زیرزمین

مهر

مهر موقتا ما را ترک خواهد کرد. مثل اسفند، که دوباره می رسد و اتفاقا خیلی هم دور نیست. چهارشنبه رفته بودیم خانه ی گلشن. چهارشنبه دوباره می رسد. هی می رود و بر می گردد، هی می رود و بر می گردد. مهر ِ من به گلشن هم بر می گردد، می رود و بر می گردد. مثل قطار که در ایستگاه شادمان، هی می رود و چند ساعت بعد...

باطل.

۳۰ مهر ۹۶ ، ۰۸:۱۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

بهمن سگی

بسم الله تعالی
الیوم اعلام می‌داریم که به اول مرتبه ول ماندیم در دانشکده و لذا به معیت رفقای نابابِ دودی بر پله‌های «یه حوض» بنشسته؛ مقدار معتنابهی دودِ فوت گردیده ی بهمن سگی بلعیده و به زئوس قسم که مشترکی نماند که حرفش نزنیم و مدح و قدحش نگوییم.
خراب شدیم رفت.
و السلام علیکم و رحمة الله

۲۵ مهر ۹۶ ، ۱۸:۱۲ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

آدم های زندگی من-2

ته ذهن من هم، گوشه ای هست پر از کتاب های نیمه نوشته. بادهای سال ها، گرد و خاک اتفاقات جورواجور زندگی را بلند کرده و روی این ها پاشیده، ابرهای سیاه سودا را از جا تکان داده و بارانی در تمام ذهنم باریده که نگو! قطره ها روی زمین به هم پیوسته اند و جوی شده اند و سر خورده اند به سمت آن گوشه ی قدیمی کهنه ی رنجور، کتاب های نیمه نوشته ی گرد روزگار بر آن ها نشسته.
.
حافظه ی قابل توجهی ندارم؛ اما جور غریبی، هر آدمی که نگاهم را لحظه ای به خودش خیره کند، پوف! یک جلد کتاب در ذهنم ظاهر می شود و تلپی می افتد آن گوشه. 
بعضی کتاب ها فقط جلد دارند: اون دختره که چشماش آبی فیروزه ای بود، اونی که گفت من مخالفم و نتونستم از رد صداش به قیافه ش برسم، اونی که بوی نیکا رو می داد ...
بعضی کتاب ها چهل پنجاه صفحه بیشتر ندارند، بعضی کتاب ها دائما نوشته می شوند و خط می خورند و کلفت و کلفت تر می شوند، چند جلدی می شوند، به چاپ چندم می رسند و هی به بقیه هدیه شان می دهم: این دوست قدیمی منه، بیا باهاش آشنا شو! مامان من آدم باحالیه، می خوای باهاش حرف بزنی؟ اسنیپ رو می شناسی؟ شخصیت محبوبمه!
گاهی می نشینم به ورق زدن این کاغذهای خیس خورده ی خاک آلود. بعضی غیرقابل خواندن شده اند، بعضی دورریختنی و بازیافتی، بعضی خوب است ترمیم شوند و از خواندن بعضی ها سیر نمی شوم. ساعت ها می نشینم گوشه ای، غرق کتاب...

۱۴ مهر ۹۶ ، ۱۱:۳۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

برادر شما خودت پر مفروضاتی!

ماجرا نه تنها با زبان آغاز نشد، بلکه با تربیت بدنی و اندیشه اسلامی هم کاری از پیش نرفت! من هم دل خسته و بی حال، برگشتم به راهروی خودمان و از کارشناس محترم آموزش پرسیدم: منطق قدیم 1 تشکل می شه؟ و -برای چندمین بار، نمی دانم- جواب شنیدم: نه! گفتم که، حتا اگه عمومیاتون تشکیل بشه، تخصصیا این هفته تشکیل نمی شن. حالام دیگه خداحافظ. برو خونه. من هم که سر به زیر! برگشتم، از پله ها پایین آمدم، از در اصلی خارج شدم، شربت آبلیمو خریدم و سوار برت شدم که برگردم خانه. این طور شد که من می توانم کنار آن ها که تفاخر می کنند به این که من کلاس اولم با فلانی بود یا کلاس اول ما فلان جا بود یا هرچه، برگردم بگویم که: هه! من کلاس اولم رو نرفتم! کلاس چهارم (همان منطق قدیم1) برگزار شده بود!

برخلاف روز اول، روز دوم تمام کلاس ها با جدیت تمام برگزار شدند و فرصت نفس کشیدن برایمان نماند.

امروز هم که به دیدار دیوارهای فروریخته ی دوباره ساخته شده ی رنگ شده گذشت و به مشاهده ی آوارگی ام در فائزون، بدون اتاق تفکر ریاضی... حرف هایی دارم که نمی توانم بنویسم. انگار که نوشتنشان، رخ دادنشان را حتمی کند. انگار که با نوشتن، طلسمی را می شکنم که جلوی درد کشیدنم را می گیرد. کاش بتوانم دوباره شعر بگویم...

تا ببینیم فردا چه می شود!

۰۳ مهر ۹۶ ، ۲۱:۵۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

اولین روز فرداست

ماجرا با زبان انگلیسی آغاز خواهد شد، بعد تربیت بدنی، بعد اندیشه اسلامی و بعد منطق جدید1. پس فردا قوام، پیش سقراطیان تا قبل از افلاطون، کمی امیدواری.

مبانی جامعه شناسی1 درست روی کلاس قوام افتاده و فعلا نمی توانم رفت و آمدی جدی به دانشکده ی علوم اجتماعی داشته باشم. امیدوارم ترم بعد هم ارائه شود و مهم تر از آن، امیدوارم کلاسِ هم زمان نداشته باشم. 

مطابق آن چیزی که هلیا و فریده و فرزانه و آقای رحیمی گفته اند، از فردا قرار است سُر بخورم توی گل و لایِ خمودگی و آشفتگی و اتلاف. تنها نکته ی مثبت شاید این باشد که تنهای تنهای تنها نیستم. پنج نفریم از بچه های دوره که فلسفه را انتخاب کرده ایم، بلکه به هم کمک کنیم زودتر گند بزنیم توی زندگی مان. :|

مطابق آن چیزی که آقای راحمی گفته است، می خواهم هی بروم توی خودم، هی منزوی بشوم و هی ساکت تر و خسته تر. لابد بعد هم افسرده و سیگاری و معتاد و "سیاسی" می شوم :/

گلشن چیزی نگفته است، الهه هم. با مامان و بابا خیلی حرف زده ام؛ اما آن ها هم چیزی نگفته اند. هر چهارتایشان برایم خوشحالند ولی همزمان فکر می کنند تا حدی اشتباه کرده ام :)

عزیز جون سخت باور دارد که خودم را بدبخت کردم و تمام شد.

پسر عمویی محترم -یحیی- هم در لفافه گفت که همین طور فکر می کند. (...)

باقی فامیل لطف کردند و چیزی نگفتند- هم چنان که من هم چیزی به آن ها نمی گویم.

من خودم را و زندگی ام را و علایقم را گم کرده ام. برگه ی انتخاب واحدِ زهرا حنیفی را -عوض برگه ی نداشته ی خودم- هی از اول می خوانم و می خوانم و می خوانم. مزخرف! عمومی! قوام با آن لهجه ی شیرین و آن لحن توهین آمیز نسبت به کانت! الهه دورتر، در دانشکده ی الهیات...

نمی فهمم دوست دارم یکشنبه بعدازظهرها را بنشینم گوشه ی زیرزمین گنجشک بکشم و با coursera طراحی گرافیک یاد بگیرم، بین کتاب هایم ول گردی کنم یا جلد اول فیزیک هالیدی را باز کنم و همزمان با ریحانه و زهرا تمامش کنم؟

نفسم نمی گیرد؟ یک دفعه از آدم های نیمه غریبه ی دورم متنفر نمی شوم؟ حرف ها در گلویم نمی شکنند و حنجره ام را نمی خراشند؟ ترس برم نمی دارد؟ گم نمی شوم؟ کابوس نمی بینم؟ از همه ی ترس های اطرافم پناه نمی برم به خودم؟ پِیِ گلشن نمی گردم که بنشیند و جلویش  زار بزنم؟ خسته و فرسوده و مستهلک نمی شوم؟ بیخود و تنها؟ مورد تمسخر؟ آدم ها ازم دور نمی شوند؟ مغرور و احمق نمی دانندم؟ 

می ترسم. نه از دانشگاه، از شروع کلاس ها، از فلسفه... از خودم می ترسم. از رفتارهای پیش بینی ناپذیر خودم در برابر محیط، در برابر آدم های نیمه غریبه ای که دوست داشتنی اند.

۳۱ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۳۵ ۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

خال خال قرمز گوجه ها

خاطره ای از اردوی سبقت آزادِ دهم ها -در واقع سوم های جدید- ننوشته ام. گاهی اگر چیزی یادم آمد، می نویسم. مثل حالا که گوجه چیدن، گفتوگویی که با مونا داشتم را به یادم آورده.

سرِ ناهار بودیم. میز مربی ها جدا بود -که البته این مایه ی خوشحالی است! هم بچه نفس راحتی می کشد، هم مربی- و من میان مونا و صنم نشسته بودم. غذا کوفته تبریزی بود. بر خلاف تمام کوفته هایی که تا به حال عمه ام درست کرده است، چرب و پرگوشت. غر زدم که این همه گوشت خوردن حالم را بد می کند. مونا تایید کرد. شروع کردیم درباره ی حیوانات حرف زدن. من سعی کردم توضیح بدهم که چرا مرغ بدون حضور خروس هم می تواند -و در واقع باید- تخم بگذارد. مونا هم درباره ی مستندی حرف زد که تولیدِ انبوه و ظالمانه ی تخم مرغ را نشان می داد. کمی تاسف خوردیم. مونا آرام و زمزمه وار و غمگنانه گفت که همیشه از خوردن گوشت احساس بدی داشته است. از تصورِ کشتن موجود زنده ای و دندان زدن بر گوشت تن آن بیزار بوده و فکر می کند با این کار حق زندگی را از موجود زنده ای گرفته-نوعی از ظلم. فکر کردم: بیچاره انسان معاصر. و بلند گفتم: فکر می کنم آدم های عصرِ ما به این معضل دچارند چون از طبیعت دور شده اند. یاد حرف های محو خانم راهنمای موزه افتادم که رابطه ی انسان کهن را با طبیعت شرح می داد. می گفت که غزال کوهی را از آتش سوزی نجات می دهد تا مادر طبیعت، در ازای آن، روزی او را از گرسنگی برهاند، یا از سیل، یا از صاعقه. ادامه دادم: در روستاها کسی گیاهخوار نمی شود، چون رابطه ی انسان و طبیعت را در نوع سالم آن درک می کند. چیزی به طبیعت می دهد و چیزی از آن می گیرد. ما از طبیعت دور شده ایم، به آن آسیب می زنیم و فکر می کنیم گوشت خوردن است که رفتار ظالمانه ی ماست. چیزی به طبیعت نمی دهیم و نمی فهمیم که با زندگی هرروزه مان چه قدر از این مادرِ کهن می دزدیم. چیزی نگفت. به عنوان یک جامعه شناس سر تکان داد و سکوت کرد.

کنار سطل بزرگ گوجه ها نشسته ام. زورم نمی رسد بلندش کنم. به همه ی زمین که هنوز نچیده ام نگاه می کنم و به چند متری که دیگر خال خال قرمز نیست. آفتاب می تابد ولی باد گرمایِ آزارنده اش را با خود می برد. 

۱۶ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۱۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid