زیرزمین

۳ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

هیولا

 از هرچه بیشتر خوشم بیاید، بیشتر از آن متنفر می­شود

 

بعضی وقت­ها که حالم خوش نیست، دور و بری­هایم سعی می­کنند دائم همراهم باشند، به هر بهانه­ای سرگمم کنند و خلاصه نگذارند تنها بمانم. اما خب، آن­ها نمی­دانند من هیچ وقت تنها نیستم. نه! هیچ لرد سیاهی زیر روسری ام نیست؛ اما شاید یک وقتی –نمی­دانم، احتمالا خواب بوده­ام یا خیلی غرق تخیلات روزمره­ و نفهمیده­ام، مهم نیست. به هر حال- موجود عجیب بی­شکل و صورتی توی شکمم لانه کرده. عجیب تر از خود آن هیولای بی­شکل و صورت، همزیستی دل و روده­ام با آن است. هیچ نمی­فهمم چه طور این اتفاق افتاده، اما اصل ماجرا این است که من به وجود این هیولا در شکمم ایمان دارم و همین کافی است. اصلا فکر نکنید خیال­بافی می­کنم. شما هم اگر مثل من دچار مزاحمت­های یک هیولای درونی شده بودید، کوچک­ترین شکی بر درستی نوشته­هایم به خود راه نمی­دادید.

وقت­هایی که هیولا حسابی عصبانی و خسته است، واقعا به لبه­ی جنون می­رساندم. انگار که از هرچه من دوست داشته باشم متنفر است. هرقدر چیزی را بیشتر دوست داشته باشم، هیولا بیشتر از آن متنفر می­شود. این حالاتِ دیوانه­وار هر سه-چار هفته­ یک بار شدت می­گیرند و هر بار شدیدتر می­شوند تا این­که خودم هم راه تشخیص احساساتم را گم می­کنم. نمی­دانم از دور و اطرافم متنفرم یا دوستشان دارم. گیج و منگ راه می­روم و سعی می­کنم کم­تر از قبل حرف بزنم. همه برایم غریبه می­شوند. خندیدن­های چند روز قبل سال­ها عقب می­روند و من آدم­ها را در زمان گم می­کنم. این­جور وقت­ها کسانی که تا دیروز دوست­شان داشتم، یک جور غمگینی و یخزدگی نامعمول ته چشم­هایم پیدا می­کنند. سعی می­کنند تنهایم نگذارند و حالم را خوب کنند. آن­ها نمی­دانند چیزی که در چشم­هایم دیده­اند، صورت بی­شکل یک هیولا است. فکر می­کنند در خودم فرورفته­ام. اما من می­دانم؛ آن­ چه آن­ها را به این فکر می­اندازد، پیله­ای است که هیولا دور من تنیده. پیله­ای که هیچ پروانه­ای از آن خارج نخواهد شد و من هربار –خسته و پلاسیده- سعی می­کنم آن را از درون پاره کنم.

۲۵ آبان ۹۵ ، ۲۱:۴۸ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

دزد دریایی

صدای چلیک چلیک باران داشت شدید تر می شد، یک جورهایی شرشر می کرد؛ که بالاخره صدای در درمانگاه و شلپ شلوپ چند کفش را روی پادری حسابی خیس شنیدم. در تمام طول روز هیچ کس وارد درمانگاه نشده بود. درمانگاه آنقدر خالی و بی سروصدا بود که فکر کنم پزشک شیفت هم یادش رفته بود باید برود، شاید هم خوابش برده بود. از صبح که به مسئول داروخانه سلام کرده بودم این بیمار اولین نفری بود که می دیدم؛ یعنی قرار بود بیینم. این آخری باعث شد یکهو ترس برم دارد که نکند یک وقت نبینمش. پاشدم بروم استقبال و واقعا خدا را شکر که زخم بستر نگرفته بودم. هیچ دلم نمی خواست مثل بیمارها به استقبال کسی بروم، آن هم مراجع عزیزی که دیدنش تنها چیزی بود که در آن ساعت روز می خواستم. همین طور  راهرو را پیش می رفتم و هی صدای باران بلند و بلند و بلند تر می شد. آنقدر صدا زیاد بود که حتا شبیه صدای موج دریا شده بود. در راهرو پیچیدم و با اولین بیمار آن روز بارانی روبه رو شدم. یک دزد دریایی خفن بود. بله یک دزد دریایی خفن که از کلاهش آب می چکید و سرفه می کرد. ضمنا پای چوبی اش هم باد کرده بود و توی دوتا دستش یک طوطی افتاده بود که به شدت می لرزید. کلمات عجیب و خشنی از دهانش بیرون آمدند و بعد طوطی را جلو آورد. تازه متوجه رد خیسی روی صورتش شدم که انگار اشک بود . فهمیدم بیمار طوطیِ دزد دریایی است. دلم نیامد بفرستمش پی دامپزشکی. خودم دزد دریایی و طوطی اش را به اتاق پزشک بردم و دکتر شیفت را که چرتش برده بود بیدار کردم. بعد هم آمدم بیرون و رفتم جلوی در و طوفان و موج های بلند دریا را تماشا کردم. صدای باز شدن در اتاق پزشک که آمد، دویدم پشت پیشخوان و برایشان هزینه ی دکتر و دارو را حساب کردم. دزد دریایی هم کارت کشید و رفت. دیدم دوباره تنها شده ام. پا شدم بروم یکی قدمی بزم و زود برگردم. به  پشت در شیشه ای درمانگاه که رسیدم نور خورشید زد توی چشمم. یعنی زمین بیرون به همین زودی خشکِ خشک شده بود؟

۰۹ آبان ۹۵ ، ۲۲:۰۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

دیوانه

در اعماق همه ی ما ترس، خشم، آگاهی، استیصال، حقارت، قدرت جویی و سر خوردگی های عجیبی وجود دارد. و پشت پشت پشت همه ی اینها، تنهایی.
تجربه ی کافی هرکدام از آن¬ها فهم کاملی از اعماق تاریک تر انسان به دست می دهد. آنقدر کامل که توقع هیچ درک متقابلی از آن نمی رود. واژه ها در این مرحله آنقدر تراش خورده و دقیق اند که در ذهن های کثیف جا نمی روند: ذهن هایی که به قدر کافی پست بودن را -با تمام مشتقات آن در بالا- تجربه کرده اند.
و گاهی اینجاست که ترس عجیبی که از تنهایی داشتیم مثل یک ظرف بزرگ چینی -بی صدا- می شکند و ما به دروغ درد زخم های ترس را درد تنهایی تصور می کنیم.
***
امشب را به بهانه¬ای در یک مسافر خانه ی بین راهی خواهم خوابید و لحظه¬هایم را شرح خواهم داد تا در تک تک قدم¬هایم اثر غلیظ خود نمایی را ببینید.
صاحب مسافرخانه خودنمایانه به من لبخند خواهد زد و در حالی که بوی تعفن فضا را تحمل می کنم؛ شماره ی اتاق را خواهم پرسید و از پله ها بالا می روم؛ به هردو عادت کرده است.
در را که می بندم، چشم هایم شروع به سوختن می کند و دماغم خارش می گیرد. دلم کم کم آشوب می شود. هنوز به در تکیه داده ام که دردی از کف پا هایم شروع می شود و همچنان که بالا می آید شدید تر...
دوباره درد گرفته است.
درد عجیبی که بدون سوزش یا هیچ چیز دیگری، تنها از پشت در، از خانه¬ام، ماشین¬ام و تمام چیز¬هایی که می¬شناسم می¬آید؛ از اعماق وجودم.
این بار، «تنهایی» از تمام منافذ بدنم بیرون می زند -تمام آن ها- و کم¬کم روی تن یک دیوانه می¬نشیند. دیوانه ای که بیش از هر چیز شبیه این اطراف است.
***
دو روز است با یک دیوانه هم اتاقی بوده¬ام. آن هم در یک مسافرخانه¬ی بین¬راهی. دو شب است خواب راحت ندارم. از سروصدای این دیوانه اعصابم به هم می¬ریزد. حتا شب¬ها هم ساکت نمی¬شود. دائم زل می¬زند به چیزی، به بخاری، به گل گوشه¬ی راست ترنج فرش، به دست¬های من، به دماغم، حتا گاهی به گوش سمت چپم. یک بار من هم نشستم خیره بشوم به چشم¬هایش، تا شاید از این همه زل زدن دست بردارد؛ نتوانستم. یک دیگ بزرگ شیشه¬ای مشکی آن¬جا بود که محتویات¬ش غلغل می¬کردند. بخارش زد توی صورتم، چشم¬های¬م داشت می¬سوخت.
داشتم می¬گفتم دو روز است با یک دیوانه هم¬اتاقی بوده¬ام و نتوانسته ام بخوابم. هرشب مجبور می¬شوم دزدکی از پله¬های مسافرخانه بروم بالا و روی خرپشته بنشینم. البته این¬جا هم ساکت نیست، صدای ماشین¬هایی که قرقر می¬کنند و رد می¬شوند، رادیوی مسافری که او هم خواب ندارد و گذاشته روی تریلرش تا بهتر آنتن بگیرد و کم¬تر خش¬خش کند، بادی که گاهی می¬وزد و گاهی نه، کلی ستاره که زل می¬زنند به آدم¬ و چیزهای دیگر. اما خب، لااقل این¬ها صداهای جدیدی هستند که طول روز نشنیده¬ام.
بله. داشتم می¬گفتم دوروز است با یک دیوانه هم¬اتاقی بوده¬ام. آن¬هم در مسافرخانه¬ای که در جاده¬¬ی فرعی یزد-اصفهان است و تنها تفاوت¬ش با جاده¬ی اصلی تهران-چالوس این است که تعمیرگاه و هوای مرطوب ندارد. خلاصه من و این دیوانه دو روز است باهم، هم اتاقی بوده¬ایم. چون مسافرخانه اتاق تمییز، یا بهتر بگویم اتاق خالی،یا شاید اصلا اتاق دیگری ندارد. و بعد از سه روز دیگر که قطعه¬های یدکی ایران¬خودرو رسیدند و صاحب مسافرخانه -که در اصل تعمیرکار بوده- ماشین مرا تعمیر کرد؛ می¬روم و دیوانه همین-جا می ماند. همان¬طور که قبلا بوده.
البته این¬¬ها را حدس می¬زنم، چون نه می¬دانم فاصله¬ی اولین نمایندگی ایران¬خودرو از این¬جا چه¬قدر است، نه می¬دانم این دیوانه می¬خواهد چه¬کار کند. فقط حدس می¬زنم. چون قیافه¬اش خیلی شبیه این اطراف است، خیلی خیلی شبیه. آنقدر شبیه که اگر این¬قدر صدا نکند، بین کابینت¬ها، یا گل¬های فرش، یا بین سنگریزه¬ها و تخته¬سنگ¬های آن بیرون، یا حتا بین آسمان و باد گم می¬شود-حتما. با این¬همه اصلا حرفی درباره¬اش به صاحب مسافرخانه نزدم. فکرنکنم کسی هم تا¬¬به¬حال حرفی درباره¬ی این دیوانه -که در اتاق شماره¬ی دو است- حرفی به صاحب مسافرخانه زده¬باشد؛ یا اصلا بخواهد که بزند. شاید اصلا نداند که دیوانه¬ای در یکی از اتاق¬های قابل استفاده¬اش هست.
***
اصلا همان بهتر که تنهایی¬ها و ترس¬هایمان را خودنمایانه سرکوب کنیم... همان بهتر.

۰۴ آبان ۹۵ ، ۲۱:۲۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid