زیرزمین

۱۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «Hurricane Is a little kid» ثبت شده است

دلبر

والا من هیچ وقت در و دیوار فائزون رو دوست نداشتم. حتا می تونم بگم بیزار بودم ازشون. زشت و سفید و نافرم، تنگ و تاریک، پر از نور مصنوعی و بعضی کلاس ها و راهرو ها، حتا بدون اون. خصوصا خاطره های تلخ سال اول، رفتارهای زشت و بی بنیاد و راهرو های سرد و خالی که سرایت کرده اند به سقف و دیوار و اونجاها ماسیده اند و خیلی هم بدترند.

آما! 
از سال دوم، همراه با گلشن، اتاق تفکر ریاضی از ساختمون فائزون زد بیرون. دو تا دیوارهای راهرو و یه پارتیشن زشت و یه در بزرگ شیشه ای خیلی نافرم و یه سقف و یه زمین بود که برام مثل هلال ماه شب سوم بودن. اونم دم افق، در حال غروب، دلبر.
 
سه سال براش تلاش کردم
سه سال توش نفس کشیدم
سه سال تو کنج دیوارش یا آویخته به میز زشتش گریه کردم
سه سال تمرین کردم از خودم بزنم بیرون، با آدمایی که اونجا می بینم حرف بزنم
سه سال بزرگ شدم
سه سال شک کردم، سه سال مامن امن من بود از حمله های خودم به خودم
سه سال از تمام در و دیوار فائزون پناه بردم به گوشه ی گرمش
سه سال خندیدم توش، به امیدش
نه فقط من، مهتاب و پیریایی و غلی و شیوا و قناد و الهه و مصلح و خیلیای دیگه هم. 
 

حالا یه دیوارش رو ریخته ن، پارتیشن رو برداشته ن و دوباره می خوان بکننش یه راهرو. انگار کیسه ی یادگاری هام رو ریخته ن کف زمین، بین دیوارای زشت فائزون. خصوصی ترین لحظه های گریه و نفس کشیدنم رو گذاشتن جلو دید همه و لگد مال می کنن.

آوارگی.

۰۵ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۰۳ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

اوج و حضیض

دیروز تصمیم گرفتم بد حرف بزنم و بد حرف زدم. پله برقی های بِرتِ خیابان آزادی، ایستگاه بهبودی، یکی در میان کار نمی کنند. پشت سرِ من خانمی با پای شکسته، با عصای زیر بغل و با یک کیسه ی پلاستیک بزرگِ سنگین پیاده شد. مشغول صحبت با موبایل بودم. الهه تازه از خواب بیدار شده بود و تعریف می کرد ماجراهای روز اولِ بعد از اعلام نتایج را. رسیدم به پله ها، کار نمی کردند. قدم اول و دومم بود که یادم به خانم پشت سرم افتاد. توضیح دادم، قطع کردم و برگشتم که اگر اجازه بدهد، دست کم شاید کیسه را... نشنید. فقط داد می زد. عصبانی بود. نمی توانست از پله ها بالا برود. یک ایستگاه جلوتر پیاده شده بود چون می دانست پله برقیِ ایستگاه بعدی هم کار نمی کند. نمی توانست از عرض خیابان رد شود، مگر بلد بود با پای شکسته از بالای مانعِ یک و نیم متری بپرد. دنبالش رفتم بلکه تسکینی باشم. نشنید یا محل نکرد، نمی دانم. مسئول گیت را رها کرده بود و سر دیوار ها و پله های فلزی داد می کشد. نمی دانم تا این جا کارم درست بود یا نه، به هر حال برگشتم و رفتم. تصمیم گرفتم زنگ بزنم به صد سی و هفت و دعوا کنم. عصبانی نبودم. می دانستم که اپراتوری که جوابم را می دهد هم تقصیری ندارد؛ ولی این کار را کردم. من عصبانی نبودم؛ ولی اپراتورِ بی حوصله را عصبانی کردم. از این که خشم پراکندم ناراحتم؛ ولی چاره ی دیگری هم نداشتم. باید در جایی تأثیر می کردم که خیالم آرام می شد. 

 

الهه خواستگار دارد. برای همین به هم ریخته ام. لعنت به من با این دوست پیدا کردنم. دخترک خجالت نمی کشد! انگار که سر شده باشم، هیچ چیزی در خودم حس نمی کنم. یک بار -همان اول که فهمیدم- بلند و محکم گفتم که به نظرم احمقانه است. بعد فکر کردم توقع من از دوستِ خوب این است که کمک کند کاری را که باور دارم درست است انجام بدهم. پس من هم باید به الهه کمک کنم کاری را که فکر می کند درست است انجام دهد. این پسر هم که آدمی بدی نیست. احمد را کمی می شناسم. دانشجویِ شریف است و چهار سال از ما بزرگ تر. پدر و مادرش را هم می شناسم، حتا می توانم بگویم دوست داشتنی اند. از خودش اما -اگر بخواهد به الهه دست بزند- متنفرم.

[سر را بینِ دست ها می گیرد و دور می شود.]

۱۷ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۴ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

خواب زمستانی

وسایلم را جمع می کنم که برگردم به غار خودم -خسته و فرسوده و تنها. 

بعد از اردو که صدایم کردند برای جلسه ی برنامه ریزی سال آینده، چهارشنبه بود. دلم نمی خواست پا بگذارم در ساختمان فائزون، می دانستم دهم ها و سوم ها کلاس دارند. زنگ تفریح تازه خورده بود. چهره های نیمه آشنایی که لبخند می زدند و سلام می کردند و بغل می خواستند. حال غریبی بود. انگار که دلم نمی آمد به دزدهای وجودم لبخند نزنم. شبیه همان تاثیر غریبی است که گلشن در من داشت. مجبورم می کنند که صافی باشم. الآن هر حرفی بخواهم می زنم، در مواجه همه چیز مطابق میل خودش تغییر می کند. نمی دانم مطابق میل چه کسی، اما طوری می شوم که انگار کس دیگری در من حرف می زند و راه می رود و فکر می کند. یادم نیست با خودم چه فکر کردم وقتی دیروز دخترک جلویم ایستاد و گفت :«من صادقانه و از صمیم دل دوستت دارم» فقط این را به یاد می آورم که گفتم «محبت می کنی و لطف داری» و کلی حس بد که به سرم آوار شد.

هیولا...

به راحمی گفتم :«از بعد اردو در تصمیمم برای کار آموزشی شک کرده ام؛ چون دو روز تعامل جدی فرسوده ام کرد، چه برسد به یک سال و سال ها.» به پشتی صندلی اش تکیه داد و خندید، با صدای بلند. بعد پرسید که خستگی جسمی یا ملالت. توضیح دادم که احساس می کنم از من کنده اند و برده اند. باز خندید.

من با این دزدهای وجودم چه کنم که می خواهند در آغوشم بگیرند؟

از چهارشنبه ها می ترسم. اول می ترسم که مردک ریشو را ببینم (زیر یک سقف نرفته کلاس گرفته در فائزون!) بعد ترسم تبدیل می شود به این که «اصلا به درک! برو بشقاب تو صورتش بشکون!» بعد از فکرهایم خجالت می کشم و می گویم:

-اصلا به تو چه دختر! زندگی مردم به تو چه!

-گلشن "مردم" نیست!

-بشود.

-چرا؟

-چون دل مشغولت کرده. این رابطه مطلوب نیست. چه قدر در روز مشغول خانواده ات می شوی؟ چه قدر مشغول الهه می شوی؟ مصلح؟ ریحانه؟ شریفی...؟

- ...

همین است که می خواهم برگردم همان جا که بودم. پشت دهانه ی غار پنهان شوم و تماشایشان کنم. رابطه ی دلنشین قناد و پیریایی را ببینم و حسرت بخورم. بگویم کاش کسی پیدا می شد که من را هم به چنین دنیایی ببرد. آهی بکشم و برگردم داخل، دست الهه را بگیرم و بگویم همین برای من کافی است. همین اندک گرمایی که از رابطه های محدود جانم را درخشان می کند کافی است. شاید من نیازی ندارم مثل الهه تمام دنیا را بشناسم و دوست داشته باشم. شاید یاد نگرفته ام که با آن ها که دوستشان دارم چه طور همراهی کنم. همین گلشن را بیچاره کردم در آن شلوغی و اضطراب قبل عقد. او هم باید "مردم" بشود. من هنوز یاد نگرفته ام با انسان هایِ شکننده یِ پرگزندِ اطرافم چه طور رفتار کنم.

۰۸ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۴۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

پانزده تیر نود و شش

فکر می کردم بعد از کنکور همه چیز یک باره طلایی و بی نظیر خواهد شد. نشد. تمام برنامه ها به همان بی شکلیِ قبل از پنج شنبه ادامه دادند. حالا چیزی نمانده که یک هفته بگذرد و من نه تنها به دانشگاه شهید رجایی (محل برگزاری کلاس های دوره ی تابستانی المپیادها دانش آموزی) سری نزدم، هفتصد و بیست و چهارم را هم از الهه نستاندم :دی و اریگامی های اردوی نیم کلاچ را حتا شروع هم نکردم. فقط بین سرِکار، کلاس زبان و فائزون چرخیده ام. 

بدبین نباشم. با پارمیس رفتیم گرامافون صبحانه خوردیم، کلی با ریحانه و زهرا و هانیه و بقیه حرف زدم، قرارهایمان را برای هفته ی بعد تنظیم کردیم، از میدان ولیعصر تا تئاتر شهر را بی دغدغه قدم زدم و حالم به هم خورد بس که زوج دیدم :/ با الهه انقلاب را گز کردیم و از فائزون تا مترو را با عجله دویدیم. بعد هم کلی داخل ایستگاه شریف ایستادیم و هی خداحافظی کردیم و باز هم حرف زدیم!

نصف آیتم های نیم کلاچ پا در هوا مانده اند. بروم که زود بخوابم که آزمون شهری را رد نشوم که وقتم برای هفته ی بعد آزاد باشد که به همه ی کارها برسم.

۲۰ تیر ۹۶ ، ۲۱:۵۸ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم:/

جایی کار می کنم که یک روز سقف صد خانه را  با پارچه گرین روف(!) می کنم، یک روز زمین های دشت را رنگ می زنم، یک روز چهل گاو زل می زنند به م و یک روز شلوار می پیچم به پای آدمکِ «خانه ی ایرانی».

بعضی وقت ها از این همه تفاوت خسته می شوم. فقط می خواهم الهه برایم حرف بزند و من هی حواسم پرتِ دور و برمان شود؛ اما خودم را می کِشانم و بلند می کنم و کفش پای خودم می کنم و می اندازم توی قطار. قطار می بَرَدَم تا تقاطع مطهری-مفتح. راه می روم تا شریعتی، پلیس، دارکوبا.

بعد از ظهر هم به زور بلند می شوم و لباس عوض می کنم-نه آن قدر سخت که صبح. دوست دارم بروم سرِ وقتِ الهه، یا گلشن، یا هر آشنای قدیمی و تکراریِ دیگر. 

اما فقط سوار قطار می شوم و بر میگردم خانه و به این فکر می کنم که اگر -مثلا- زهره بشنود امروز خَر و خَرچه درست و بسته بندی کردم چه قدر هیجان زده خواهد شد.

سه-چار هفته پیش خودم را انداختم و با گلشن رفتم بیرون، همان ماجرای آل پاچینو و جوجه خروس و این ها. تا مدتی خوب تامین بودم. حالا باز شروع کرده ام به مرور کردنِ کلمه به کلمه ی گفت و گوهای قدیمی و خلق گفت و گوی خیالی در ذهن.

۱۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۴۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

خوشی های زندگی

دارم فکر می کنم چرا من این قدر خوب و روان سختی ها و دلخوری ها و غم و غصه هام رو می نویسم؛ ولی هیچ وقت به صرافت این نمی افتم که خوشی های  زندگیم رو هم با ملت به اشتراک بذارم. مثلا چرا هیچ وقتی ننشستم اون لحظه ای رو توصیف کنم که تو جنگلای ارسباران تو یه بی راهه ای نشسته بودم و بین برگ ها و بوته ها کم کم دیدم درست رو به روم یه پرنده ی وحشی خوش صدا نشسته، و غذا دهن جوجه هاش میذاره.

یا اون لحظه ای رو که خرگوش از کنار پام دوید و رفت تو سوراخش.

یا اون موقعی که خیلی بچه بودم  و رفته بودیم کوه و من یه عالمه گردالی هایِ مشکی جمع کردم که تو آتیش خوب می سوخت و کسی بهم نگفت سرگین چیه. :دی

یا این که امروز سه ساعت رفتم دارکوبا و با چسب چوب روی تپه هایی که پس فردا می خوان برن مطب خانم دکتر بافتِ کرت و اینا درست کردم؛ اصلا همین دیروز که نیم ساعت با فرزانه و یاشا دُورِ یه شیتِ دویست و بیست چرخیدیم و چه قدر مضحک بودیم.

سوال بنیادی ترم اینه که چرا غم در من بیشتر اَثَر می کنه؟

و یاد سوالی می افتم که زمانی ازم پرسید-و من بعدها چقدر به خاطرش سوختم. پرسید :«چرا همه ی شِعرا از عشق حرف میرنن؟ این موضوع چی داره که این قدر روی ما تاثیر می ذاره؟» و گفت که این روزا به این مسئله خیلی فکر می کنه. من هیچ حدس نمی زدم که قراره به همین زودیا با خودم بگم: «عاشق شده...»

خلاصه که انگار من بلدم تو غم غوطه بخورم؛ تو خوشی نه. چرا؟

۰۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۵۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

ادامه ی دیروز

با هیجان زیادی گفت: «مدرسه مون! پنجره ی کلاسم!»

و در اولین فرصتی که توانست دستش را از فرمان جدا کرد، نگاهش را چرخاند به سمتِ ساختمانِ کنارِ خیابانِ فلسطین و دوباره گفت: «مدرسه م!»

و من حتا نپرسیدم: «کدوم پنجره؟»

چیزی پرسید، توضیح دادم: «هی بیل می زنم، رو می آد، بعد تو خودم فرو می رم و و فرو می رم.» گفت: «آقای همسر هم این جوریه.»

و من نگفتم: «متاسفم.» حتا نگفتم: «خب بگو آرمان.»

پنج دقیقه ای مشغول تلفن بود. معلوم بود با آقای همسر صحبت می کند. قطع که کرد سکوت شد. شروع کرد به حرف زدن: «همسرم داره یه کتابی می نویسه درباره ی نظریه ی بازی ها -اصلا تخصصش اینه- و...» توضیح مختصری داد.

حتا نگفتم: «چه جالب.»

نشسته بودیم. دیوار رو به رو پر از عکس بود. یکی یکی اسم می برد: «چه گوآرا، گاندی، برد پیت، شاملو، کلی هم آل پاچینو.»

گفتم: «آل پاچینو کیه؟»

 

***

دیروز هنوز ادامه دارد:)

۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

رو سربنه به بالین تنها مرا رها کن

دیروز با بچه های دهم رفتم اردو. فی الواقع بچه های دهم را بُردیم اردو، موزه یِ ایرانِ باستان، برای درسِ تاریخِشان که کتابِ تازه تالیف دارد و من فکر می کنم خیلی بهتر از کتابِ ما باشد. از این جهت می گویم که شنیده ام چیزی شبیهِ مجموعه یِ «داستانِ فکرِ ایرانی» است که برادرهای من عاشقش شده اند و خیلی سریع جلدِ اولش را خوانده اند و تمام.

تجربه یِ بدی نبود. با دهم ها، بیشتر از درِ رفاقت واردِ تعامل می شوم تا بزرگ تر بودن. همین است که اُصولا کسی حرفم را حرف حساب نمی کند. البته منصفانه تر این است که بگویم اگر کسی توجهی هم به حرف های من بکند، از سرِ محبتی است که به من دارد و خب، باید تمامِ تلاشم را بکنم که محبت شان را نگه دارم. این سخت ترین بخشِ ماجرا ست. این که در رابطه ای نفر اول باشم، من قدم پیش بگذارم، من سرِ حرف را باز کنم و من احساسات نشان بدهم. این کارها واقعا فرسوده ام می کنند.

وقتی رسیدیم مدرسه، پادرد، کمردرد یا گلودرد نداشتم. اما به محضِ این که چادرم را درآوردم و نشستم رویِ چارپایه ی اتاقِ تفکر ریاضی، چشم هایم پُر شد و راهِ نفسم گرفت. بلند شدم که جِلویِ گلشن گریه نکنم. پرسید: کجا؟ بدونِ این که برگردم گفتم آب خنک و رفتم.

در تمام راه هم چشم هایم از اشک پُر و خالی می شد. تمامِ توانِ ذهنم را روی این گذاشته بودم که هیچ قطره ای سُر نخورد و گلشن عملا کلمه ای جوابِ درست از من نشنید. خواست حالم را عوض کند، کلی از رگِ خوابِ همایون شجریان برایم گفت و یکی را گذاشت. مردک برداشته «رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن» را با یک ریتم تند و آتشینی خوانده که مانند ندارد. تقریبا همین را برگشتم توی صورتش گفتم. البته به چشم هایش نگاه نکردم که یک وقت مثل قدیم ها گریه ام نگیرد. ضبط را خاموش کرد و با این که خانه ی ما را تقریبا بلد بود، سر هر تقاطع پرسید :«حالا چی؟»

اصلا حوصله ی تعامل نداشتم. دلم الهه را می خواست که هی حرف بزند و نگذارد که دائما در ذهنم با خودش دیالوگ کنم. توی کوچه خیلی تشکر کردم، کلی لبخندِ گنده زدم که چشم هایم بسته شوند و روحم از دنیای فرساینده ی بیرون و از چشم های آدم ها مصون بماند و پیاده شدم.

***

اونا شُکوفه یِ گیلاس دارن، مام میوه ی ناروَن داریم.

۳۰ فروردين ۹۶ ، ۰۹:۱۹ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

فضاحت بار بود

امروز افتضاح بود؛ افـ تـ ضاح. امروز نه تنها یک ساعت و نیم دعوا شدم، مجبور شدم از عواطفم برای کسی بگویم که هرگز لحظه­ای اعتمادم را جلب نکرده. من امروز جلوی خانم رفیعی گریه کردم. برای سومین بار در چهار سال اخیر دعوایم کرد. من امروز جلوی شاگردهایم گریه کردم. 

ادامه مطلب...
۱۴ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۱۱ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

شکست دست و پا درد است؛ اما

خسته ام. خسته ام. خسته ام. بچه هیولا توفانی به پا کرده که نمیدانم چند دختر بچه ی تخس پنج ساله درعالم بوده اند که بتوانند همچو الم شنگه ای به پا کنند. دوست دارم بخوابم و موقع بیدار شدن، همه این تلاطم­ها تمام شده باشند. حیف که وقتی میخوابم هم خسته میشوم. شب اول را یادم نیست. اما از یک جایی به بعد به نظرم آمد دیشب هم همین خبر بود، دیشب هم داشتم سعی میکردم خودم را نجات بدهم. در قالب محافظت از کس دیگری که درست یادم نیست، اما فکر میکنم داشت میخندید. هر شب یک ماجرای دیگر، هر شب –احتمالا- یک نفر دیگر.

کم کم دیگر مهم نیست که من دارم از کسی یا چیزی محافظت می کنم. خواب کش می آید و لحظه های مبارزه را با جزئیات بیشتری میبینم. مشت، تَرَک استخوان ساق، کوفتگی بازو و کمر و سینه. با هزار نفر، ده هزار نفر، با همه ی آنهایی که در عمرم دیده ام مبارزه کرده ام، این آخری نیست، اما من خسته ام. من خسته ام و احساس می کنم نزدیک است بمیرم. نگاه میکنم به چیزی یا کسی که محافظتش میکردم، تار و دور و خندان است. انگار که من بی دلیل نگرانش بودم، انگار که من خیال می کرده ام، من خیال می کرده ام که... بیدار میشوم، نا امید و مستأصل، خسته. دیوارِ کنار تخت پر است از فرورفتگی، جای ضربه. جای ضربه ی زانو، جای آرنج، جای استخوان برآمده ی مشتم، احتمالا دست راست، احتمالا انگشت دوم از چپِ دست راستم. بالش دیگری هم از کمد برمیدارم، جلوی دیوار میگذارم که شاید صبح کمتر کوفته باشم، فایده ای ندارد. صبح روز بعد باز هم خسته ام، صبح روز بعد هم.

احساس میکنم یک توفان عظیم، یک توفان خیلی عظیم درخودم حمل میکنم. پایش را به زمین می کوبد: عوضی! تمام حافظه ام را به کار میگیرم که چهره ی مربی های مهدکودک را درست تصور کنم و با آرامش اقناع کننده ای توضیح بدهم که این حرف مناسبی نیست، و کسی که رو به رویش نشسته هم تقصیری ندارد و علاوه بر این ها... فایده ای ندارد. عصبانی میشود و میزند زیر گریه، گریه با صدای بلند، شانه هایم میلرزند، اما مقاومت میکنم و کاری که میخواهد را نمیکنم، حرفی که میخواهم را نمیزنم.

***

از پشت ترک هایِ قرنیه یِ چشم هایم میبینم که بالا و پایین میرود، روی زمین مینشیند. من، روی صندلی خودم را جمع کرده ام و آرزو میکنم به خلسه ی دوران جنینی برگردم، سعی نمیکنم به یاد بیاورم، به طور غریزی همان طور جمع میشوم که در جنینی جمع میشدم. سرش را روی زانوهایم میگذارد، دستش را به ساق پایم میگیرد، بلند میشود و کنارم مینشید، دوباره برمیگردد روی زمین و رو به روی من، حرف میزند، صدایش را نمیشنوم، اما انگار جواب های درستی میدهم. از هیجانی که در نگاه و صدا و رفتارش موج میزند بیزارم، متنفرم، چندشم میشود.

***

فریاد میزند: مثل خر. مثل خر. مثل خر. خودم را سانسور میکنم. بچه/توفان/هیولا خودش را به در و دیوار میکوبد و زار گریه میکند. تمام بدنم میلرزد، صندلی میلرزد، گلشن میلرزد. دوست دارم بخوابم و موقع بیدار شدن همه چیز تمام شده باشد، اما حیف که خواب هم خسته ام میکند. حیف که خواب ها واقعی تر همه چیز را نشانم میدهند، حیف که در خواب هیولا نمیتواند خیال بودنم را انکار کند، نمیتواند فروریختنم را انکار کند. از قالب مربی های مهدکودک بیرون میزنم: بس کن! بس کن! بس کن! این کولی بازی کودکانه ات را تمام کن! بس کن دیوانه! بس کن هیولا! برو! خلاصم کن! بمیر! بمیر!

اگر میتوانست، شدیدتر گریه میکرد. اگر میتوانست، میرفت، میمرد.

با بغض مظلومانه ای که فقط از دختر بچه های پنج ساله برمی آید نگاهم میکند. انگارکه گریه اش تمام شده باشد،مثل بچه ی بی پناهی که تا همین چند وقت پیش فکر میکرد برای این نامعمول بودنش، برای این بیزار بودنش کسی هست که پا به پایش نامعمول و بیزار باشد. خیال میکرد پشتوانه ای دارد. خیال میکرد. پشتوانه اما تار و دور و خندان است و دستش را به ساق پایم گرفته، خیال، فروریختنی.

تخیلاتم رم کرده اند. فرار میکنم که بین دست و پایشان له نشوم. پنهان میشوم، پنهان اما نمیتوانم بمانم. من نمیتوانم جواب ندهم، در من این ها نیست. خودم را به میانه ی توفان می اندازم: تو تغییر میکنی. خودم جواب میدهم: بله، اما نه از آن جهت که به تو مربوط است، که به تو مربوط است، که به تو ... احمق! دیوانه! نفرت انگیز! لعنتی! سعی میکنم ساکتش کنم؛ اما بدتر میشود. از دیگران پنهان کردنش به قدر کافی سخت است، از خودم دیگر نمیتوانم پنهانش کنم. عصبانی است. هیولا، مثل توفانی که دست کمش گرفته اند، عصبانی است. اما قدرت تخریب ندارد. هیولا را دست کم نگرفته اند، چون چیزی از خودش ندارد. چون دست کم است. چون جز وابستگی هایش به دیگران ندارد. هیولا اما نمیخواهد این را باور کند.

حالش را میدانم، چون من هم دوست ندارم نبودنم را باور کنم. هر لحظه که بیشتر به این موضوع میپردازم، بیشتر از خودم کم میکنم، از خودم برمیدارم و روی وابستگی هایم میگذارم. از خودم بر میدارم و روی دیگران می گذارم. روی تو میگذارم، روی تو، روی تو، روی تو... لعنتی! کاش عوض این همه شعر، بدوبیراه های بچه را برایت میفرستادم. کاش در من بود...

***

تخیلاتم رم کرده اند و فکر میکنم به شعرهایی که برایت گلچین میکنم وتصور این که دست آخر کدام مردک ریشویی خواهد خواندشان. این دیوانه اش میکند، اما من خوشحال میشوم. من راضی ام از این که شعر داشته باشی که در جواب شعرهایش بنویسی، اما توفانی در من هست که از تصور این کار چندشش میشود. منزجر است از این تصور، بیزار است از تو، از آن مردک، از تمام شعرهایی که برایت گلچین کرده، از حالت چشم هایت وقتی میگفتی که شعر بلد است، که کلی شعر بلد است...

***

فکر میکردم با این کار، با این کمترین کاری که بلدم، میتوانم کمی از آن همه وابستگی را که به دستهایش داده ام، پس بگیرم. خوشحال میشدم اگر کمی وارد زندگی اش شوم، اگر کمی برایش متفاوت باشم. در عوض آن همه که برای من متفاوت است (بود؟) حالا هیولا میبیند که این باریکه راه ورود را کسی قرق کرده، کسی که وقتی میخواهد از ریشش بگوید، چشم هایش برق می زند. هیولا میبیند که کسی بی هیچ دلیل منطقی، اما خیلی سریع برایش متفاوت شده و این دیوانه اش میکند، این، بچه­ هیولا را به یک توفان عظیم تبدیل میکند، یک توفان خیلی عظیم.

۲۰ دی ۹۵ ، ۲۳:۳۳ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid