زیرزمین

درباره‌ی Fleabag

آن لحظه‌ای که مادرخوانده سر میز شام اندرو اسکات را به عنوان کشیش معرفی کرد، با لحن راننده تاکسی تیرخورده‌ای زیر پای شرلوک داد زدم: موریارتی! در کمتر از 24 ساعت سه بار این سریال را از ابتدا تا انتها دیدم و شش صفحه‌ی دفتر را سیاه کردم. برای همین فکرکردم بهتر است نوشته‌ها را مرتب کنم، تایپ کنم و این جا هم ثبت کنم. احتمالا ارزشش را داشته باشد. باید روی ادامه‌ی مطلب کلیک کنید  چون می‌دانستم برای بعضی اسپویل نشدن داستان مهم است.

ادامه مطلب...
۰۲ آذر ۹۹ ، ۱۱:۴۷ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

فترت

با خودم گفتم منصفانه‌اش این است که بگویم چرا مدتی است این جا نمی‌نویسم: چشم‌هایم. از بس زل زده‌ام به این نمایشگرهای الکترونیکی برای درس و کار و معاشرت و زندگی، درد چشم و سرم را پر کرده. مجبورم همه‌ی کارهای غیرضروری را فعلا عقب بیاندازم، تا  به واقعیت برگردیم، یا چشم‌هایم به مجازی بودن عادت کنند.

۱۷ مهر ۹۹ ، ۱۱:۳۷ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

چنین گفت پارمنیدس

به هیچ کجا تعلق ندارد. تمام بندها را بریده است که آزاد باشد. به دنبال مسیر می‌گردد.

اما او چیزی است، چیزی که امروز بند باورها را بریده است و آزادانه به دنبال آن‌ها می‌‌گردد.

چیزی که هست دیگری نیست، و چیزی که همه چیز باشد نیست.

چیزی که آزاد باشد نیست.

۱۲ خرداد ۹۹ ، ۱۰:۲۳ ۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

دنیای بزرگ قاصدک‌های کوچک

چیزی در هوا عوض شده بود و این را می‌شد حس کرد. جنس بادی که از لای درز پنجره می‌وزید فرق داشت؛ بوی برف‌های کهنسالِ دوردست‌ها را با خود می‌آورد. ماشین آهسته آهسته منحرف شد به سمت راست، کمی در شانه‌ی خاکی پیش رفت، و ایستاد. در را باز کرد. دستی که به سویش می‌آمد را میانه‌ی راه پیدا کرد و بی‌قرار از نفس کشیدن و بوییدن، پیاده شد. دست‌ها را محکم گرفته بود و با این حال دائما سکندری می‌خورد. آرام نداشت. آتشی درونش روشن شده بود، جویباری به راه افتاده بود. ذرات کاه در او به حرکت درآمده بودند و به سمت جان هستی کشیده می‌شدند. ستاره‌ها و سیاره‌ها در او شکل می‌گرفتند و می‌درخشیدند و به هم می‌خوردند و سیاهچاله می‌شدند. قدم‌هایش صدای علف تازه داشت. پارچه‌هایی که در باد می‌رقصیدند گوشش را غلغلک می‌دادند. همیشه زیر نور ماه نواخته بود و حالا قرار بود آفتاب به نواختنش گوش بدهد. قرار بود صدایی از سیم‎های، چنان که گفته‌اند، طلایی برخیزد، به گرمای روشن آفتاب بپیوندد و با باد همسفر شود. صدای نواختش قرار بود دورتر و بالاتر از خودش برود. می‌دانست که می‌رود چون باد را لای انگشتانش حس می‌کرد که می‌گذرد و بالا می‌‎رود. این باد صدا را تا ناکجاآباد می‎برد، همان طور که، گفته بودند، دانه‌های قاصدک را. قاصدک‌ها، دانه‌ای در دست، مثل صدای ساز پخش می‌شوند و می‌رقصند و بالا می‌روند و در دورها گم می‌شوند.

وقتی که آتش و رودخانه و اسب را، بالاخره، در خود گنجانید، کمک خواست و نشست و ساز را گرفت. سفیدهای باربرداشته را همراه بوی علف‌ها و سردی بی‌رمق برف‌ها و همهمه‌ی دور حشره‌ها راهی کرد. باشد که شب به مذاق آفتاب هم خوش بیاید.

موقع برگشت به نظرش آمد شانه‌ی خاکی، جاده‌ای بوده است کوتاه و فرسوده، جدا از مسیر اصلی.

۰۲ خرداد ۹۹ ، ۱۹:۰۳ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

دانشجوی تمام وقت

آن روزهایی که تمام وقت دانشجویی می‌کردم، بهترین روزهای زندگی‌ام بود. من کارهای نکرده زیاد دارم. قلبم به این راحتی آرام نمی‌گیرد. حواسم جمع نمی‌شود به کار. دل نمی‌دهم. هیچ کاری برای من به قدر کافی مهم نیست. فقط، گاهی، آدم‌ها می‌توانند تمام حواسم را به خود جلب کنند. آدم‌هایی که می‌توانم ساعت‌ها در سکوت تماشایشان کنم، می‌توانم در کنارشان بنشینم و با خودم خلوت کنم. می‌توانم در حضورشان احمق باشم و از حماقتم نترسم. آدم‌هایی که نگاهشان می‌کنم و خودم را می‌بینم. حیف که این جور آدم‌ها وجود خارجی ندارند. پریِ آینه‌واری هست که پشت چشم‌ها می‌نشیند و چنین خاصیتی به آن‌ها می‌دهد. حیف که پری هیچ کجا آرام نمی‌گیرد و حیف که تمام زندگی من باید صرف دنبال کردن پری از چشم‌های این آدم به چشم‌های آن آدم شود. برای همین چیزها بود که دانشجوی تمام وقت بودم. چون نیاز داشتم چیزی باشد که صبح تا شب را به هم وصل کند. پختن و لقمه کردن ناهار فردا را به آموزشگاه زبان، به حلقه‌ی تاریخ، به مدرسه، به کلاس‌های علومج و به درس متافیزیک و به تنهایی‌های پشت مرکزی یا پشت شمشادها. چیزی لازم بود که جست و جوی بی وقفه‌ی من را توجیه کند. بی‌آرامیِ دقیقه‌هایی که در راه بودم و با موسیقی پر می‌شد را، چیزی باید در دست آرامِ خواب‌های سرکلاس می‌گذاشت، وقتی که جسم خسته‌ام موفق می‌شد تمرکز کند. پاسخ، دانشجویی بود. غذا پختن و درس خواندن و معاشرت کردنم، همه مثل هم بودند: با حساب و کتاب، با نمره‌ی مشخص قبولی، با احتمال ارشد مستقیم. هی فکر کنم به این که چند واحد چی گذرانده‌ام، هی چرتکه بیاندازم که این نیم ساعت بین کلاس را تنها سر کنم یا نه، ساعت‌ها را بشمرم که چه روزی کدام آموزشگاه بروم و چه قدر در مدرسه وقت بگذارم. مهم این است که کارهای بیشتری بکنم، جاهای بیشتری بروم و آدم‌های بیشتری ببینم: نمونه‌ی آرمانی دانشجو. شاید فکر کنید با این حسابگری‌ها پریِ آینه‌وار پیدا نمی‌شود. خیلی هم عالی، گر تو بهتر می‌زنی بستان بزن! پری را چه طور پیدا می‌کنند؟

البته متناقض‌نما است، ولی ملهم از من دانشجوی تمام وقت نیستم.

۲۵ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۲:۳۱ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

کره‌ی بادام زمینی

کسی باور نمی‌کرد من بعد از سه، چهار سال، این آدم خوش‌روی گرمِ زودجوشی بشوم که هستم، یا دست کم، تا بهمن‌ماه بودم. از سر همین خوش‌مشربی و خنده‌رویی بود که تصمیم گرفتم کره‌ی بادام زمینی درست کنم: کارهای هیجان‌انگیز، غذاهای خوش‌مزه، با زیر و بمِ مفهوم آشنایید حتما. دانه‌های سفتِ نمکی را با آن پوست‌های نازکِ تلخ، ریختم توی آسیاب، و مایعِ گرم و روان و غلیظی تحویل گرفتم که به عسل می‌مانست. دست کشیدم به صورتم: من هم در همین دگردیسی‌ام؟ این کره‌ی گرمِ خوش‌برخورد توی من بود؟ یعنی سفیده‌ها را آن قدر زده‌ایم که حالا واقعا چیزی مثل خامه داشته باشیم؟ اگر به تظاهر کردن ادامه بدهم، خشکی دهانم در مواجهه با آدم‌ها، که قبلا به حدی بود که لب‌هایم از هم باز نمی‌شدند، کم کم از بین خواهد رفت؟ پروانه می‌شوم و دیگر خبری از آن کرمِ زشتِ چاق نخواهد بود؟ شک دارم. هنوز هم از این که آدم‌ها از من متنفر باشند می‌ترسم. می‌دانید، این که کسی چندان تلاش نکرده همین ارتباط نیم‌بند مجازی‌اش را با من حفظ کند به ترسم دامن زده. تازه آن حالت‌های عجیب راهنمایی هم امروز دوباره سراغم آمدند. این قرنطینه مثل باز کردنِ بی‌موقعِ درِ فر جلوی پف کردنم را گرفته، یا از اول من قرار نبوده پف کنم؟ تا به حال آدامس را آن قدر جویده‌اید که از هم باز شود؟ مایعِ لزجِ دلمه بسته‌ای می‌شود و پخش می‌شود روی زبان آدم. شاید قرار بوده به هر حال به این حال بیافتم، شاید از توان معاشرتم بیش از حد کار کشیده‌ام. مغز بیچاره‌ی من. اگر قرار بود درست بشوم که این‌ها را نمی‌نوشتم، همه‌ی این‌ها را. زیرزمین اصلا مفر من بود از این زندگیِ پر شور و هیجان. حتا حالا هم که خانه‌ی عزیزِ نوجوانی‌ام را آجر آجر کرده‌اند و اثری از زیرزمین نیست، شب‌ها فرار می‌کنم به آن جا. کسی پیدایم نمی‌کند، من هم کسی را آزرده نمی‌کنم. دیروز دوباره نفسم گرفت و همه‌ی کلمات را گم کردم. من مانده بودم و دنیایی که یک صفحه‌ی سفید بود. می‌دانستم که قرار است چند دقیقه‌ی دیگر کلاس شروع شود، ولی نمی‌دانستم چه طور. گاهی دلم می‌خواهد تکیه‌گاه‌های زندگی‌ام را رها نکرده بودم، ولی دیگر راهی برای برگشت ندارم. از همه‌ی آن‌ها که می‌شد در آغوششان گریست بریده‌ام. یک بار به این نتیجه رسیدم که در این رقابت ناجوانمردانه با خالق، از پیش شکست خورده‌ایم. ولی باز هم جنگیدن را بهتر دیدم. معنای خوب و بد را اعوجاج‌یافته می‌دیدم، و تنها روی پای خود ایستادن بود که می‌‌شد پذیرفت، حتا اگر ناممکن می‌بود. در نتیجه حالا نشسته‌ام این جا و چو چاه ریخته آوار می‌شوم بر خویش.

۳۰ فروردين ۹۹ ، ۱۸:۳۳ ۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid