دیروز تصمیم گرفتم بد حرف بزنم و بد حرف زدم. پله برقی های بِرتِ خیابان آزادی، ایستگاه بهبودی، یکی در میان کار نمی کنند. پشت سرِ من خانمی با پای شکسته، با عصای زیر بغل و با یک کیسه ی پلاستیک بزرگِ سنگین پیاده شد. مشغول صحبت با موبایل بودم. الهه تازه از خواب بیدار شده بود و تعریف می کرد ماجراهای روز اولِ بعد از اعلام نتایج را. رسیدم به پله ها، کار نمی کردند. قدم اول و دومم بود که یادم به خانم پشت سرم افتاد. توضیح دادم، قطع کردم و برگشتم که اگر اجازه بدهد، دست کم شاید کیسه را... نشنید. فقط داد می زد. عصبانی بود. نمی توانست از پله ها بالا برود. یک ایستگاه جلوتر پیاده شده بود چون می دانست پله برقیِ ایستگاه بعدی هم کار نمی کند. نمی توانست از عرض خیابان رد شود، مگر بلد بود با پای شکسته از بالای مانعِ یک و نیم متری بپرد. دنبالش رفتم بلکه تسکینی باشم. نشنید یا محل نکرد، نمی دانم. مسئول گیت را رها کرده بود و سر دیوار ها و پله های فلزی داد می کشد. نمی دانم تا این جا کارم درست بود یا نه، به هر حال برگشتم و رفتم. تصمیم گرفتم زنگ بزنم به صد سی و هفت و دعوا کنم. عصبانی نبودم. می دانستم که اپراتوری که جوابم را می دهد هم تقصیری ندارد؛ ولی این کار را کردم. من عصبانی نبودم؛ ولی اپراتورِ بی حوصله را عصبانی کردم. از این که خشم پراکندم ناراحتم؛ ولی چاره ی دیگری هم نداشتم. باید در جایی تأثیر می کردم که خیالم آرام می شد. 

 

الهه خواستگار دارد. برای همین به هم ریخته ام. لعنت به من با این دوست پیدا کردنم. دخترک خجالت نمی کشد! انگار که سر شده باشم، هیچ چیزی در خودم حس نمی کنم. یک بار -همان اول که فهمیدم- بلند و محکم گفتم که به نظرم احمقانه است. بعد فکر کردم توقع من از دوستِ خوب این است که کمک کند کاری را که باور دارم درست است انجام بدهم. پس من هم باید به الهه کمک کنم کاری را که فکر می کند درست است انجام دهد. این پسر هم که آدمی بدی نیست. احمد را کمی می شناسم. دانشجویِ شریف است و چهار سال از ما بزرگ تر. پدر و مادرش را هم می شناسم، حتا می توانم بگویم دوست داشتنی اند. از خودش اما -اگر بخواهد به الهه دست بزند- متنفرم.

[سر را بینِ دست ها می گیرد و دور می شود.]