانم نگاهش کنم پوزخندی بزنم و بگویم: چه حیف!

***

یزد می رویم. بسی خوش حالم. فقط حیف که قبل از تعطیلی بچه های پیش دانشگاهی می رویم و بعد از تعطیلی شان بر می گردیم. الهه ...

سال نو تون جدید :)

۲۵ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۱۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

من با تو از هیچ «از هیچ» توفان هراسی ندارم :)

ای گیسوان رهای تو از آبشاران رهاتر

چشمانت از چشمه سارانِ صافِ سحر با صفاتر

با تو برای چه از غربت دست هایم بگویم ؟

ای دوست ! ای از غم غربت من به من آشناتر

من با تو از هیچ ،‌ از هیچ توفان هراسی ندارم

ای ناخدای وجود من ! ای از خدایان خداتر!

 

ریسه رنگی

۱۸ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۵۳ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

فضاحت بار بود

امروز افتضاح بود؛ افـ تـ ضاح. امروز نه تنها یک ساعت و نیم دعوا شدم، مجبور شدم از عواطفم برای کسی بگویم که هرگز لحظه­ای اعتمادم را جلب نکرده. من امروز جلوی خانم رفیعی گریه کردم. برای سومین بار در چهار سال اخیر دعوایم کرد. من امروز جلوی شاگردهایم گریه کردم. 

ادامه مطلب...
۱۴ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۱۱ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

برای تو ای روز اردیبهشتی!

چه اسفندها آه
چه اسفندها دود کردیم...
 

دستم به نوشتن نمیرود. اسفند عزیز دوست داشتنی را نگاه میکنم و دستی به موهایم می کشم. چشم هایم را می بندم و حس بینایی ام را میفرستم به نوک انگشتها. موهایم سفید سفید اند؛ همان طور که همیشه دوست داشته ام.
کاش برای این همه تنهایی، مسکنی پیدا می شد. گاهی عصبانی می شوم. از دست همه ی آنهایی که اهلی ام کرده اند عصبانی می شوم: یک روباه دندان تیز کرده ی عصبانی. خیره می شوم به الهه، به گلشن، به سیده سمانه موسوی مدنی. در سرم فریاد می کشم: شما لعنتی ها من را از زاویه ی ساکت و آرامی که داشتم بیرون کشیدید. حالا به چه حقی تنها رهایم می کنید؟
از شدت خشم سفیدی چشم هایم به سرخی میزند. دور خودم می پیچم اما جرات ندارم حرفی بزنم. 
تنهایی های امسال چقدر پیر و فرسوده ام کرده است؛ چقدر دلم هوای خوشی های قدیمی را می کند.
اسفند آهسته آهسته از کنارم رد می شود. می ترسم، دیوانه وار می ترسم که این یکی هم تنهایم بگذارد. دوست ندارم ترس از تنها ماندن برایم عادت شود. یک بار تمام شب را گریه کردم. از حال غریبی که ناگهان بر همه ی بدنم مستولی شده بود بیزار بودم، احمقانه بود، حتا از تصور خودم بدون الهه و گلشن و باقی آشناهای قدیمی وحشت داشتم. خب، من را این آدم های عزیز دوست داشتنی به همچو شکل نافرمی در آوردند. حق ندارم طلبکار باشم؟
اسفند هم حال غریبی دارد. همیشه مثل گلشن بی خداحافظی رها می کند و می رود. گلشن ده روز رفت، الهه چند ماه است که رفته است، اسفند برای همیشه تنها می گذارد. کاش می نشست چای می خورد. انگار مثل الهه کنکور دارد. گلشن کنکورش را داد، ششم اسفند بود، اما هنوز وقت ندارد. همه ی آدم های قدیمی زندگی ام  کنکور دارند و من گیر این اسفند لعنتی افتاده ام که یک هو می بینی نیست. 
واقعیتش، ازاین همه غرغر هم حوصله ام سر رفته.

۰۹ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۰۵ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

دقیقاً قدم اول

مثل بچه ی دوساله ای که تازه دستش را به لبه ی مبل می گیرد و با هزار زحمت بلند می شود؛

مثل بچه ی دوساله ای که هنوز راه رفتن یادنگرفته میخواهد بدود؛

مثل بچه ی دوساله ای که هرچند با سر زمین خورده، اصلا ناراحت نیست؛

دوست دارم تمام دنیا آبرنگ هایم را ببینند، تمام دنیا.

 

water color

۰۲ اسفند ۹۵ ، ۰۷:۴۲ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid