زیرزمین

۳ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

من باب «در»

هیچ دوست ندارم در این باره بنویسم. این یعنی موفق نشده‌ام مردک ریشو را ایگنور کنم و حتا آن قدر مرا مشغول خودش کرده که درباره‌اش بنویسم. بگذریم...

***
به تقویم رو به رو نگاه می‌کنم. پرنده‌ی نارنجی و ابر سفید در پس زمینه‌ی آبان، که اتفاقا آبی هم هست، خوش نشسته اند. بلند می‌شوم پرنده‌ی قهوه‌ای را به پرنده‌ی نارنجی نزدیک می‌کنم. بر می‌گردم روی تخت: نه، همان جا کنار ابر بهتر دیده می‌شد. این بار که بلند می‌شوم، صفحه‌های تقویم رنگ به رنگِ من‌درآوردیِ دارکوبایی ام را هم مرتب می‌کنم و بعد برمی‌گردم سرِ جایِ گرم خودم. هوا که خنک می‌شود همه‌ی زندگی‌ام کم کم منتقل می‌شود این جا؛ روی تخت. این را دوست دارم، دست ظریف سرما را که ریز ریز از لای پنجره رد می‌شود و پشت پتو می‌ماند، جمع می‌شود و یک کِکایِ بزرگِ قدرتمندِ نفوذناپذیر می‌سازد. فقط وای به حالِ من، وقتی که درد در دلم و در تمام بدنم بپیچد...
وقت‌هایی هست که قلبم می‌تپد، تنها می‌ماند و می‌ترسد و بغض می‌کند، و اگر به قدر کافی سرد شود، ککای هم می‌سازد. فکر می‌کنم پنجشنبه هم همچو اتفاقی افتاد. 

من و هانیه رفته بودیم خانه‌ی گلشن، فقط برای این که وقت بگذرانیم، عبثِ لذت‌بخش. یادم رفته‌بود کدام سجاده مال خودش است. اول نگاه کردم. بالاخره دست برده بودم روی یکیشان که شنیدم: «نه، این نه، التبه فرقی نداره، ولی تو مال من چادر هست.» و با  عجله برای من، که دستم را سریع پس کشیده‌بودم و ایستاده بودم عقب‌تر، سجاده‌اش را پهن کرد. حس عجیبی بود. مثل همان حسی که موقع خواندن عنوان کتاب‌هایشان داشتم. به وسایل شخصی کسی دست زدن و نگاه کردن که سعی داشتم حضورش را و وجودش را انکار کنم. بدتر از همه‌ی این‌ها تخت دونفره‌شان بود که به حقیقت حالم را بد کرد. 
واقعا این چیزها به من چه ربطی دارد؟ بهتر نیست که توفان را صدای کنم و با هم، توی ککایِ خوبِ خودمان بنشینیم به حرف زدن و چای خوردن؟ خب، این اتفاقی بود که افتاد، وقتی مردک در خانه‌اش را باز کرد و آمد تو، روی مبل‌های خانه‌ی خودش نشست و به همسرِ خودش نگاه کرد و نعنای دم کرده را از دستش گرفت و با من -که مهمان بودم- حرف زد. هیچ نشنیدم.
واقعا چرا قبول کردم درِ خانه‌اش را بزنم وقتی ... آه. شرمنده‌ام از رفتارم با گلشن، از رفتار خشنِ خشمگینِ کودکانه‌ام. شرمنده‌ام از بارِ اضافه بودن، زمانی که نیاز داشت باری از دوشش برداشته شود. با وجود همه‌ی این شرمندگی‌ها اما؛ نمی‌توانم لبخند بزنم به آن مردک ریشو و به خانه‌اش و به لیوانِ نعنایِ دم‌کرده و به تختِ دونفره‌اش. آخ که می‌دانم شرمنده خواهم شد از بستن «درِ» آشنایی و شرمنده از بند آوردنِ راه، وقتی که جبرِ زمان مجبورم کرد به تحمل و تحمل به آشنایی و آشنایی به لبخند و لبخند به پشیمانی. کاش نبود «در»، کاش این قدر مستمر پی‌گیر نبود که به بهانه‌ی کمک درِ مصاحبت باز کند. 
اما چه کنم؟ من هم نخواهم، توفان می‌خواهد پشتِ ککایِ سردِ نفوذناپذیر پنهان شود و نبیند که چه طور «والدِ» مردک ریشو به دست و پا زدن برای باز کردنِ «در»، فرو می‌برد مرا در «کودک». اما چه کنم با شرمندگی که مطمئنم خواهد آمد؟ که مطمئنم زمانی این در گشوده خواهد شد.
چه کنم؟

۲۸ آبان ۹۶ ، ۲۲:۴۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

پیر شدیم

یک

 

***

زیرزمین یک ساله شد. آهٍ کم ربّی اعطانی...

۱۱ آبان ۹۶ ، ۰۸:۰۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

همایش بین المللی باستان شناس جوان!

از اول این هفته همایش در حال برگزار شدن بود، همه ی سالنِ پایین پر می شد از آدم و آدم و آدم. نباید دیر می کردم، خصوصا صبح! واقعا نمی شد از بین اون همه آدمی که با تیپ های عجیب در سکوت و گاهی زمزمه به کتاب ها و کاسه بشقاب های شبیه آثار باستانی و مینا کاری ها زل زده اند؛ با عجله رد شد. امروز که حدس می زنم روز آخر بود، انگار تازه یه کم با هم صمیمی شده بودند :) صداهاشون رو می شنیدم که به زبان های ناشناخته با هم صحبت می کنند و بلند بلند می خندند! شکسته بسته با فروشنده هایی که صنایع دستی می فروشند حرف می زدند و کارت می کشیدند و ذوق می کردند. کلونی شده بودند و انگار شماره تلفن رد و بدل می کردند؛ گوشی به دست، لبخند به لب! هر کلونی زبانی داشت و لهجه ای و گاهی هم لباسی. از این بین عربی و ترکی استانبولی رو تشخیص دادم؛ و البته انگلیسی! این وسط هم، یکشنبه بود گمونم، انجمن اسلامی و مستقل تجمع کردند و شعار دادند و از پردیس بین الملل حمایت طلبیدند :-دی 

راستی، هم کلاسی افغانمان که از کابل اپلای کرده، امروز باهام حرف زد :) نمی دونم از کمرویی است که این قدر تند تند حرف می زند، یا کلا آهنگ حرف زدنش همین قدر تند است. اگر آهنگ معمول حرف زدنش همین باشد، باید بگم از این لحاظ قابل مقابله است با دکتر مصلح! :-لبخندخیلیخیلیگشاد

۰۹ آبان ۹۶ ، ۱۹:۳۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid