زیرزمین

۱۱ مطلب با موضوع «زیرزمین» ثبت شده است

مساحت زیست

چندین سال پیش بود، وبلاگ خوندن رو تازه داشتم مزه مزه می کردم و سعی می کردم بنویسم. بلاگفای توکا نیستانی رو می خوندم، کافه کافکا رو و چند وبلاگ نویس دیگه که الان یادم نیست. روزایی که پست جدید نداشتن می نشستم به خوندن آرشیوهاشون. اولین مواجهه ام با این تیپ چالش ها، اون جا بود، آرشیو بلاگفای توکا نیستانی. اسمش رو گذاشته بودن خودنگاره و وسایل محبوب شون رو روی اسکنر چیده بودن و در نهایت هر کس یه تصویر آچهار آپلود کرده بود که تصویر چهره ی خودش بود.

جوون بودیم اون موقع، پیر شدیم رفت.

Self portrait

 

مجله داستان که واضحه. فولکس واگن روش هم! پیکسل ها یکی شون طرح حسین سخا است، یه کامای سبز-آبی که یه کفتری روش نشسته، یکی شون هم جباره. اولی رو مُصلح بهم داده، دومی به نشانه ی جنون جباره. با یه لینک همه چی تموم نمی شه البته، باید یه روز برا این جنون جبار یه منبر برم. فرفره رو الهه برام گرفته. جدا از رنگش، همه ی آدمایی که سال دوم دبیرستان با من آشنا شدن، به فرفره می شناسندم. بس که بین دستام همیشه یه فرفره داشت می چرخید. الآنم همونه، فقط کمی تودارتر شده ام! اون کاغذِ زیرِ فرفره هم یه نوشته به خط هَصدَلیما است. از جمله ی مهم ترین دارایی های زند گیم. کنارش کهن ترین جاکلیدی دنیا رو می بینید! چه بچه ها که تو مترو و اتوبوس با این موش و قصه هاش سرگرم نشده اند! عزیزه. مامان بابا برام خریده اند. اون زیر میرا یه چیز رنگی رنگی هست که دفترِ زندگی مه. کارکِردش خلوت و منظم کردن ذهنمه. روش جامدادی ای هست که شریفی خریده، توش قرآنی که خانم افراز بهم داده. سمت چپ از زیر به رو به ترتیب آبرنگی که عیدی گرفتم، بخشی از تقویم دارکوبا و قلموهام اند. بالاش دفتر خیلی دور خیلی نزدیکه و روش مدادرنگی های خوبِ قدیمی. یکی دو تا کتاب می باید تو این عکس می بودن که چون عکس رو تو زیرزمین گرفتم، حال نداشتم برم بالا کتابا رو بیارم پایین دوباره عکس بگیرم. لپ تاپ هم همین طور.

 

***

خاطرات رصد هم طلبتون. حتما می نویسم این روزا :)

۰۳ تیر ۹۶ ، ۱۹:۲۵ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

ارسال مطلب جدید :-|

ایده آل من اینه که یا برگردم به دوران اوج خودم و مثل اون موقعا که برا شب گو می نوشتم (هعی جوونی...) دو هفته ای یه داستان -هرچند خیلی کوتاه- بنویسم و این جا منتشرش کنم؛ یا تحلیل بنویسم. مثل اون موقعا که کلاس تاریخ تفکر داشتیم و به سؤالات بزرگ بشری (مسخره م نکنید :-|) جواب می دادیم. از هر طرف نگاه کنی این یه سالی که از المپیاد ادبی به ما رسید ضرر بوده. حالا این به کنار، الآن یه مدتیه که فقط حس و حال روزام رو می نویسم، تازه اگه بنویسم.

الآنم با وجود این که حرف جدی دارم که بزنم، خصوصا در مورد تاریخ معاصر و دوقلوی همسانش، سیاست، بازم می خوام حس و حال این روزامو بنویسم. چون حال ندارم برا جدی بودن :/ پیداست که کجای اون چرخه ی مسخره ی تکراری ام؟

lunar chart

دیروز سنجش آخر بود. بچه ها رو گفته بودم بعد از سنجش بیان خونه ی ما افطار. ما همیشه ماه رمضونا افطار داریم. یه مهمونی خیلی گنده که هرکی می شناسیم رو دعوت می کنیم و این از برکات همسایه بودن با دایی و پسرعمو ست :) سالای پیش الهه و مامانش از صبح می اومدن کمک، البته به جز یه سال که تعداد مهمونای آقا بیشتر شده بود و مامان هم دوستاشو دعوت نکرده بود. (مامان الهه دوست دبیرستان مامان منه!) از صبح که بلند شدم یه حالی بودم: الآن آزمون شروع شد، الآن عمومی باید تموم شده باشه، الآن، الآن... آدم نمی دونه خوشحال باشه که داره تموم می شه، یا استرس نتیجه بگیره.

اینا مهم نیستن حالا. اومدن، داشتیم حرف می زدیم. من هی نمی تونستم حرفایی که تو دلم بود رو بزنم. واااقعا دارم منفجر می شم. هیجان زده ی اردویی ام که سه شنبه قراره ببریم. اولین بارمه دارم بچه اردو می برم. کلی سوال دارم. از این که می خوان بهم پول بدن یا ازم پول بگیرن، تا این که کجا باید جلوی شیطنت بچه رو گرفت، تا بار علمی اردو (اردو رصده، رصد! جیغ و داد فراوان از شدت هیجان!) و من به هیچ کسی نمی تونم این حرفا رو بزنم. الهه حس می کنه همه ی کارایی که دوست داشتیم با هم تجربه شون کنیم رو من دارم شروع می کنم و اون عقب مونده. این واقعیت نیست، ولی حق داره این طور فکر کنه. خواستم با بچه های دوره -خصوصا اونایی که زیاد درگیر کنکور نیستن- حرف بزنم، ولی دیدم نمی ارزه به زحمت ایجاد رابطه و خب، همین جوری هم هیچی نمی فهمن. گلشن هم جز این که ازش فاصله گرفته م، سرش خیلی شلوغه (و البته خودش رئیس اردو ـه :=| ) مامان هم حالش خوش نیست و خستگی مهمونی دادن هم مضاف شده به بدحالی ش.

لذا لعنت به این یه سالِ خالی، لعنت به شوهر کردن، زنده باد رصد، مرگ بر آمریکا :-|

***

شب گو یک نشریه ی داخلی بود اما برای ما هیچ فرقی با چلچراغ نداشت و ندارد. 

 

۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۴۹ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

دوباره اریگامی

ترجیح می دهم به جای نوشتن غرغرهای مفصل از خودم و از این طور «از شیر گرفتن» های خدا، و الکی سر معدود خواننده های این جا را با سیاهی های گوشه ای از ذهنم دردآوردن، توصیف و توضیح پرجزئیات دیگری از یک اریگامی بنویسم.

 

kusudama

اینو من درست کردم. اما به هر حال کردیت تو فوتوگرافر :|

بعضی از این اریگامی های مادولار، قابلیت تعمیم دارن. ویژگی قابل توجهیه.

شما یه مکعب درست می کنید با شش واحد(قطعه). این جوری که در هر نقطه ی اتصال، سه واحد وجود داشته باشه؛ یعنی هر واحد از چهار نقطه به بقیه متصل می شه -چهار بار- که این جا نقاط اتصال رأس های مکعب اند.

این عکسی که من گذاشته ام ارتقا یافته اش ـه :دی. اگه دقت کنید نقاط اتصال دو جور شده اند: سه تایی و چارتایی. دیگه مکعبی هم در کار نیست! چون تعداد وجه ها بیشتر از شش تا شده و همه شون هم خمیده اند.

حالا باز هم می شه تعداد واحدها رو بیشتر کرد و اون رأس هایی که چارتایی شده بودند، می شن پنج تایی. دیگه دیدن مکعب اصلا ممکن نیست. یه توپ گنده داریم با تعداد زیادی هرم. می شه بیشترش هم کرد. اما به هم وصل کردنشون دیگه کار خیلی سختیه. در تئوری می شه تا بی نهایت ادامه داد اصلا.

خب البته اون حرفایی که درباره ی نقاط اتصال زدم تا حد خوبی دروغه. فقط برای اینه که بتونید تصورش کنید. اتصال واحدهای این اریگامی یه مقدار پیچیده تره. حالا بعد براتون توضیح می دم!

امیدوارم روزه باعث نشده باشه آسمون ریسمون ببافم :دی

 

۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۰۸ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

اُکابه

اُکابه

 

مثل این آبنبات چوبی گنده ها می مونه. هی دلم می خواد لیسش بزنم.

۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۰۹ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

قدم های اول

بابا!

نخندید بهم خب :|

منم دل دارم. اینام دل دارن. خیلی بلد نیستم فقط...

سه تا گل

 

***

فردا «دُوّمِ اُردیبِهِشتِ ماهِ جَلالی» است و بچه ها آزمون مرحله دو دارند. سمانه بسیار نگران بود. می گفت صدف و هستی اگر قبول نشوند همه چیز را رها می کنند. صدف و هستی اما مدال را هم در خیال گرفته اند و آسوده منابع را ورق می زدند.

۳۱ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۱۴ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

قدم های اول

ممنونم که صبورانه قدم های اولِ من در آبرنگ رو نگاه می کنید. منتظر باشید به جاهای خوبی برسم:)

فعلا مشکلم اینجاست که قلموها و آبرنگ قبلیِ خودم کمی حسودی می کنن. نگرانن که با ورود این تازه واردها جاشون گرفته بشه. چه طور بفهمونم بهشون که همچو خبرایی نیست؟ 

 

اتاقک

۲۶ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۲۸ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

در همش گیسوان چون معما

ایشون اسم شون «یو وی دبلیو اکس وای زی» می باشد!

uvwxyz

هدف اولیه ی کسانی که این مجموعه رو ساخته اند، این بوده که صفحات مختصات هرچند بُعدی رو به نوعی شبیه سازی کنند. از «XYZ» که همون دستگاه مختصات سه بُعدیِ خودمونه شروع می شه و هر بار تعداد صفحاتی که باهم برخورد دارن بیشتر می شه تا این جا که شش صفحه با هم برخورد می کنن. اون اولیه همون دنیای سه بعدی خودمون رو می خواد نشون بده و طبق قاعده زاویه ی بین صفحاتش نود درجه س. باز هم طبق قاعده وقتی این XYZ داره تبدیل می شه به WXYZ این زاویه ی نود درجه ای باید همچنان حفظ بشه که بشه بهش گفت «مدل مختصات چهار بعدی» اما نمی دونم چرا آدما نمی فهمن که ما توی یه عالم سه بعدی زندگی می کنیم و خب معلومه که هیچ اریگامی سازی -هر قدر هم حرفه ای- نمی تونه کاری کنه که چارتا صفحه در این عالم در یک نقطه با هم برخورد کنن و زاویه ی بین همه شون نود درجه باشه. اه. جای ایراد گرفتن نداره که! اصلا همین ایده اونقدر فوق العاده هست که فرصت نمی شه به این فکر کنی که این واقعا صفحه ی مختصات پنج بعدی نیست. بابا، همین که زاویه ی بین صفحاتش مساویه خودش خیلی نیست؟!

حالا بچه ی منو این طوری نگاش نکنید. ایراد داره، حوصله نکردم درستش کنم. اون آبیه که تَکه و جلوست باید بره جای اون زرده که اون پشته و در امتداد دوتا آبیای دیگه ست. مهم نیست حالا.

۲۰ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۴۶ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

نوید :)

قراره عیدی بگیرمش ^_^

در درجه ای از خرکیف بودن قرار دارم که قابل تصور نیست!

آبرنگ جدیدِقدیمی

نمیدونم؛ ولی شاید این آبرنگی که زمانی محبت بسیاری دریافت کرده و چیزای فوق العاده ای کشیده، بتونه تجربه های خودشو با من هم به اشتراک بذاره. هوم؟ ترجیح میدم باور داشته باشم که وقتی چیزی قدیمی میشه، کم کم درش روحی به وجود میاد که میتونه با آدم حرف بزنه. مثل یه یوکای. مثل خونه های قدیمی. مثل مادربزرگا.

۱۸ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۰۹ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

دقیقاً قدم اول

مثل بچه ی دوساله ای که تازه دستش را به لبه ی مبل می گیرد و با هزار زحمت بلند می شود؛

مثل بچه ی دوساله ای که هنوز راه رفتن یادنگرفته میخواهد بدود؛

مثل بچه ی دوساله ای که هرچند با سر زمین خورده، اصلا ناراحت نیست؛

دوست دارم تمام دنیا آبرنگ هایم را ببینند، تمام دنیا.

 

water color

۰۲ اسفند ۹۵ ، ۰۷:۴۲ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

در به یاد آوردن آدم افتضاحیم

باید بشینم یه عالمه ازینا بکشم هر دفعه که همه ی زندگیم جامونده خونه و قراره برم انقلاب کافه بشینم و یه دوستی -هر دوستی- صد تومن تو دستم میچپونه و برام تاکسی هم میگیره بهش بدم.

 

water color

 

۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۴۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid