زیرزمین

۴۶ مطلب با موضوع «آنیات» ثبت شده است

این جزیره ها که در تصرف غم اند

شب بود. دردی نبود که بخواهد گریبانم را بگیرد؛ اما من گریستم، چون ترس قلبم را فشرده بود.
روز، یادم رفته بود حرف بزنم. آن‌قدر در خودم مچاله شدم که رسیدم به خانه. چیزی نمانده بود که صدایِ لعنتی‌اش خفه‌ام کند. حتا نتوانستم هم‌صدایش شوم، بخواهم که دست از حنجره‌ام بردارد. نتوانستم. خفگی، تفاوتی با مرگ ندارد.
غروب، تازه توانستم با خودم حرف بزنم. دست کشیدم روی خطِ کبودیِ صدایش روی گردنم. گفتم: ترسیده‌ام. 
گریه کردم، شب، زیر پتو، پشت به تمام دنیا.
غوطه خوردم در لحظه‌هایی که نتوانسته بودم حرفی بزنم، نتوانسته بودم حتا دست دراز کنم و پیچ ضبط را بچرخانم. مگر مرگ چیست جز سر خوردنِ نخِ گردن و پا و زانو از دستِ من؟ حتا نتوانسته‌بودم گریه کنم، یا بفهمم غمگینم، یا ترسیده، یا نا راحت. ناتوان بودم، بریده از زمان، مکان، جسدم حتا. غوطه‌ور.
آدمی موجود ضعیفی است. امید که مگر دروغ چیزی را تغییر دهد.

 

۳۰ آذر ۹۶ ، ۰۲:۱۰ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

.

سرم را فرو ببرم در شیشه‌ی در مترو، زمزمه کنم در گوش کسی که پشت‌ تلفن صدایم را می‌شنود. بی که حرفی بزند، بتوانم چهره‌اش را تصور کنم. تونل نصف زمزمه‌هایش را بدزدد، گوشی را فرو ببرم در سرم که بهتر بشنوم، هر چند که جملاتش را به علم حضوری عالمم: خورشید هر روز تازه است.

۱۷ آذر ۹۶ ، ۱۰:۵۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

درد بر من ریز و درمانم مکن

این هفته برنامه ی کوه و سفر داشتم. حالا از دیروز افتاده ام در رختخواب و لرز و درد. 

۰۶ آذر ۹۶ ، ۱۰:۳۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

مهر

مهر موقتا ما را ترک خواهد کرد. مثل اسفند، که دوباره می رسد و اتفاقا خیلی هم دور نیست. چهارشنبه رفته بودیم خانه ی گلشن. چهارشنبه دوباره می رسد. هی می رود و بر می گردد، هی می رود و بر می گردد. مهر ِ من به گلشن هم بر می گردد، می رود و بر می گردد. مثل قطار که در ایستگاه شادمان، هی می رود و چند ساعت بعد...

باطل.

۳۰ مهر ۹۶ ، ۰۸:۱۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

بهمن سگی

بسم الله تعالی
الیوم اعلام می‌داریم که به اول مرتبه ول ماندیم در دانشکده و لذا به معیت رفقای نابابِ دودی بر پله‌های «یه حوض» بنشسته؛ مقدار معتنابهی دودِ فوت گردیده ی بهمن سگی بلعیده و به زئوس قسم که مشترکی نماند که حرفش نزنیم و مدح و قدحش نگوییم.
خراب شدیم رفت.
و السلام علیکم و رحمة الله

۲۵ مهر ۹۶ ، ۱۸:۱۲ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

آزار

من چه طور بر خودم ببخشم این همه آزاری را که از من به نزدیک ترین هایم می رسد؟

.

.

.

زروان. (مدخل ویکی پدیا - مقاله ای تخصصی تر در ادبیات)

انگار خودخوری های من گونه ای از خودراکُشتن های زروان باشد. همان تصویری از اسطوره که ماحوزی برایمان کشید. چیزی شبیه حرف یونگ. خواب نیست اما. من راه می روم و زخم می زنم به خودم. با آزار عزیزانم، با سرزنش خودم، بی هدفی آن گونه که زروان داشت. بی هدفی آنگونه که ابراهیم.

۰۹ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۴۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

آسمون

فکر کنم بشه سیمرغ بهترین آسمون دمِ غروب در تابستان نود و شش رو بدیم به یازدهم مرداد.

۱۲ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۱۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

در خلقت

مرا پرنده‌یی بدین دیار هدایت نکرده بود:
من خود از این تیره خاک
                             رُسته بودم
چون پونه‌ی خودرویی
که بی‌دخالتِ جالیزبان
                          از رطوبتِ جوباره یی.

۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

خُنَکا

نمی دانم اگر این خنکایی که از لای در مغازه های می زد بیرون، نبود؛ من به چه امید تابستان را زنده می ماندم!

اردویی که در پیش داریم، اردوی معارفه ی ورودی دهم مدرسه است. بچه ها تا به حال همدیگر را ندیده اند. یکی از مهم ترین هدف های اردو این است که آدم ها را شباهت های معنی دارشان کنار هم بنشاند، نه صرفا اتفاق. این کمک می کند که سریعتر با هم آشنا شوند و زودتر در مدرسه احساس راحتی کنند. هر چند من در فائزون هیچ وقت احساس راحتی نکردم؛ امیدوارم این ها بتوانند مثل الهه مدرسه شان را دوست داشته باشند. تمام آن چیزی که من را حسرت به دل می گذارد، اتاق تفکر ریاضی است و تصور این که اگر من به جای دوم دبیرستان، اول راهنمایی گلشن را دیده بودم چه می شد.

نشد. می خواستم درباره ی تابستان بنویسم؛ ولی اردو بیش از حد ذهنم را به خود گرفته. 

۲۴ تیر ۹۶ ، ۲۱:۰۴ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

پانزده تیر نود و شش

فکر می کردم بعد از کنکور همه چیز یک باره طلایی و بی نظیر خواهد شد. نشد. تمام برنامه ها به همان بی شکلیِ قبل از پنج شنبه ادامه دادند. حالا چیزی نمانده که یک هفته بگذرد و من نه تنها به دانشگاه شهید رجایی (محل برگزاری کلاس های دوره ی تابستانی المپیادها دانش آموزی) سری نزدم، هفتصد و بیست و چهارم را هم از الهه نستاندم :دی و اریگامی های اردوی نیم کلاچ را حتا شروع هم نکردم. فقط بین سرِکار، کلاس زبان و فائزون چرخیده ام. 

بدبین نباشم. با پارمیس رفتیم گرامافون صبحانه خوردیم، کلی با ریحانه و زهرا و هانیه و بقیه حرف زدم، قرارهایمان را برای هفته ی بعد تنظیم کردیم، از میدان ولیعصر تا تئاتر شهر را بی دغدغه قدم زدم و حالم به هم خورد بس که زوج دیدم :/ با الهه انقلاب را گز کردیم و از فائزون تا مترو را با عجله دویدیم. بعد هم کلی داخل ایستگاه شریف ایستادیم و هی خداحافظی کردیم و باز هم حرف زدیم!

نصف آیتم های نیم کلاچ پا در هوا مانده اند. بروم که زود بخوابم که آزمون شهری را رد نشوم که وقتم برای هفته ی بعد آزاد باشد که به همه ی کارها برسم.

۲۰ تیر ۹۶ ، ۲۱:۵۸ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid