جمعه ی پیش به جز سنجش، عقد «عمو گلشن» هم بود.

دو ماه پیش بود تقریبا، که گفت:« یه احتمـــــــالی [با تاکید ویژه بر احتمال] هست که من شوهر کنم. یکی هست که من هنوز "نه" نگفته م.»  به الهه نگاه کردم. الهه به من نگاه کرد.

بزرگ ترها برایش خوش حال بودند؛ اما من که هنوز بچه محسوب می شوم، حقیقتا پنیک کرده بودم. خودتان حساب کنید شنیدن خبر شوهر کردن کسی که «عمو» تلقی می شود چقدر می تواند تکان دهنده باشد.

قشنگ ترین واکنشی که می شد نشان داد، واکنش فاطمه مصلح بود. همان روز کنارم نشست. عین جمله ها را برایش گفتم. پوزخندی زد: چه حیف!

حالا که دو ماهی از آن روزهای نامتعادل من گذشته و "خانم" هم علی رغم همه ی گاز گرفتن های من عقد کرده؛ می توانم نگاهش کنم پوزخندی بزنم و بگویم: چه حیف!

***

یزد می رویم. بسی خوش حالم. فقط حیف که قبل از تعطیلی بچه های پیش دانشگاهی می رویم و بعد از تعطیلی شان بر می گردیم. الهه ...

سال نو تون جدید :)