زیرزمین

مستهلک شده‌ام.

بعدها چیزهایی را خواهم نوشت که امروز درباره‌شان سکوت می‌کنم. کارهایی را انجام خواهم داد که امروز در برابر میل به آن‌ها مقاومت می‌کنم. جاهایی خواهم رفت که امروز نمی‌روم. با کسانی دست خواهم داد که امروز از دیدنشان می‌پرهیزم. این‌ها افسون‌هایی است که خودم در گوش خودم می‌خوانم تا بلکه بتوانم سکوت کنم و انجام ندهم و نروم و بپرهیزم. دائماً دست‌هایی از سینه‌ام به سوی چیزها و کسان دراز می‌شود: من آن‌ها را می‌خواهم، اما نمی‌بایست. پس دائماً خودم را پس می‌کشم. خسته‌ام. از مقاومت در برابر خودم خسته‌ام. چه کنم که می‌ترسم دست از مقاومت بکشم و این محدود چیزهایی که دوست می‌دارم را هم از دست بدهم. این مبارزه‌ی تمام‌نشدنی دارد همین یک‌دو چیز را هم از دستم بیرون می‌کشد. آن قدر خسته می‌شوم که خودم رهایشان می‌کنم.

شما نمی‌دانید، اما من در دنیای دیگری زندگی می‌کنم. دنیایی که در آن هیچ چیز اهمیت کافی ندارد. دنیایی که غم و شادی‌اش از هم قابل تفکیک نیست. زیباترین چیزها در آن گریه‌آورند و در انتهای سیاه‌چاله‌های اندوه آن همواره چیزهایی برای خندیدن باقی می‌ماند. رفت و آمد پیوسته بین دنیای خودم و دنیای شما خسته‌ام می‌کند. چند بار کوشیدم تعدادی از شما را با خودم ببرم به این دنیایی که هیچ چیز در آن اهمیت کافی ندارد. پرت شدند بیرون. من هم تا مدتی در تبعید بودم. حالا می‌خواهم پتو را بکشم روی سرم و دیگر هیچ وقت بیرون نیایم. میل به خودکشی ندارم اما در زیباترین و خوشایندترین لحظات زندگی‌ام آرزو می‌کنم که کاش همانجا همه چیز تمام شود. هیچ رنگی دیگر نباشد، هیچ صدایی. هیچ اسمی را به یاد نیاورم. همان حس خوشایند ملس را مزه مزه کنم تا کم‌کم محو شود و دیگر هیچ چیز نباشد که خودش را به من تحمیل کند. دیگر من نباشم که چیزها را دریابم و بخواهم و حس کنم. سکوت محض.

۳۰ مهر ۰۱ ، ۱۲:۰۷ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

Things we lose have a way of coming back to us in the end, if not always in the way we expect

Chihiroandtheriverspirit

تو شهر اشباح گم شده‌م. کار یه مشتری رو تصادفا راه می‌اندازم و همه فکر می‌کنن خیلی حالیمه، فکر می‌کنن خیلی بلدم، خیلی می‌دونم دارم چی کار می‌کنم. هر کس ازم کاری بخواد انجامش می‌دم‌. هر اسمی می‌تونن روم بذارن. به آدم‌ها ممکنه چیزهایی رو بگم که نباید. هر جای اشتباهی ممکنه برم، و حتا رفته‌م. اما اون قدر هر کسی مشغول کار خودشه که هیچ نمی‌فهمن من چه قدر دارم گیج می‌زنم. هاکو هم فراموشم کرده. این بدترین بخششه.

تو شهر اشباح گم شده‌م. نمی‌دونم کجام. نمی‌دونم چی کار باید بکنم. نمی‌دونم چه طور باید ازش برم بیرون. دلسوزترین و مطمئن‌ترین آدم‌هایی که ببینم هم جزئی از همین شهر اشباحن. هیچ زندگی زیرزمینی‌ای که بتونه من رو از این مخمصه نجات بده در کار نیست. اگه باشه هم به درد من نمی‌خوره چون نمی‌دونم کجام. یادم نیست از کجا اومده‌م. کم‌کم دارم فراموش می‌کنم که کجا داشتم می‌رفتم و کسی هم نیست که یادم بندازه. زنده موندن تو شهر اشباح اون قدر سخته، اون قدر شلوغه که فرصت نمی‌کنم به این چیزها فکر کنم. فقط شب‌ها موقع گاز زدن دلمه‌ی لوبیاقرمز، وقتی آسمون سرمه‌ای رو تماشا می‌کنم یه چیز محوی از پس سرم بهم فشار میاره. سینه‌م رو در هم می‌کشه. یادم نمیاد. فقط همین رو می‌دونم که یادم نمیاد اما قرار نبود این شکلی باشه. چیزهایی توی خودم دارم که نمی‌تونم روشون اسم بذارم. نمی‌تونم از هم جداشون کنم. نمی‌تونم تشخیص‌شون بدم. بار این چیزها توی سینه‌م سنگینی می‌کنه. هاکو هم از دست رفته. نتونست از پرنده‌های کاغذی فرار کنه و من هم سر وقت بهش نرسیدم. حالا دیگه هیچ راه فراری ندارم.

هیچ کدوم از چیزهایی که اتفاق می‌افتن هیچ وقت فراموش نمی‌شن، حتا اگه نتونی به یاد بیاری‌شون؟

واقعا هاکو کی بود؟

 

۱۸ شهریور ۰۱ ، ۲۱:۴۴ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

جادوی زمان

آن شب خوشی پایدار نبود. یکی دو روز بعد دوباره فرو ریختم. بعد برخاستم، ولی باز هم فرو ریختم. پاره‌های تن و روانم را جمع کردم، روی هم سوار کردم، چفت و بستش را محکم کردم، به راه افتادم، و باز، چند قدم پیش‌تر نرفته نقش بر زمین شدم. دوباره، دوباره، دوباره. هر بار قدم‌های بیشتری برمی‌داشتم، هر بار به خیال این که دیگر سر پا شده‌ام، بیشتر خودم را هل می‌دادم جلو و جاهای بدتری فرو می‌ریختم: یک بار در سالن تخصصی کتابخانه‌‌ی ملی قطره‌های اشک از کنترلم خارج شدند. یک بار وقتی با دو نفر دیگر سر میز کافه‌ای نشسته بودیم یک ساعت تمام بغضم را فرو خوردم و دوباره بالا آمد. فرو خوردم و دوباره بالا آمد. میل غیرقابل کنترلی به حرف زدن درباره‌اش دارم. انگار می‌خواهم این عواطف به خصوص را دور بریزم. تا حدی هم ریخته‌ام. با این که هنوز خواهانم، اما تجربه‌ی دل کندن، که به نظر می‌رسد موفقیت‌آمیز بوده، چیزهایی را از این خواستن بریده. انگار برای ابد شکلش تغییر کرده باشد: حدی از استقلال و پرهیز که اول جایی نداشت حالا نقاط خالی را پر کرده‌است. نه که دیگر نتوانم به تمام کسی را دوست داشته باشم، نه. انگار نوع دیگری از خواستن و دوست داشتن در کار است، به خاطر آن که می‌دانم رفتن و رها کردن چه طور خواهد بود. چون که خواهم توانست تصور کنم بریدن و دل کندن را، و انگار درک تجربه‌ی پایان از هاله‌ی جادویی عواطف آدمی می‌کاهد.

۱۰ تیر ۰۱ ، ۰۱:۲۴ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست/ نهد به پای قدح هر که شش درم دارد

انگار مست کرده‌ام. جوری پرانرژی‌ام که به هیچ وجه نمی‌تواند طبیعی باشد. عجیب اینجاست که جز دود دست دوم بهمن هیچ تدخین و تخدیری هم حتا در کار نبوده. متحیرم که چه طور بالاخره توانستم از پس این رویارویی عظیم با خودم بربیایم. روزهای گذشته دائما خسته و خمیازه‌کشان بودم اما حالا خواب نمی‌بردم. کمی خشمگینم و کمی نفرت توی چشم‌هایم وول می‌خورد. تنها اثر این‌ها افزودن انرژی است. راست این که تجربه‌ی خشم و نفرت همان قدر برایم ارزشمند است که تجربه‌ی دوست داشتن. شاید کمی پیر شده باشم برای کشف کردن احساسات مختلف، نمی‌دانم. هرچه هست لازم دیدم که از حال خوش این لحظه برای خودم بنویسم و جایی ثبت کنم. مثل یادگاری نوشتن روی درخت و پنجره‌ی فلان بنای تاریخی و سدی که آب پشت آن خشک شده، که یک وقتی در تعطیلات و رها از همه‌ی بندهای زندگی به دیدنشان رفته‌ایم و از زور خوشی آدم نمی‌داند چه کار کند، پس می‌نشیند به کندن هر سطح سختی با نوک کلید و پاره‌سنگ و خلاصه هر چیز تیزی که جلوی دست آمد.
آسمان شب هم، با همه‌ی آلودگی و غباری که رویش را پوشانده، مثل دشت بی‌نهایتی است که هی باید گردن بکشم تا از پشت ساختمان‌ها ببینمش. یا این که منتظر بنشینم که بگردد و ناز کند و رفته‌رفته چیزهای دیگری هم نشانم بدهد. مثل هدیه‌ای است که تابستان‌ها در ازای تحمل گرما به آدم داده باشند. یا بهتر از این، مثل بخشی از بهشت است که کارگزاران جهنم فراموش کرده‌اند بعد از هبوط آدم از روی زمین جمع کنند. نمی‌توانم آرام بگیرم. ملتهبم. می‌خواهم زودتر این نوشته تمام شود تا برگردم در دشت ستارگان بچرم. آن قدر کارهای خوب و جالب و زیبا در جهان هست که از فکر کردن بهشان سرگیجه می‌گیرم.
حقیقتا کمی هم از این که ناگهان این قدر خوبم نگرانم. کاش که خوشی این بار پایدار باشد.

۰۶ خرداد ۰۱ ، ۰۰:۳۲ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

خودم کردم که لعنت بر خودم باد

آن قدر در دنیا غم و غصه هست که از نوشتن این‌ آه و ناله‌ها خجالت می‌کشم. کاری جز نوشتن اما از دستم برنمی‌آید.

از دیروز بعد از ظهر انگار کوه غصه روی سینه‌ام نشسته. دوباره احساس غریبگی با آدم‌ها، بعد شش هفت ماه، برگشته و بیخ گلویم را چسبیده. تنها که می‌مانم غصه می‌خورم. پیش آدم‌ها که هستم لبالب از خشم و نفرت می‌شوم و هیچ نمی‌توانم حرف بزنم. این تعطیلی بدترین اتفاقی بود که می‌توانست بیافتد: سه روز پشت هم، بدون هیچ راه فراری. بدی‌اش این‌جاست که ناراحتی‌ام دیگر ابژه‌ی مشخصی ندارد. لیوان آبی که دستم داده بودند را انگار خالی کرده‌ام روی تمام زندگی‌ام: همه چیز رنگ غم و ناامیدی گرفته ولی لیوان مذکور خالی مانده. هیچ نمی‌فهمم. تا گردن توی میل به انتقام فرو رفته‌ام. از تمام جهان می‌خواهم انتقام بگیرم. خشمی که دارم اما دیگر به سطح نمی‌رسد. در مقابل چیزهای واقعی می‌شکنم و فرو می‌ریزم. تمرکز ندارم. فرار. می‌خواهم از زندگی فرار کنم. استعفا بدهم. پنهان شوم. بگریزم. چه طور بگویم؟ می‌خواهم جهان زندگان را به زندگان واگذارم و ... و بعد چه؟

و بعد می‌خواهم بتوانم فراموش کنم. جالب نیست؟ انگار هنوز چیزهایی هست که می‌خواهم! هاه. این یعنی هنوز زنده‌ام؟ 

وقتی شروع کردم به چیز متفاوتی می‌خواستم برسم. چیزی نبود که درباره‌ی خودم بگویم. اما باز، همین که شروع کردم به نوشتن، به قول کتاب ایوب، آه و ناله‌ام مانند آب جاری شد. فکر می‌کردم از خودم خالی شده‌ام. فکر می‌کردم چیز دیگری تمام من را پر کرده. حالا که می‌بینم هنوز از پشت دیگری رگه‌های من پیداست، خوشحال‌ترم. هرچند که خوشحالی ابلهانه‌ای است.

۰۴ خرداد ۰۱ ، ۱۰:۱۶ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

چیزی به اندازه‌ی فندق

هر نیم ساعت دو سه بار بطری آب پر و خالی می‌شد. هر قدر می‌نوشیدم فایده‌ای نداشت. چیز کوچکی که در گلویم گیر کرده بود پایین نمی‌رفت. بدتر از همه این که با این همه آب، باز هم خشک و تشنه بودم چون دائماً همه‌ی آب‌های بدنم را جمع می‌کردم و تبدیل به اشک می‌کردم و قطره قطره بیرون می‌ریختم. فایده‌ای نداشت. همچنان چیز کوچکی توی گلویم گیر کرده بود. وقتی اشک‌ها خشک می‌شد، یا بطری آب خالی می‌شد و نا نداشتم که برای پر کردنش بلند شوم، این فندقی که توی گلویم گیر کرده راه نفس را بند می‌آورد.

نه. این‌ها را نخوانید. این‌ها برای شما نوشته نشده. من چیزی اگر بلد باشم بنویسم، مرثیه نوشتن است. حالا که در جهان مرثیه‌های بهتری هست، همان‌ها را بخوانید. نوشتن این‌ها مثل گریه کردن در خیابان است: نشان دادن اشک‌هایم به آدم‌های غریبه، به جای کسی که باید. مثل مردم توی خیابان رویتان را برگردانید. سطرهای بعدی را نخوانید. به سراغ چیزهای دیگر بروید.

لابه‌‌لای نفس‌های سنگینم احساس می‌کنم چیزی در سینه‌ام ریشه‌دوانده بود که حالا دارد از جا کنده می‌شود. چیزی را می‌خواهند از لای دنده‌هایم بیرون بکشند. دستی میان جوارحم می‌گردد و دائم چنگ می‌زند به این «چیز» و این «چیز» بی‌وقفه از دستش می‌گریزد، مثل ماهی. ای ماهی طلایی مرداب خون من! خوش باد هستی‌ات که مرا نوش می‌کنی. در من گنجینه‌ای پنهان است که به هیچ کس تسلیمش نخواهم کرد. هیچ کس. هیچ وقت.

برای آن که از این همه آشفتگی فرار کنم همراه نیمه‌غریبه-نیمه‌آشنایی شدم که حرف بزنیم. شروع کرد به رودکی خواندن:

 

ای آن که غمگنی و سزاواری

وندر نهان سرشک همی باری

 

رفت آن که رفت و آمد آنک آمد

بود آن که بود، خیره چه غمداری؟

 

هموار کرد خواهی گیتی را؟

گیتی‌ست، کی پذیرد همواری!

 

شو تا قیامت آید زاری کن

کی رفته را به زاری بازآری؟

 

تا بشکنی سپاه غمان بر دل

آن به که می بیاری و بگساری

 

نتوانستم تحمل کنم.

جایی هم ندارم که به آن بگریزم: منم و ردای تنگی که به جز منش نگنجد. حسرت گنجیدن هم ندارم دیگر. غمگین هم نیستم. تنها مسئله این است که جهان در دهانم مزه‌ی خاک می‌دهد.

۲۷ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۶:۴۰ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid