زیرزمین

۴۶ مطلب با موضوع «آنیات» ثبت شده است

فامیل

دیشب برای اولین بار در جمع فامیل کسی بود که به گفت و گویش شایق باشم. درباره ی موبی دیک حرف زدیم و بعد محمود دولت آبادی، سر جمع ده دقیقه. 

نسبتش آن قدر دور هست که مطمئن باشم تا شش ماه دیگر نمی بینمش. حیف.

۲۱ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۳۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

Super wide view

Or Why I Love BRT

the mos wide view

۰۳ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۵۲ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

پی ام اس

و ما ادراک ما پی ام اس :|

۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۲۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

مغازه دارهای این طرف خیابان بهبودی

و من چه قدر این رگه هایِ مذهبِ باقی مانده میان مردم را دوست دارم. چندین روز پیش بود -زود تر وقت نشد بنویسم- که هندزفری در گوش راه می رفتم و گردنم را تا جایی که می شد خم کرده بودم پایین و به نوک کفش هایم نگاه می کردم. در حال و هوای خودم بودم –مثل همیشه- که یک هو تعداد کفش های دور و برم زیاد شد و حتا صدای تبریک ها از گلوله ی پلاستیکی که در گوشم چپانده بودم عبور کرد و من شنیدمشان. میلاد حضرت عباس بود و من فراموش کرده بودم این را که مغازه دارهای این طرفِ خیابانِ بهبودی برای مناسبت قبلی سنگ تمام گذاشته بودند. از فلافلی و کبابی تا رومبلی دوزی و بقالی.

مبل های کهنه با رومبلی های رنگ به رنگ دوباره کنار پیاده رو ردیف شده بودند و باد پرچم ها و کتیبه ها راتاب می داد. پسرک کنار مادرش –که ایستاده بود و شربت و شیرینی می خورد- نشسته بود. مغازه دارِ بقالیِ رو به رو با یک کارتنِ به نسبت بزرگ از درِ بقالی بیرون آمد. به پسربچه که مشغول تاب دادنِ پاهایش بود گفت: «بستنی می خورری؟» و هم زمان چسب های کارتن را پاره کرد.

فکر می کنم که چه حس بی نظیری در وجودِ کودک نشانده آن مرد و چه مسئولیت خطیری دارد این رنگ زدن.

۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۰۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم:/

جایی کار می کنم که یک روز سقف صد خانه را  با پارچه گرین روف(!) می کنم، یک روز زمین های دشت را رنگ می زنم، یک روز چهل گاو زل می زنند به م و یک روز شلوار می پیچم به پای آدمکِ «خانه ی ایرانی».

بعضی وقت ها از این همه تفاوت خسته می شوم. فقط می خواهم الهه برایم حرف بزند و من هی حواسم پرتِ دور و برمان شود؛ اما خودم را می کِشانم و بلند می کنم و کفش پای خودم می کنم و می اندازم توی قطار. قطار می بَرَدَم تا تقاطع مطهری-مفتح. راه می روم تا شریعتی، پلیس، دارکوبا.

بعد از ظهر هم به زور بلند می شوم و لباس عوض می کنم-نه آن قدر سخت که صبح. دوست دارم بروم سرِ وقتِ الهه، یا گلشن، یا هر آشنای قدیمی و تکراریِ دیگر. 

اما فقط سوار قطار می شوم و بر میگردم خانه و به این فکر می کنم که اگر -مثلا- زهره بشنود امروز خَر و خَرچه درست و بسته بندی کردم چه قدر هیجان زده خواهد شد.

سه-چار هفته پیش خودم را انداختم و با گلشن رفتم بیرون، همان ماجرای آل پاچینو و جوجه خروس و این ها. تا مدتی خوب تامین بودم. حالا باز شروع کرده ام به مرور کردنِ کلمه به کلمه ی گفت و گوهای قدیمی و خلق گفت و گوی خیالی در ذهن.

۱۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۴۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

خوشی های زندگی

دارم فکر می کنم چرا من این قدر خوب و روان سختی ها و دلخوری ها و غم و غصه هام رو می نویسم؛ ولی هیچ وقت به صرافت این نمی افتم که خوشی های  زندگیم رو هم با ملت به اشتراک بذارم. مثلا چرا هیچ وقتی ننشستم اون لحظه ای رو توصیف کنم که تو جنگلای ارسباران تو یه بی راهه ای نشسته بودم و بین برگ ها و بوته ها کم کم دیدم درست رو به روم یه پرنده ی وحشی خوش صدا نشسته، و غذا دهن جوجه هاش میذاره.

یا اون لحظه ای رو که خرگوش از کنار پام دوید و رفت تو سوراخش.

یا اون موقعی که خیلی بچه بودم  و رفته بودیم کوه و من یه عالمه گردالی هایِ مشکی جمع کردم که تو آتیش خوب می سوخت و کسی بهم نگفت سرگین چیه. :دی

یا این که امروز سه ساعت رفتم دارکوبا و با چسب چوب روی تپه هایی که پس فردا می خوان برن مطب خانم دکتر بافتِ کرت و اینا درست کردم؛ اصلا همین دیروز که نیم ساعت با فرزانه و یاشا دُورِ یه شیتِ دویست و بیست چرخیدیم و چه قدر مضحک بودیم.

سوال بنیادی ترم اینه که چرا غم در من بیشتر اَثَر می کنه؟

و یاد سوالی می افتم که زمانی ازم پرسید-و من بعدها چقدر به خاطرش سوختم. پرسید :«چرا همه ی شِعرا از عشق حرف میرنن؟ این موضوع چی داره که این قدر روی ما تاثیر می ذاره؟» و گفت که این روزا به این مسئله خیلی فکر می کنه. من هیچ حدس نمی زدم که قراره به همین زودیا با خودم بگم: «عاشق شده...»

خلاصه که انگار من بلدم تو غم غوطه بخورم؛ تو خوشی نه. چرا؟

۰۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۵۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

ادامه ی دیروز

با هیجان زیادی گفت: «مدرسه مون! پنجره ی کلاسم!»

و در اولین فرصتی که توانست دستش را از فرمان جدا کرد، نگاهش را چرخاند به سمتِ ساختمانِ کنارِ خیابانِ فلسطین و دوباره گفت: «مدرسه م!»

و من حتا نپرسیدم: «کدوم پنجره؟»

چیزی پرسید، توضیح دادم: «هی بیل می زنم، رو می آد، بعد تو خودم فرو می رم و و فرو می رم.» گفت: «آقای همسر هم این جوریه.»

و من نگفتم: «متاسفم.» حتا نگفتم: «خب بگو آرمان.»

پنج دقیقه ای مشغول تلفن بود. معلوم بود با آقای همسر صحبت می کند. قطع که کرد سکوت شد. شروع کرد به حرف زدن: «همسرم داره یه کتابی می نویسه درباره ی نظریه ی بازی ها -اصلا تخصصش اینه- و...» توضیح مختصری داد.

حتا نگفتم: «چه جالب.»

نشسته بودیم. دیوار رو به رو پر از عکس بود. یکی یکی اسم می برد: «چه گوآرا، گاندی، برد پیت، شاملو، کلی هم آل پاچینو.»

گفتم: «آل پاچینو کیه؟»

 

***

دیروز هنوز ادامه دارد:)

۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

آل پاچینو

دیروز فهمیدم آل پاچینویی که فقط در وبلاگِ توکا نیستانی اسمش را شنیده بودم و توصیف عکسش را خوانده بودم؛ نویسنده نیست و بازیگر است.

[واگویه های یک احمق در زمینه ی سینما]

باقی خوبی های دیروز را هم بعدا می نویسم. فعلا این گرو پیش تان باشد. :|

 

۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۳۸ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

چهار نعل

خواب آلودم. دستم را به میله ی بالای سرم گرفته ام. سرم را تکیه می دهم به دستم و می نویسم: خواب آلودم.


چشم هایم را می بندم و سعی می کنم کلمه  ی بعدی را پیدا کنم. در سرم می چرخم و می چرخم. خالی است. کلمه ها گم شده اند. بعدی را پیدا نمی کنم. هیچ زیر و رویی هم ندارد که بگردم. پس کلمه ها کجا می توانند باشند؟
یک هو سر و کله ی یک اسب کهر پیدا می شود. راه که می رود جای سم هایش کف ذهنم می ماند. دقیق می شوم، نعل ندارد. دو زانو می نشینم کنار رد سم ها.


دختری که از رو به رو می آید شبیه الهه است، گوشواره می فروشد. دستم به گز گز افتاده. قطار پر و خالی می شود. قرار بود کجا پیاده شوم؟ سرم را که بلند می کنم انگار از خلسه بلند شده ام. کمی طول می کشد تا چشم هایم به دیدن عادت کنند. دور و برم خلوت شده. بیرون را نگاه می کنم. همه جا پر از نور مصنوعی مهتابی است. پس اسب من کو؟

۱۲ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۴۸ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

از قضا یک روز می بینی، دوست داری زود برخیزی

آهسته آهسته از پله ها بالا می رفت. دیدن آبی آسمان برایش مایه ی خوش حالی بود.

۰۸ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۳۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid