زیرزمین

۱۰ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

انتخابات ریاست جمهوری سال هزار و سیصد و نود و شش

امروز، بعد از نمی دانم چند سال، کسی در رسانه ی ملی به طور رسمی اسم سید محمد خاتمی را آورد و از او تشکر کرد.
من فکر می کنم خاتمی آدم بدی نیست، مخالف نظام نیست، لیبرال نیست، جاسوس نیست و عامل دشمن هم نیست.
ضمنا می دانم اگر کسی مخالف نظام و لیبرال باشد هم آدم بدی نمی شود.
اما؛ به این خاطر خوشحالم که رای سفید ندادم و کسی رئیس جمهور شد که بی ترس، از حامی بزرگش تشکر کند. کاری که باید چهار سال پیش هم می کرد-به مراتب جدی تر.
به این خاطر نگرانم (نگران به هر دو معنی) که رای سفید ندادم و کسی، حالا با یک رای بیشتر، رئیس جمهور شد که نه گذشته ی سی ساله اش مورد تایید من است، نه گذشته ی چهار ساله اش، نه خاطره ی نه چندان دوری که از مناظره های انتخاباتی اش دارم.
انگار برای نگران بودن دلایل بهتری دارم تا خوشحال بودن. فکر می کنم که شاید بهتر بود رای سفید می دادم؛ اما نداده ام و این مسلم ترین نشانه ی این است که از دنیای خوب "هر قدر دلت می خواد گند بزن و کسی ازت توقعی نداره" بیرون آمده ام.
البته صادقانه این که من حیث المجموع نگرانی ام نمی چربد؛ به دلایل متنوع و متعدد که حوصله ی بسطشان را ندارم. شاید وقت دیگری.
۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۰۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

پی ام اس

و ما ادراک ما پی ام اس :|

۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۲۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

آدم های زندگی من-1

سارا افتخاری 

سارا افتخاری از غیرکارآمدترین آدم های زندگی من بود/است. یعنی من این طور فکر می کردم که در نگاهِ پراگماتیستیِ من به آدم ها، سارا افتخاری بین پایین ترین هایِ لیست است. و خب، من اشتباه می کردم.
سارا افتخاری خشمِ من را دوست داشت. امیدوارم که هنوز دوست داشته باشد.
سارا افتخاری خشونتِ من را کنار آمدنی می دانست و دوست داشت؛ همانقدر که قهقهه هایم را.
سارا افتخاری به من مشت می زد وقتی خشمگین بودم. در خشمِ من هیچ نبود؛ در مشتِ او هم.
سارا افتخاری جامدادی و کیفم را روی زمین خالی می کرد وقتی معلم صدایم می کرد. در سرخیِ صورتِ من هیچ نبود، در کبودیِ زانویِ او هم.
من بهترین کلاس هایِ دوازده سال دانش آموزی را در سالِ آخر، کنارِ سارا افتخاری گذراندم. سارایی که با خشم و غم و خشونت و شیطنت و اشکِ من همان قدر محبانه رفتار کرد که با خنده هایم.
سارا افتخاری کنکور دارد؛ برایش دعا کنید که خدا بهترین را -وظرفیت بهترین ها را- نصیبش کند.
سارا افتخاری کنکور دارد؛ برایم دعا کنید که بتوانم این دو ماه را هم بدون حضورِ کسی که خشم و غمم را به قدر قهقهه ام دوست داشته باشد تحمل کنم.

***

سارا افتخاری اصلا خشم و خشونت مرا دوست نداشت؛ اما به احترامِ شیطنت ها و لبخندها فحششان نمی داد و رنجیدگی اش را به رخم نمی کشید.

به تاریخ شانزده خرداد یک هزار و سیصد و نود و شش

۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۸:۰۹ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

مغازه دارهای این طرف خیابان بهبودی

و من چه قدر این رگه هایِ مذهبِ باقی مانده میان مردم را دوست دارم. چندین روز پیش بود -زود تر وقت نشد بنویسم- که هندزفری در گوش راه می رفتم و گردنم را تا جایی که می شد خم کرده بودم پایین و به نوک کفش هایم نگاه می کردم. در حال و هوای خودم بودم –مثل همیشه- که یک هو تعداد کفش های دور و برم زیاد شد و حتا صدای تبریک ها از گلوله ی پلاستیکی که در گوشم چپانده بودم عبور کرد و من شنیدمشان. میلاد حضرت عباس بود و من فراموش کرده بودم این را که مغازه دارهای این طرفِ خیابانِ بهبودی برای مناسبت قبلی سنگ تمام گذاشته بودند. از فلافلی و کبابی تا رومبلی دوزی و بقالی.

مبل های کهنه با رومبلی های رنگ به رنگ دوباره کنار پیاده رو ردیف شده بودند و باد پرچم ها و کتیبه ها راتاب می داد. پسرک کنار مادرش –که ایستاده بود و شربت و شیرینی می خورد- نشسته بود. مغازه دارِ بقالیِ رو به رو با یک کارتنِ به نسبت بزرگ از درِ بقالی بیرون آمد. به پسربچه که مشغول تاب دادنِ پاهایش بود گفت: «بستنی می خورری؟» و هم زمان چسب های کارتن را پاره کرد.

فکر می کنم که چه حس بی نظیری در وجودِ کودک نشانده آن مرد و چه مسئولیت خطیری دارد این رنگ زدن.

۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۰۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

اُکابه

اُکابه

 

مثل این آبنبات چوبی گنده ها می مونه. هی دلم می خواد لیسش بزنم.

۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۰۹ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم:/

جایی کار می کنم که یک روز سقف صد خانه را  با پارچه گرین روف(!) می کنم، یک روز زمین های دشت را رنگ می زنم، یک روز چهل گاو زل می زنند به م و یک روز شلوار می پیچم به پای آدمکِ «خانه ی ایرانی».

بعضی وقت ها از این همه تفاوت خسته می شوم. فقط می خواهم الهه برایم حرف بزند و من هی حواسم پرتِ دور و برمان شود؛ اما خودم را می کِشانم و بلند می کنم و کفش پای خودم می کنم و می اندازم توی قطار. قطار می بَرَدَم تا تقاطع مطهری-مفتح. راه می روم تا شریعتی، پلیس، دارکوبا.

بعد از ظهر هم به زور بلند می شوم و لباس عوض می کنم-نه آن قدر سخت که صبح. دوست دارم بروم سرِ وقتِ الهه، یا گلشن، یا هر آشنای قدیمی و تکراریِ دیگر. 

اما فقط سوار قطار می شوم و بر میگردم خانه و به این فکر می کنم که اگر -مثلا- زهره بشنود امروز خَر و خَرچه درست و بسته بندی کردم چه قدر هیجان زده خواهد شد.

سه-چار هفته پیش خودم را انداختم و با گلشن رفتم بیرون، همان ماجرای آل پاچینو و جوجه خروس و این ها. تا مدتی خوب تامین بودم. حالا باز شروع کرده ام به مرور کردنِ کلمه به کلمه ی گفت و گوهای قدیمی و خلق گفت و گوی خیالی در ذهن.

۱۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۴۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد

سه شنبه روز معلم بود. بعدِ برنامه چند تایی از بچه ها به من هم تبریک گفتند؛ هر چند که مهدیه صدایم می کنند و با فرم مدرسه سر کلاسشان می روم.

چه قدر دهم ها را دوست دارم. هیچ کس نمی فهمد چه قدر دلم برای لحظه لحظه ی دویدن و راه رفتن و حرف زدن و فکر کردنشان می تپد. هدی پرسید: «برنامه شون چه طور بود؟» گفتم: «قابل قبول.» همین است که می گویم هیچ کس نمی فهمد.

چه قدر از دهم ها بیزارم. چه قدر خسته ام می کنند. بعد که زنگشان می خورد و رهایم می کنند/رهایشان می کنم؛ تازه می فهمم چه قدر فرسوده شده ام. انگار که از روحم کنده اند و برده اند. نمی خواهم ذره ای صدای کلاسشان به گوشم برسد.

معلم شان داد می زند. نمی توانم این را تحمل کنم. می خواهم گلویِ معلمِ نامتوجه را بِدَرَم. چه قدر دهم ها را دوست دارم.

چه قدر از دهم ها متنفرم.

***

که در این قفس جانوری هست

از نوازشِ دستانت برانگیخته

که از حرکتِ آرامِ این سیاه جامه مسافر

به خشمی حیوانی می خُروشد. 

۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۳۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

خوشی های زندگی

دارم فکر می کنم چرا من این قدر خوب و روان سختی ها و دلخوری ها و غم و غصه هام رو می نویسم؛ ولی هیچ وقت به صرافت این نمی افتم که خوشی های  زندگیم رو هم با ملت به اشتراک بذارم. مثلا چرا هیچ وقتی ننشستم اون لحظه ای رو توصیف کنم که تو جنگلای ارسباران تو یه بی راهه ای نشسته بودم و بین برگ ها و بوته ها کم کم دیدم درست رو به روم یه پرنده ی وحشی خوش صدا نشسته، و غذا دهن جوجه هاش میذاره.

یا اون لحظه ای رو که خرگوش از کنار پام دوید و رفت تو سوراخش.

یا اون موقعی که خیلی بچه بودم  و رفته بودیم کوه و من یه عالمه گردالی هایِ مشکی جمع کردم که تو آتیش خوب می سوخت و کسی بهم نگفت سرگین چیه. :دی

یا این که امروز سه ساعت رفتم دارکوبا و با چسب چوب روی تپه هایی که پس فردا می خوان برن مطب خانم دکتر بافتِ کرت و اینا درست کردم؛ اصلا همین دیروز که نیم ساعت با فرزانه و یاشا دُورِ یه شیتِ دویست و بیست چرخیدیم و چه قدر مضحک بودیم.

سوال بنیادی ترم اینه که چرا غم در من بیشتر اَثَر می کنه؟

و یاد سوالی می افتم که زمانی ازم پرسید-و من بعدها چقدر به خاطرش سوختم. پرسید :«چرا همه ی شِعرا از عشق حرف میرنن؟ این موضوع چی داره که این قدر روی ما تاثیر می ذاره؟» و گفت که این روزا به این مسئله خیلی فکر می کنه. من هیچ حدس نمی زدم که قراره به همین زودیا با خودم بگم: «عاشق شده...»

خلاصه که انگار من بلدم تو غم غوطه بخورم؛ تو خوشی نه. چرا؟

۰۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۵۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

ادامه ی دیروز

با هیجان زیادی گفت: «مدرسه مون! پنجره ی کلاسم!»

و در اولین فرصتی که توانست دستش را از فرمان جدا کرد، نگاهش را چرخاند به سمتِ ساختمانِ کنارِ خیابانِ فلسطین و دوباره گفت: «مدرسه م!»

و من حتا نپرسیدم: «کدوم پنجره؟»

چیزی پرسید، توضیح دادم: «هی بیل می زنم، رو می آد، بعد تو خودم فرو می رم و و فرو می رم.» گفت: «آقای همسر هم این جوریه.»

و من نگفتم: «متاسفم.» حتا نگفتم: «خب بگو آرمان.»

پنج دقیقه ای مشغول تلفن بود. معلوم بود با آقای همسر صحبت می کند. قطع که کرد سکوت شد. شروع کرد به حرف زدن: «همسرم داره یه کتابی می نویسه درباره ی نظریه ی بازی ها -اصلا تخصصش اینه- و...» توضیح مختصری داد.

حتا نگفتم: «چه جالب.»

نشسته بودیم. دیوار رو به رو پر از عکس بود. یکی یکی اسم می برد: «چه گوآرا، گاندی، برد پیت، شاملو، کلی هم آل پاچینو.»

گفتم: «آل پاچینو کیه؟»

 

***

دیروز هنوز ادامه دارد:)

۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

آل پاچینو

دیروز فهمیدم آل پاچینویی که فقط در وبلاگِ توکا نیستانی اسمش را شنیده بودم و توصیف عکسش را خوانده بودم؛ نویسنده نیست و بازیگر است.

[واگویه های یک احمق در زمینه ی سینما]

باقی خوبی های دیروز را هم بعدا می نویسم. فعلا این گرو پیش تان باشد. :|

 

۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۳۸ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid