زیرزمین

۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

اوج و حضیض

دیروز تصمیم گرفتم بد حرف بزنم و بد حرف زدم. پله برقی های بِرتِ خیابان آزادی، ایستگاه بهبودی، یکی در میان کار نمی کنند. پشت سرِ من خانمی با پای شکسته، با عصای زیر بغل و با یک کیسه ی پلاستیک بزرگِ سنگین پیاده شد. مشغول صحبت با موبایل بودم. الهه تازه از خواب بیدار شده بود و تعریف می کرد ماجراهای روز اولِ بعد از اعلام نتایج را. رسیدم به پله ها، کار نمی کردند. قدم اول و دومم بود که یادم به خانم پشت سرم افتاد. توضیح دادم، قطع کردم و برگشتم که اگر اجازه بدهد، دست کم شاید کیسه را... نشنید. فقط داد می زد. عصبانی بود. نمی توانست از پله ها بالا برود. یک ایستگاه جلوتر پیاده شده بود چون می دانست پله برقیِ ایستگاه بعدی هم کار نمی کند. نمی توانست از عرض خیابان رد شود، مگر بلد بود با پای شکسته از بالای مانعِ یک و نیم متری بپرد. دنبالش رفتم بلکه تسکینی باشم. نشنید یا محل نکرد، نمی دانم. مسئول گیت را رها کرده بود و سر دیوار ها و پله های فلزی داد می کشد. نمی دانم تا این جا کارم درست بود یا نه، به هر حال برگشتم و رفتم. تصمیم گرفتم زنگ بزنم به صد سی و هفت و دعوا کنم. عصبانی نبودم. می دانستم که اپراتوری که جوابم را می دهد هم تقصیری ندارد؛ ولی این کار را کردم. من عصبانی نبودم؛ ولی اپراتورِ بی حوصله را عصبانی کردم. از این که خشم پراکندم ناراحتم؛ ولی چاره ی دیگری هم نداشتم. باید در جایی تأثیر می کردم که خیالم آرام می شد. 

 

الهه خواستگار دارد. برای همین به هم ریخته ام. لعنت به من با این دوست پیدا کردنم. دخترک خجالت نمی کشد! انگار که سر شده باشم، هیچ چیزی در خودم حس نمی کنم. یک بار -همان اول که فهمیدم- بلند و محکم گفتم که به نظرم احمقانه است. بعد فکر کردم توقع من از دوستِ خوب این است که کمک کند کاری را که باور دارم درست است انجام بدهم. پس من هم باید به الهه کمک کنم کاری را که فکر می کند درست است انجام دهد. این پسر هم که آدمی بدی نیست. احمد را کمی می شناسم. دانشجویِ شریف است و چهار سال از ما بزرگ تر. پدر و مادرش را هم می شناسم، حتا می توانم بگویم دوست داشتنی اند. از خودش اما -اگر بخواهد به الهه دست بزند- متنفرم.

[سر را بینِ دست ها می گیرد و دور می شود.]

۱۷ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۴ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

آسمون

فکر کنم بشه سیمرغ بهترین آسمون دمِ غروب در تابستان نود و شش رو بدیم به یازدهم مرداد.

۱۲ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۱۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

خواب زمستانی

وسایلم را جمع می کنم که برگردم به غار خودم -خسته و فرسوده و تنها. 

بعد از اردو که صدایم کردند برای جلسه ی برنامه ریزی سال آینده، چهارشنبه بود. دلم نمی خواست پا بگذارم در ساختمان فائزون، می دانستم دهم ها و سوم ها کلاس دارند. زنگ تفریح تازه خورده بود. چهره های نیمه آشنایی که لبخند می زدند و سلام می کردند و بغل می خواستند. حال غریبی بود. انگار که دلم نمی آمد به دزدهای وجودم لبخند نزنم. شبیه همان تاثیر غریبی است که گلشن در من داشت. مجبورم می کنند که صافی باشم. الآن هر حرفی بخواهم می زنم، در مواجه همه چیز مطابق میل خودش تغییر می کند. نمی دانم مطابق میل چه کسی، اما طوری می شوم که انگار کس دیگری در من حرف می زند و راه می رود و فکر می کند. یادم نیست با خودم چه فکر کردم وقتی دیروز دخترک جلویم ایستاد و گفت :«من صادقانه و از صمیم دل دوستت دارم» فقط این را به یاد می آورم که گفتم «محبت می کنی و لطف داری» و کلی حس بد که به سرم آوار شد.

هیولا...

به راحمی گفتم :«از بعد اردو در تصمیمم برای کار آموزشی شک کرده ام؛ چون دو روز تعامل جدی فرسوده ام کرد، چه برسد به یک سال و سال ها.» به پشتی صندلی اش تکیه داد و خندید، با صدای بلند. بعد پرسید که خستگی جسمی یا ملالت. توضیح دادم که احساس می کنم از من کنده اند و برده اند. باز خندید.

من با این دزدهای وجودم چه کنم که می خواهند در آغوشم بگیرند؟

از چهارشنبه ها می ترسم. اول می ترسم که مردک ریشو را ببینم (زیر یک سقف نرفته کلاس گرفته در فائزون!) بعد ترسم تبدیل می شود به این که «اصلا به درک! برو بشقاب تو صورتش بشکون!» بعد از فکرهایم خجالت می کشم و می گویم:

-اصلا به تو چه دختر! زندگی مردم به تو چه!

-گلشن "مردم" نیست!

-بشود.

-چرا؟

-چون دل مشغولت کرده. این رابطه مطلوب نیست. چه قدر در روز مشغول خانواده ات می شوی؟ چه قدر مشغول الهه می شوی؟ مصلح؟ ریحانه؟ شریفی...؟

- ...

همین است که می خواهم برگردم همان جا که بودم. پشت دهانه ی غار پنهان شوم و تماشایشان کنم. رابطه ی دلنشین قناد و پیریایی را ببینم و حسرت بخورم. بگویم کاش کسی پیدا می شد که من را هم به چنین دنیایی ببرد. آهی بکشم و برگردم داخل، دست الهه را بگیرم و بگویم همین برای من کافی است. همین اندک گرمایی که از رابطه های محدود جانم را درخشان می کند کافی است. شاید من نیازی ندارم مثل الهه تمام دنیا را بشناسم و دوست داشته باشم. شاید یاد نگرفته ام که با آن ها که دوستشان دارم چه طور همراهی کنم. همین گلشن را بیچاره کردم در آن شلوغی و اضطراب قبل عقد. او هم باید "مردم" بشود. من هنوز یاد نگرفته ام با انسان هایِ شکننده یِ پرگزندِ اطرافم چه طور رفتار کنم.

۰۸ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۴۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

در خلقت

مرا پرنده‌یی بدین دیار هدایت نکرده بود:
من خود از این تیره خاک
                             رُسته بودم
چون پونه‌ی خودرویی
که بی‌دخالتِ جالیزبان
                          از رطوبتِ جوباره یی.

۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid