زیرزمین

نقل قول مستقیم از گادامر

«مثلاً مى‏توان گفت که براى خود فرد بازیگر، بازى، یک امر جدى نیست و درست به همین دلیل است که بازى انجام می‌گیرد. بدین‏ ترتیب، ما مى‏توانیم بکوشیم تا از این دریچه، مفهوم بازى را تعریف کنیم: آنچه صرفاً بازى است، جدى نیست. بازى‏کردن، رابطه ذاتی خاصى با امر جدى دارد. این تنها به‌واسطه آن نیست که ‹غایتِ› بازى امرى جدى است یا به‏ تعبیر ارسطو، ‹به‏ منظور تجدید قوا› صورت مى‏گیرد. مهم‏تر آن است که در خود بازى‏کردن، جدیتی خاص، بلکه مقدس نهفته است. با این‏حال، در رفتار بازیگرانه، تمامى روابط غایى که تعیّن‏بخش موجود فاعل و دغدغه‏ مند است، محو نمیشود، بلکه به‏ گونهاى خاص به ‏حالت تعلیق درمى‏آید. بازیگر خود میداند که بازى، فقط بازى است و در جهانى صورت مى‏پذیرد که با جدى‏ بودن غایات، تعیّن پیدا مى‏کند، اما این دانستن او به ‏گونهاى نیست که او به ‏عنوان بازیگر، نسبتی را که با جدّیت دارد، خودش هم مد نظر داشته باشد، زیرا بازى تنها هنگامى غایتش را برآورده مى‏سازد که بازیگر در بازى محو شود. آنچه موجب مى‏شود که بازى به‏ معنای اتمّ بازى باشد، نه رابطه آن با امر جدى بیرونی است که بازى بر آنها دلالت دارد، بلکه جدى ‏بودن در هنگام بازى است. کسى که بازى را جدى نگیرد، بازى‌خراب‌کن است.»

گادامر، حقیقت و روش

۲۴ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۳۱ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

کمی کانت برای نفهمیدن

بسم الله

سومین کتاب نقد کانت حاوی نظرات او درباره­ ی زیباشناسی است. جایگاه زیباشناسی در فلسفه­ ی کانت به طور خلاصه اتصال دهندگی میان دو نقد دیگر و در واقع دو جهان دیگر او است. میان اراده­ ی اخلاقی و پدیداری ضروت، قوه ­ی حکم ارتباط برقرار می­کند؛ «احساس» واسطه­ ی میان شناخت عین و عمل در رابطه با آن است. یادداشت حاضر بر اساس دقیقه­ ی اول کتاب نقد قوه­­ ی حکم نوشته شده است که به نقش رضایت در حکم ذوقی، که همان حکم زیباشناختی است، می­پردازد.

 

ادامه مطلب...
۱۸ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۲۶ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

کاتالا تا کالا

«καταλα τα καλα» یعنی: زیباها دشوارهایند.

«اگر کسی از من بپرسد آیا قصری را که در برابرم می بینم زیبا می یابم، می توانم پاسخ دهم: من این گونه چیزها راکه فقط برای خیره کردن چشمان ساخته شده دوست ندارم، یا مثل آن که هیچ چیز پاریس بیشتر از غذاخوری های آن خوشایندش نبود یا به شیوه ی روسو بیهودگی بناهای عظیم را که باعث عرق ریختن مردم به خاطر ااین گونه چیزهای زاید می شود نکوهش کنم. بالاخره می توانم به آسانی خود را قانع کنم که اگر خودم را در جزیره ی نامسکونی بیابم و امیدی به بازگشت میان آدمیان نداشته باشم و بتوانم چنین بنای باشکوهی را به صرف آرزو کردن آن به گونه ای سحرآسا به وجود آورم، اگر سرپناهم به قدر کافی راحت باشد حتی زحمت این آرزو را به خود نمی دهم. همه ی این ها به جای خود ممکن است مقبول و مورد تایید باشد، اما فعلا به مطلب ما ربطی ندارد. ما فقط می خواهیم بدانیم آیا تصور صرف از عین در من همراه با رضایت است، هر چند نسبت به وجود متعلق این تصور بی تفاوت باشم.»

نقد قوه ی حکم- ترجمه ی عبدالکریم رشیدیان

می گوید علاقه «رضایتِ ناشی از تصور وجود عین» است. بعد می گوید «رضایتی که حکم ذوقی را ایجاب می کند فاقد هر علاقه است.» و من می پرسم: چرا؟ چرا حکم ذوقی خالص، نه حامل علاقه است، نه علاقه آفرین؟ چه طور شد که از کارآمدی و ابزارانگاری شدید افلاطون در زیبایی به این جا رسیدیم؟

***

بالاخره اتفاقی افتاد که می دانستم بنا است روزی بیافتد. آدم هایی این جا را یاد گرفته اند که آدم هایش را در عالم واقع دیده اند. پس این را هم یاد بگیرید که این جا گاهی چیزهایی می نویسم که آدم هایش در دنیای شما وجود دارند، اما اتفاق هایش در ذهن من افتاده اند. گاهی چیزهایی می نویسم که شکل منحطّ واقعیت است. آدم ها را از دریچه ی نوشته های من نبینید، این جا همه چیز را نمی نویسم.

۱۳ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۱۰ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
Hurricane Is a little kid

لباس ها و آداب معاشرتشان

تازگی سریالی کشف کرده ام. آمریکاییِ کم و بیش تمیزی است، قدیمی. کت های بلند می پوشند و همدیگر را به اسم فامیل صدا می کنند. موضوع سریال خانم و آقایی هستند که من بسیار مسرورم از این که در ابتدای سیزن سوم هنوز ازدواج نکرده اند. امیدوارم تا اپیزود آخر هم دوست بمانند. فاکس را البته کارگردان یک دو بار در "صحنه" انداخته، که من این طور تعبیرش می کنم که می خواسته نشان دهد آدم است و میل دارد، منتها اسکالی را به این چشم نمی بیند. این رابطه آرامم کرد، دوستیِ پایدار. آدم ها مجبور نیستند ازدواج کنند که پای هم بمانند. (حتا پای هم پیر شوند. :-دی) خصوصا که جایی لای قسمت هایش، فرانسیس ها را هم دیدم. نمی دانم کدامتان درباره اش نوشته بودید. فرانسیس ها این تاثیر را عمیق تر کرد، هرچند که شیرینیِ لباس ها و آداب معاشرتِ اسکالی و مالدر را نداشتند. (آن وقت این میان جان و شرلوک را می چپانند بغل هم. لعنت به زندگی خب :|)

به شخصیت اسکالی و مالدر فکر می کنم، و به تمام شخصیت های دیگری که از فیلم های اندک و داستان های بسیاری که خوانده ام در ذهنم نشسته، و به شخصیت خودم. من خیلی کم فیلم دیده ام. آن قدر که زهره بعد از یک هفته معاشرت با من بین کلاس ها، به این قاعده ی کلی رسید که «ازش نپرسید فلان فیلم رو دیده یا نه، چون ندیده.» بگذریم. فیلم هایی که دیده ام بیشتر به همین دلیل دیده ام: شخصیت. (یا داستان. ولی حالا شخصیت مهم تر از داستان است.) انگار که لا به لای این هایی که ازشان خوشم آمده یا بدم آمده، بین پروفسور اسنیپ و اینویاشا و کاکاشی سنسی و ساتسوکه و دارسی و شرلوک، بین کاگومه و ناروتو و جان و مری و فرانسیس ها و کیت اسنیکت و لوپین و جینی، ادامه نمی دهم. منظور این که بین این ها چیزی از من هست که دنبالش می گردم. دیوانه ی لباس ها و مدل رفتارشان می شوم، بعد می بینم که من این ها نیستم. من اسکالی نیستم که بارانی بلند بپوشم و مالدر را نجات بدهم، یا بغلش بگیرم و گریه کنم. من تانکس نیستم که خفن باشم. من شاید غمی در دلم داشته باشم، مثل شرلوک غمگین نیستم. شاید مثل فرانسیس یا کاگومه «های» باشم، چادر سر می کنم، و با پسرهای همکلاسی سر سنگین برخورد می کنم. 

دنبال خودمم، همین.

۰۱ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۲۴ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

ترس، تخیل، تعامل و باقی ت ها

لازم نیست توصیف کنم. حتما شما هم با خودتان گفت و گوی های ممکن را تصور می کنید. انگار بیماری است. از روزی که گوشی ام را از دست دادم، ذهنم که خالی می شود بی اراده شروع می کنم به تصور کردن اگر ها. یکی دو روز پیش به جای تعقیب و گریز، مشغول تصور گفت و گوهای احتمالی ام با خسته بودم. برگشته بود، نگاهم کرده بود و لبخند زنان خیره شده بود به من. نمی شناسید خسته را، وگرنه تعجب می کردید. یکهو گرم می گیرد با آدم، لحظه ی بعد حتا وجودت را احساس نمی کند. استقلال و بی تفاوتیِ پایداری دارد که گاهی در دوره های سودا به من غلبه می کند. شاید حواستان نباشد، آدم ها معمولا نگاهشان که به هم می خورد لبخند می زنند. واقعیت این که من خودم این را تازه یاد گرفته ام. خسته یا هنوز یاد نگرفته، یا بی تفاوتی اش نمی گذارد لبخند بزند. این ها همه هیچ، آن لحظه که برگشت و به محض دیدنم لبخند زد. متعجب گفتم: «به من لبخند زدی!» با همان چهره ی گشوده برگشت و -احتمالا- به وسایلش نگاه کرد. گفت: «آبیِ ملیحی تنت بود.» خب، ماسیدم و همزمان خنده ام گرفت. با حالتی از آرزو گفتم: «به خود من هم هیچ وقت لبخند می زنی؟»

در باقی گفت و گو نکته ای نیست. کلاس منطقِ پیشِ رو را به این گذراندم که ذهنم بپرد به این گفت و گو، و هی خیال کنم که اگر جدی می شدم و می گفتم که در دلم دوستش دارم، چه می شد. لعنتی کلانتر هم یک لحظه رهایش کنی، می بینی انگار ژاپنی حرف می زند. دریغ از یک کلمه فهمیدن.

می ترسم. گلشن راهم انداخت که با آدم ها حرف بزنم و کاری کنم دوستم داشته باشند. من هم با خودم گفتم آزمون و خطا می کنم. حالا تقریبا دو سال است که سعی می کنم آدم تعاملی و خوش برخوردی باشم و آن قدر سختم نیست با آدم های جدید حرف بزنم که بود. با کمی من  و من جلو می روم و با آن که نظرم را جلب کرده در گفت و گو را باز می کنم. ترسناک این است که دیروز فکر کردم: مشکلی نیست، سختت بود و خوشت نیامد، رهایش می کنی. کِی این جمله ها از ذهنم گذشت؟ بعد از این که بالاخره گفتم دوست دارم هم صحبتش باشم، و دوست دارم به من لبخند بزند، و گفت که برایم احترام زیادی قائل است، بعد از کم و بیش عملی کردن گفت و گوهایی که تصور می کردم.

می ترسم.

۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۵۲ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

لع نت

بله. لع نت. دلم می خواهد این طور بنویسم. بی تاب شدم. عصبی. چرا؟ چرا باید منِ بی اعتنای معتمد به جهان موضوع بیماری هاتان باشد؟ مردک! برو چیز بهتری بپوش لااقل. آدم دلش نسوزد که با این ریخت و قیافه آمده مزاحمت. بلکه حظی هم من ببرم. این سومین بار در سی روز اخیر است. عجب بهاری! عجب سالی! یک بار مردک جاهل در اتوبوس شلوغ فلانش گرفت، باشد. من احمقم اصلا اگر یک بار دیگر نزدیک میله ی بازدارنده ی این احمق ها ایستادم. گوشی را از دستم کشید و رفت؟ قبول. من بی حواسم که در خیابان خلوت، هشت صبح، در راه دانشگاه با گوشی کار می کنم. این یکی از تحملم خارج بود. مردک بی قواره لابی دانشکده را پشت سر من چرخید! دانشگاه برای منِ فلان فلان شده خانه است. زندگی ام را رها می کنم وسط و می روم دستشویی. بعد گلشن توقع دارد خبر شوهر کردنش مرا دیوانه نکند.

نه. مسئله جای دیگر است. من به جهان اطرافم اعتماد دارم. من لوس بزرگ شده ام. آدم های زندگی ام فریبم نداده اند. بی اعتمادی در من نیست. عیب من است شاید. من نمی توانم سرزنشش کنم که دزدی می کند. نمی توانم سرزنشش کنم که بیمار است. نمی توانم سرزنشش کنم، چون خودم را می بینم که زندگی ام به دستم نیست. همه ی خوشی و اعتماد و حماقتی که در زندگی ام موج می زند، من مسئول هیچ کدام نیستم. من باعث هیچ کدام نبوده ام.

نمی توانم سرزنش کنمشان، ولی این باعث نمی شود آزرده نشوم.

۱۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۳۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid