زیرزمین

پایان

می‌تونستم آخرین امتحان کارشناسی رو به هزار جور استعاره و مسئله و دوراهی تبدیل کنم، ولی نمی‌کنم. چون دو هفته دیگه کنکور دارم. کنکوری که بهترین نتیجه رو هم ازش بگیرم، می‌خوام انصراف بدم. یعنی دوست دارم که جوری کار پیش بره که انصراف بدم. ولی ممکنه نشه، و خیلی نزدیک می‌بینم روزی رو که مجبور شدم تا آخر ارشد هم بمونم. اون وقت دو سال دیگه میام اینجا، می‌گم می‌تونستم دفاع ارشد رو به هزار جور استعاره و مسئله و دوراهی تبدیل کنم، ولی نمی‌کنم. چون دیگه وقتش گذشته. دیگه دوراهی‌ها رو نمی‌بینم، مسئله‌های تکراری‌ای دارم که می‌دونم حل نمی‌شن، استعاره‌ها رنگشون پریده. همین الان هم می‌بینم که دارن لب‌پر و آفتاب‌خورده می‌شن کم‌کم. می‌بینم که دیگه با اون سرعت زاد ولد نمی‌کنن. دوراهی‌ها رو می‌بینم که قبلا تقاطع راه‌های بیشتری بودن. دوست دارم بلند شم و بدوم، ولی می‌ترسم. فکر نمی‌کردم این قدر راحت بترسم و تسلیم بشم، خودم رو شجاع‌تر می‌دونستم. ولی حتا از کنکور هم می‌ترسم، کنکوری که می‌دونم رتبه‌ی یک هم ازش بگیرم، دوست دارم انصراف بدم. 

۲۲ تیر ۰۰ ، ۲۱:۴۵ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

ماسه شور است ولی در آب حل نمی‌شود.

جماعت به این درد می‌خورد که آدم خودش را توی آن گم کند. دیگر دیده نمی‌شود. دیگر کسی نیست. دیگر لازم نیست خودش را بپاید و هی از چشم دیگران ببیند. دیگر مشکلاتش مشکلات شخص او نیستند. جاری است. لازم نیست فکر کند و اراده کند و تصمیم بگیرد: همان کاری را می‌کند که جماعت می‌کند. خودش را به جریان می‌سپارد. رها می‌شود. اگر خودش را به جماعت نسپارد، اگر بخواهد باقی بماند، وردِ نامرئی‌کننده باطل می‌شود، چه باطل شدنی: ناگهان تنها کسی است که دیده می‌شود. تمام راز نامرئی شدن در همین جاری شدن و اراده نکردن است. جماعتی که اجازه بدهد هر موج، هر ذره، هر کاری می‌خواهد بکند، اول تا حدی خاصیت جادویی‌اش را از دست داده، خاصیت پوشانندگی و رهاکنندگی‌اش را. 

شطرنج‌باز بزرگ می‌خواهد ما را در جماعت حل کند، به خاطر راحتی خودمان.

 

۰۹ تیر ۰۰ ، ۲۰:۰۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

حکایت

می‌جنگم، اما در ذهنم.

عاقبتم روشن است.

 

 

۰۸ خرداد ۰۰ ، ۲۰:۰۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

هیولای هزارسر

از هر طرف که می‌روم چهره‌به‌چهره‌ی خودم می‌یابمش، و هر بار، یک قدم دیگر هم عقب می‌کشم، یکی از راه‌های رفتنی کم می‌شود، سیاهی چشم‌هایم یک پرده تیره‌تر می‌شود. می‌خواهد زندگی‌ام را ببلعد، تمام زندگی‌ام را. دائما حضور من را تنگ‌تر می‌کند، از هر طرف فشارم می‌دهد، هی کوچک‌ترم می‌کند، کوچک‌ترم می‌کند، تا بچسبم به نفر بغلی، مثل او راه بروم، مثل او لباس بپوشم، مثل او حرف بزنم، هر وقت او غذا خورد من هم بخورم، هر وقت دست از کار کشید من هم دست بکشم، مثل یک پیاده‌ی‌ ساده. نه فقط ما دو نفر، هیولای هزارسر می‌خواهد ارتش بسازد. اگر دورکیم بود می‌گفت همبستگی مکانیکی، من می‌گویم ارتش. آخر سر فقط یک راه می‌ماند برای رفتن، همان راهی که من هی مثل ماهی سر خورده‌ام و بالاوپایین پریده‌ام که نروم. هی به روی خودم نیاورده‌ام که هیولای هزارسری هست که هر راهی را می‌بندد، و خواسته‌ام امیدوار باشم که می‌توانم از لای دست و پایش در بروم، می‌توانم تصمیم بگیرم، می‌توانم باشم.

چرا شمشیرم را از غلاف بیرون نمی‌کشم و به جنگ این هیولای هزارسر نمی‌روم؟ چون هیولای هزارسر منم. چون اگر هیولای هزارسر نباشد من هم نیستم. چون معنای من، معنای زندگی‌ام، معنای جهان، همه به همین هیولای هزارسری وابسته است که از هر طرف که می‌روم چهره‌به‌چهره‌ی خودم می‌یابمش، و هر بار یک قدم دیگر هم عقب می‌کشم، هر بار یکی از راه‌های رفتنی کم می‌شود، هر بار سیاهی چشمانم یک پرده تیره‌تر می‌شود. زمین بازی را هیولای هزارسر ساخته، قواعد بازی را هیولای هزارسر تعیین کرده است. من پیاده‌ی ساده‌ای هستم که در محاصره‌ی دست شطرنج‌باز بزرگ مستأصل شده. کجا بروم؟ شمشیرم را برای چه کسی تاب بدهم؟ می‌خواهم راه خودم را بروم، اما قواعد رسیدن را هیولای هزارسر تعیین می‌کند. می‌خواهم خودم تصمیم بگیرم، اما اگر دست شطرنج‌باز کنار برود، بی‌جان می‌شوم، بی‌معنا می‌شوم، با صفحه‌ی بازی تفاوتی نخواهم داشت. در هزارتویی زندانی شده‌ام که راه خروج را نمی‌دانم، با هیولای هزارسری در مبارزه‌ام که هزارتو را ساخته است.

به روی حقیقت شمشیر کشیده‌ام. حقیقتی که پشت هیولای هزارسر پنهان شده. هیولای هزارسری که منم. هاه! خودم حجاب خودم شده‌ام؟ این همه فلسفه خواندم که راهی پیدا کنم، از این ارتش بیرون بزنم و زنده بمانم، می‌دانستم محکومم به شکست، اما می‌خواستم خودم را به هر قیمتی که شده حفظ کنم، راه خودم را پیدا کنم، حتا اگر همان راهی باشد که هیولای هزارسر نشانم می‌دهد. حالا می‌دانم که من باقی نخواهد ماند. اگر تسلیم ارتش شوم مهره‌ی چوبی بی‌معنایی هستم در تصرف شطرنج‌باز بزرگ، اگر فرار کنم مهره‌ی چوبی بی‌معنایی هستم که روی صفحه قل می‌خورد. حتا اگر بمیرم هم باقی نخواهم ماند. می‌خواستم حقیقتی در خودم پیدا کنم، اما می‌بینم که حالا برای حفظ زندگی‌ام به روی حقیقت شمشیر کشیده‌ام. استیصال.

۰۵ خرداد ۰۰ ، ۲۲:۲۳ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

ز من طراوت و شادی و رنگ و بوی مخواه

مثلِ شعله‌ی کوچکی که سوختنِ کبریتی تنها ایجاد می‌کند، از لابه‌لای هواکشِ دستشویی‌های ساختمان‌های نزدیک، دودکش‌های بدونِ دودِ پشت‌بام‌ها، پنجره‌های ساختمان‌های بلندِ دورِ دودگرفته، باریکه‌ای کوه دیده می‌شود. ذره‌ای آسمان پیداست. افقی هست که توانستن‌های دور را دست‌یافتنی جلوه می‌دهد. تا وقتی به همان باریکه‌ای خیره شده باشم که کوه را قاب گرفته‌است، می‌توانم لبخند بزنم، می‌توانم امید ببندم، می‌توانم معنای درخشانِ زندگی را دریابم، شعله‌ی کوچکی در قلبم روشن می‌شود. به رقص درمی‌آیم. مشکل این‌جاست که نگاه از باریکه‌ی کوه برگرفتن، شعله را خاموش می‌کند. باقی زاویه‌‌ها، باقی نظرگاه‌ها، همه دیوارند. تهی. بی‌معنا. بازدارنده. اگرچه برقِ دورِ کوه‌ها پشتِ پلک‌هایم ردِ قدرتمندی به جا می‌گذارد، اما رقص با چشم‌های بسته را نمی‌توان چندان ادامه داد. دست‌افشان و پاکوبان نمی‌توان از جا برخاست، لباس شست، از خانه بیرون رفت، به گلدان‌ها آب داد و کار کرد. من این را به تجربه دریافته‌ام.

بدون کوه، خالی‌ام. بدون شعله‌ی کوچکِ کبریتی که در نگاهم بسوزد، با تاریکی یکی می‌شوم. خالی بودنم را احساس می‌کنم.  به محضِ این که به خودم نگاه می‌کنم، به مغاک بدل می‌شوم. مغاکی که البته تاریک نیست، اما روشن هم نیست. خالی است، اما اگر به آن خیره شوی، به تو خیره خواهد شد. وحشی و دهشت‌بار است و در عین حال بسیار انسانی. آن‌قدر انسانی که جوهره‌ی انسان انسانی است، پیش از تبدیل شدن به عمل. یا حتا پیش‌تر: پیش از تبدیل شدن به عاطفه. غم و شادیِ بسیط. پوچ. بی‌هدف. بدون علت و هم بدون معلول. جرقه‌ای تنها در تهیِ بی‌نهایت: خیره‌کننده، بی‌دوام.

***

چرا یه نفر نگفت شعر عنوان رو اشتباه نوشتم پس؟ 😶

۱۷ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۰:۰۹ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

عادت به خونریزی

*هشدار! به شدت ویرایش شده!*

خون. جریانِ گرمِ خون. مایعِ غلیظِ قرمز رنگ که آهسته آهسته از بدن خارج می‌شود، اما اثری از جراحت نیست. آسیبی به اندام‌هایِ داخلی نرسیده است. کسی دست‌پاچه نمی‌شود و کمک نمی‌خواهد. اتفاقی خارج از روالِ عادیِ امور نیافتاده است. باید از جا بلند شود، تظاهر کند که چیزی تغییر نکرده و به زندگیِ معمولی ادامه دهد، اما احساسِ ضعفِ عمومی، اندیشیدن و تصیمیم گرفتن را برایش دشوار می‌کند. می‌خواهد زودتر به گوشه‌یِ اتاقی پناه ببرد اما حتا رمقی در پاهایش نیست. درد مثل گردابی در شکمش می‌پیچد و به زودی باقیِ تنش را در خود فروخواهدبلعید.

هیچ ردی از عادی بودن در این اتفاق نیست که بتوان آن را عادی تلقی کرد. مسکن درد را کمی آرام می‌کند، اما مشکل فقط درد نیست. کسی هم نباید این تحولِ بزرگ را به رویِ خودش بیاورد، اما مشکل فقط پنهان کردنِ دگرگونی نیست. بدنش به قصدِ دشمنی شمشیر برداشته و تیرِ غم و خشم و مهر و نفرت به رویش می‌بارد. حتا عواطفش هم در دَوَران افتاده‌اند، بیشتر و کمتر می‌شوند، اوج و حضیض می‌یابند. هیچ کس چاره‌ای برای دشمنیِ خودی‌ها نیاندیشیده است. این‌جا تظاهر به جاری بودن روال معمول زندگیِ انسانی دیگر ممکن نیست. دردِ درنده و عواطفِ کنترل‌ناپذیر، ستونِ خرد را خم می‌کند؛ مصیبتی است که بستگی به بدن برای خرد به ارمغان آورده است.

البته این بدن مجالی برای زندگیِ عادی باقی نمی‌گذارد، اما نه فقط از آن‌جا که درد و عواطف حواس را مختل می‌کند، بلکه از اصل، حالت بدن، به عنوانِ حاشیه‌یِ سوژه هنگامِ تماس با جهان، همواره شکلِ خاصی به ادراک می‌دهد. من به عنوانِ سوژه با این بدن آمیخته‌ام، درد و خون بخشی از ادراک من از جهان است. دیگری سوژه‌ای است که به نوعی دیگر با درد و خون آمیخته شده. بدن صرفا ابزارِ شناختِ ابژه‌هایِ ازپیش‌موجودِ خارجی نیست، در تمامِ مسیرِ روی‌آوریِ من و ظهور ابژه، بدن حضور دارد و خود را بر فرایندِ قوام‌یابی اشیاء تحمیل می‌کند. ساده‌ترین نتیجه‌یِ حضورِ پرررنگِ بدن در ادراک، پیدایی «اینجا» و «آنجا» است. بستگیِ خرد به بدن مصیبت نیست، روالِ عادیِ زندگیِ خردورزانه است. معیارِ عادی بودن را چه کسی به دستِ ما داده بود؟ چه طور فراموش کردیم که قرار نگرفتن، در خطِ واحدی نیاندیشیدن، درد کشیدن و احساساتِ ثابتی نداشتن به غایت معمولی و انسانی است؟

تاریخ ویرایش: 1400/2/10

۲۲ فروردين ۰۰ ، ۱۲:۵۴ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid