زیرزمین

۴۹ مطلب با موضوع «آنیات» ثبت شده است

درباره‌ی آرِته

شاید چیزی برای گفتن نداشته باشم. یک لحظه به خودم آمدم و فهمیدم دیروز ذهنم همان مسیری را طی کرده که او می‌گفت. متعجب شدم که چه قدر در کنار این بچه توانستم رشد کنم در همان مدت کوتاه؛ چه قدر چیز ازش یاد گرفته‌ام و چه قدر از آن روزها گذشته‌ام. از ته دلم، همان‌جایی که این روزها ناگهان با شنیدن یک جمله یا به یاد آوردن یک صحنه همه چیز در آن فشرده می‌شود، از همان جا آرزو می‌کنم که همیشه خوشحال باشد. برایش eudaimonia می‌خواهم؛ سعادت ارسطویی. می‌خواستم بگویم که دقیقاً همان حرف‌ها را زدم که او، آن بچه‌ی غریبه، به من می‌زد. اصلاً حواسم نبود. می‌دانم که خیلی خنگم، خیلی کم فکر می‌کنم، و خیلی بیسوادم. اما فکر نمی‌کردم این قدر پذیرای تأثیر باشم. البته از حق نگذریم، این را می‌دانستم که تمام شخصیتم کلاژی است از آدم‌های جالب واقعی و غیرواقعی. اما فکر می‌کردم این کلاژ را آگاهانه ساخته‌ام، که گویا نه. می‌خواهم در آغوشش بگیرم؛ سفت و محکم و واقعی. اما شاید هیچ وقت نتوانم. نه که چون نمی‌توانم دست‌هایم را باز کنم، یا خیلی بزرگ‌تر از آن است که دست‌هایم از دو سو به هم برسند، نه. به این خاطر که بیش از حد می‌ترسد و به این خاطر که ارسطو می‌گوید هر کس یک فضیلت را داشته باشد تمام فضایل را دارد و اگر من می‌دانم که فضیلتِ شجاعت را ندارد، هیچ فضیلتی ندارد انگار، حتا فضیلتِ خوب‌درآغوش‌کشیده‌شدن.

۲۴ آبان ۰۲ ، ۱۷:۲۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

ابرها بر ماه کامل چیره گشته‌اند تو گویی خود نمی‌دانند روشنی‌شان از اوست ابر اما جز این نمی‌تواند که باد او را راهبر است چنین است که باد بر سیاهی هول‌انگیز شب قاهر می‌گردد پس هیچ جانوری را یارای آن نیست که آن گونه باشد که هست که باد بنیان‌برافکن می‌وزد

۲۲ دی ۰۱ ، ۱۸:۴۲ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

مستهلک شده‌ام.

بعدها چیزهایی را خواهم نوشت که امروز درباره‌شان سکوت می‌کنم. کارهایی را انجام خواهم داد که امروز در برابر میل به آن‌ها مقاومت می‌کنم. جاهایی خواهم رفت که امروز نمی‌روم. با کسانی دست خواهم داد که امروز از دیدنشان می‌پرهیزم. این‌ها افسون‌هایی است که خودم در گوش خودم می‌خوانم تا بلکه بتوانم سکوت کنم و انجام ندهم و نروم و بپرهیزم. دائماً دست‌هایی از سینه‌ام به سوی چیزها و کسان دراز می‌شود: من آن‌ها را می‌خواهم، اما نمی‌بایست. پس دائماً خودم را پس می‌کشم. خسته‌ام. از مقاومت در برابر خودم خسته‌ام. چه کنم که می‌ترسم دست از مقاومت بکشم و این محدود چیزهایی که دوست می‌دارم را هم از دست بدهم. این مبارزه‌ی تمام‌نشدنی دارد همین یک‌دو چیز را هم از دستم بیرون می‌کشد. آن قدر خسته می‌شوم که خودم رهایشان می‌کنم.

شما نمی‌دانید، اما من در دنیای دیگری زندگی می‌کنم. دنیایی که در آن هیچ چیز اهمیت کافی ندارد. دنیایی که غم و شادی‌اش از هم قابل تفکیک نیست. زیباترین چیزها در آن گریه‌آورند و در انتهای سیاه‌چاله‌های اندوه آن همواره چیزهایی برای خندیدن باقی می‌ماند. رفت و آمد پیوسته بین دنیای خودم و دنیای شما خسته‌ام می‌کند. چند بار کوشیدم تعدادی از شما را با خودم ببرم به این دنیایی که هیچ چیز در آن اهمیت کافی ندارد. پرت شدند بیرون. من هم تا مدتی در تبعید بودم. حالا می‌خواهم پتو را بکشم روی سرم و دیگر هیچ وقت بیرون نیایم. میل به خودکشی ندارم اما در زیباترین و خوشایندترین لحظات زندگی‌ام آرزو می‌کنم که کاش همانجا همه چیز تمام شود. هیچ رنگی دیگر نباشد، هیچ صدایی. هیچ اسمی را به یاد نیاورم. همان حس خوشایند ملس را مزه مزه کنم تا کم‌کم محو شود و دیگر هیچ چیز نباشد که خودش را به من تحمیل کند. دیگر من نباشم که چیزها را دریابم و بخواهم و حس کنم. سکوت محض.

۳۰ مهر ۰۱ ، ۱۲:۰۷ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

در میان بس آشفته مانده

با من حرف بزنید. به فارسی، به انگلیسی، به عربی، به آلمانی، به ترکی، به لاتین، به سانسکریت. به تمام زبان‌های زنده و مرده‌ی دنیا با من حرف بزنید، به زبان‌های فراموش‌شده، زبان‌هایی که هرگز کسی کلماتِ آن‌ها را ننوشته است، به زبان‌هایی که الفبای آن‌ها هنوز اختراع نشده‌است. کلماتی را می‌خواهم که از آن خودم نباشند، کلماتی که در آن‌ها قصه‌ی من گفته نشده باشد، کلماتی که هیچ چیز را به یادم نیاورند. با کلمات رژه بروید، برقصید، بنوازید، می‌خواهم تماشایتان کنم. چشم‌های من دیگر نمی‌بینند. 

۰۵ مهر ۰۰ ، ۲۰:۵۷ ۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

حمله

می‌خواستم بنویسم، مفصل. بارها شده که پنج دقیقه را در پنج بند نوشته‌ام. این بار اما چیزی به یاد نمی‌آورم که بنویسم. اغراق نمی‌کنم. ساعت گفت نیم ساعت حرف زده‌ایم، حرف زده‌است. اما من سرجمع پنج دقیقه هم به یاد نمی‌آورم. این‌ها که به یاد می‌آورم هم چیزهایی نیست که گفت، چیزهایی است که در ذهن من شکل گرفت. گمانم خانه‌نشینی، بی که کسی بویی ببرد، روانم را از هم دریده. تنم هنوز صحنه‌ی پس‌لرزه‌هاست. دوازده ساعت گذشته اما هنوز تهوع یقه‌ام را چسبیده. بیشتر از دوازده ساعت گذشته اما هنوز بدنم گوش‌به‌زنگ است: کوچک‌ترین اتفاق غیرمنتظره سرم را به دوران می‌اندازد. کلمه‌ها از دهانم خارج نمی‌شوند. تکرار. ترس. ضربان قلبم تا توی حنجره‌ احساس می‌شود. بوم. بوم. سرم داغ می‌شود. گردنم درد می‌گیرد. چشم‌هایم می‌بینند اما من چیزها را تشخیص نمی‌دهم. این‌ها مال امروز است. می‌خواستم از دیروز بنویسم اما هیچ چیزی یادم نیست. بدتر از همه این است که کسی در تمام این مدت تماشایم می‌کرد. کسی دید که نمی‌توانم نفس بکشم. کسی که هیچ ربطی به من ندارد. دور است. سوراخ کوچک میکروفون صدای نفس‌های سنگین و بریده‌بریده‌ام را توی گوشش پخش می‌کرد. نمی‌دانم حالت صورتم چه طور بود. فقط صدای نفس‌های خودم یادم هست که سخت برمی‌آمد، کلمه‌های نامفهومی که گاه‌به‌گاه هل می‌دادم بیرون، و کسی که در نقطه‌ی دوری نشسته بود و تصویر من را در مانیتورش تماشا می‌کرد.

۰۱ مهر ۰۰ ، ۱۰:۲۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

دوست دارم هیولایی وحشی باشم که همه را می‌درد.

نفس. نفس نمی‌توانم بکشم. ابراهیم بری‌ام که در بحر افتاده. کاش بلد بودم از شادی‌هایم بنویسم. شادی‌هایم ناراحت‌اند بس که ندیدمشان. وقتی خوشحالم هیچ چیز را نمی‌بینم. حتا همین دلمردگی را هم نمی‌دیدم که ذره‌ذره می‌سُرید و جلو می‌آمد. در عوض وقتی تمام جهان روی دلم سنگینی می‌کند، انگار چشم‌هایم باز می‌شود. انگار تازه دنیا را می‌بینم. منتها دیگر نمی‌توانم لمسش کنم؛ خیلی دور شده‌ام. تنها شده‌ام. «تنهایی عمیقی که حتا بعد از بیرون رفتن هم اثرش در اتاق باقی می‌ماند.» امروز با کسی حرف زدم که حالم را بدتر کرد. حسادت. می‌خواهم او باشم و نیستم. صدای خوبی دارد، قد بلندی دارد، و  زَنِ خوبی هم دارد. حسرت. فکر کنم بعدها این احساس حسرت را درباره‌ی عطیه هم تجربه کنم. انگار وا مانده‌ام و اگر شب‌ها این طور بیدار بمانم، نمی‌توانم قوی بشوم. با این حال نیرویی که می‌خواهد از من انتقام بگیرد، قوی‌تر است: کاش نبودم. کاش نبودم. کاش نبودم. گریه‌های زیاد روی هم جمع شده‌اند و من کار ندارم، پول ندارم، وقت ندارم، حوصله ندارم. در عوض همه امید دارم، امید. بیشتر از چیزی که انتظار می‌رود. امیدوارم به این که تنها نمانم، با این که می‌دانم تنها به دنیا آمده‌ام و تنها خواهم مرد. یک خاطره‌ای هست که پیدایش نمی‌کنم. باید باشد. بچه که بودم این قدر در خود‌فرورفته نبودم. یادم هست که وقتی فامیل جمع می‌شد شعر می‌خواندم، یادم هست که در مهدکودک دوستان زیادی داشتم. حتا در هفت سالگی و هشت سالگی و نه سالگی هم بین همه‌ی دختربچه‌ها، و بین بزرگ‌ترها و بچه‌های معدود فامیل، می‌لولیدم و با صدایی که آن موقع نازکی‌اش آزارم نمی‌داد، تندتند حرف می‌زدم. چی شد که در دبیرستان، من ماندم و الهه و گاهی هم هانیه؟ بعدتر چی شد که همان‌ها هم نماندند؟ فردا باید بروم مدرکم را از جهاددانشگاهی بگیرم. خواب‌آلودم. بدنم حق دارد بخوابد. چشم‌هایم خسته‌اند. احساس تنهایی در خواب پیدایش نمی‌شود. کاش نبودم. یا لااقل کاش دختر ضعیفی که هستم نبودم. کاش می‌توانستم برایش بگویم که لبخند تمسخرآمیزش را دوست ندارم. نگاه نصیحت‌کننده‌ی پدرانه‌اش را هم. واقعا دارم دوتا می‌بینم. دوست دارم بگویم آزارش می‌دادم چون می‌ترسیدم تنهایم بگذارد. چون داشت تنهایم می‌گذاشت. چون تنهایم گذاشته بود. البته این‌ها توجیه کافی نیستند، اما باز هم دوست دارم عذرخواهی کنم. دوست دارم از خانه فرار کنم. دوست دارم بروم، اما تنها نباشم. هیچ کدامِ این‌ها نخواهد شد. می‌دانم. از خودم بیزارم، این موجود حسود ضعیف کوتاه. تنها شده‌ام یا بوده‌ام؟ چشم‌ها را به سختی باز نگه می‌دارم. فردا باید دو جزء قرآن بخوانم، یک هفته می‌شود که قول داده‌ام و نخوانده‌ام. کاش می‌دانستم اگر تا صبح چشم‌هایم را باز نگه دارم معدوم می‌شوم. دارم متلاشی می‌شوم. زندگی مثل قبل ادامه دارد اما من دارم متلاشی می‌شوم.

۲۷ شهریور ۰۰ ، ۰۱:۲۴ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

چون طفلِ دوان از پیِ گنچشکِ پریده

بیشتر می‌خواستم، کمتر داشتم. آن قدر کمتر که سر آخر رفت، و من ماندم و دست‌های چنگ‌زده به خالی. بدتر این که گفت گاهی شک می‌کند. البته جدی نبود. می‌ترسید چیز دیگری بخواهد، می‌دانست که نباید بخواهد. این که جرئت داشت چنین چیزی را به من بگوید، گرد از آینه‌ای زدود که با زحمت خاکش کرده بودم. نگفتم که می‌خواستمش. می‌دانستم که نباید بخواهم. دلم به شکستن آینه اما نمی‌رود: هفت سال بدبختی می‌آورد. 
می‌گویند پشت دریاها شهری است. شاید فراموش کردن به زحمت رفتن بیارزد.

۲۳ مرداد ۰۰ ، ۲۲:۰۹ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

ماسه شور است ولی در آب حل نمی‌شود.

جماعت به این درد می‌خورد که آدم خودش را توی آن گم کند. دیگر دیده نمی‌شود. دیگر کسی نیست. دیگر لازم نیست خودش را بپاید و هی از چشم دیگران ببیند. دیگر مشکلاتش مشکلات شخص او نیستند. جاری است. لازم نیست فکر کند و اراده کند و تصمیم بگیرد: همان کاری را می‌کند که جماعت می‌کند. خودش را به جریان می‌سپارد. رها می‌شود. اگر خودش را به جماعت نسپارد، اگر بخواهد باقی بماند، وردِ نامرئی‌کننده باطل می‌شود، چه باطل شدنی: ناگهان تنها کسی است که دیده می‌شود. تمام راز نامرئی شدن در همین جاری شدن و اراده نکردن است. جماعتی که اجازه بدهد هر موج، هر ذره، هر کاری می‌خواهد بکند، اول تا حدی خاصیت جادویی‌اش را از دست داده، خاصیت پوشانندگی و رهاکنندگی‌اش را. 

شطرنج‌باز بزرگ می‌خواهد ما را در جماعت حل کند، به خاطر راحتی خودمان.

 

۰۹ تیر ۰۰ ، ۲۰:۰۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

حکایت

می‌جنگم، اما در ذهنم.

عاقبتم روشن است.

 

 

۰۸ خرداد ۰۰ ، ۲۰:۰۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

آری گله را چو روی وا پس رانند...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۵ بهمن ۹۸ ، ۱۸:۰۹
Hurricane Is a little kid