زیرزمین

۳۹ مطلب با موضوع «توفان» ثبت شده است

خواب زمستانی

وسایلم را جمع می کنم که برگردم به غار خودم -خسته و فرسوده و تنها. 

بعد از اردو که صدایم کردند برای جلسه ی برنامه ریزی سال آینده، چهارشنبه بود. دلم نمی خواست پا بگذارم در ساختمان فائزون، می دانستم دهم ها و سوم ها کلاس دارند. زنگ تفریح تازه خورده بود. چهره های نیمه آشنایی که لبخند می زدند و سلام می کردند و بغل می خواستند. حال غریبی بود. انگار که دلم نمی آمد به دزدهای وجودم لبخند نزنم. شبیه همان تاثیر غریبی است که گلشن در من داشت. مجبورم می کنند که صافی باشم. الآن هر حرفی بخواهم می زنم، در مواجه همه چیز مطابق میل خودش تغییر می کند. نمی دانم مطابق میل چه کسی، اما طوری می شوم که انگار کس دیگری در من حرف می زند و راه می رود و فکر می کند. یادم نیست با خودم چه فکر کردم وقتی دیروز دخترک جلویم ایستاد و گفت :«من صادقانه و از صمیم دل دوستت دارم» فقط این را به یاد می آورم که گفتم «محبت می کنی و لطف داری» و کلی حس بد که به سرم آوار شد.

هیولا...

به راحمی گفتم :«از بعد اردو در تصمیمم برای کار آموزشی شک کرده ام؛ چون دو روز تعامل جدی فرسوده ام کرد، چه برسد به یک سال و سال ها.» به پشتی صندلی اش تکیه داد و خندید، با صدای بلند. بعد پرسید که خستگی جسمی یا ملالت. توضیح دادم که احساس می کنم از من کنده اند و برده اند. باز خندید.

من با این دزدهای وجودم چه کنم که می خواهند در آغوشم بگیرند؟

از چهارشنبه ها می ترسم. اول می ترسم که مردک ریشو را ببینم بعد ترسم تبدیل می شود به این که «اصلا به درک! برو بشقاب تو صورتش بشکون!» بعد از فکرهایم خجالت می کشم و می گویم:

-اصلا به تو چه دختر! زندگی مردم به تو چه!

-گلشن "مردم" نیست!

-بشود.

-چرا؟

-چون دل مشغولت کرده. این رابطه مطلوب نیست. چه قدر در روز مشغول خانواده ات می شوی؟ چه قدر مشغول الهه می شوی؟ مصلح؟ ریحانه؟ شریفی...؟

- ...

همین است که می خواهم برگردم همان جا که بودم. پشت دهانه ی غار پنهان شوم و تماشایشان کنم. رابطه ی دلنشین قناد و پیریایی را ببینم و حسرت بخورم. بگویم کاش کسی پیدا می شد که من را هم به چنین دنیایی ببرد. آهی بکشم و برگردم داخل، دست الهه را بگیرم و بگویم همین برای من کافی است. همین اندک گرمایی که از رابطه های محدود جانم را درخشان می کند کافی است. شاید من نیازی ندارم مثل الهه تمام دنیا را بشناسم و دوست داشته باشم. شاید یاد نگرفته ام که با آن ها که دوستشان دارم چه طور همراهی کنم. همین گلشن را بیچاره کردم در آن شلوغی و اضطراب قبل عقد. او هم باید "مردم" بشود. من هنوز یاد نگرفته ام با انسان هایِ شکننده یِ پرگزندِ اطرافم چه طور رفتار کنم.

۰۸ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۴۸ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

در خلقت

مرا پرنده‌یی بدین دیار هدایت نکرده بود:
من خود از این تیره خاک
                             رُسته بودم
چون پونه‌ی خودرویی
که بی‌دخالتِ جالیزبان
                          از رطوبتِ جوباره یی.

۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

مرگ

قبلا هم به این فکر افتاده بودم، مثلا بعد از این که دایی مادرم زیر دست جراح تکه تکه شد و دیگر به خانه اش برنگشت. اما هیچ وقت این قدر دقیق نشدم در خودم که:«چرا؟» حتا بعد از این که درباره ی جنگ ویتنام خواندم، حتا بعد از خواندن خاطرات پدرم از مرگ/شهادت برادرش در غرب، بعد از فاجعه های فرانسه و آلمان و عراق و ... همه جا. بعد از کشته شدن آن بچه ها در انتهای کنسرت بود که اولین بار نشستم و به تصورم از مر گ فکر کردم. بعد از فاجعه ی کابل، همان طور که روی تخت دراز کشیده بودم و لپ تاپ روی شکمم بود، به این فکر کردم که:«چرا؟». به نظرم رسید به چیزی عادت کرده ام-مثلا به دراز کشیدن و خبر مرگ ها را خواندن و گذشتن. با مادربزرگم هم همین طور بودم. خیلی سال پیش بود. همه فکر می کردند که من بچه ام و متوجه نیستم که چه اتفاقاتی در اطرافم می افتد؛ اما من خیلی خوب می شنیدم که درباره ی مرگ چه کسی حرف می زنند و گریه می کنند. مسئله این جا بود که من نمی دانستم «یعنی چه» و خب، چیزی که نمی دانم چیست گریه و غم و خوشحالی هم نداشت.

اما من از مرگ چه می فهمم؟ دین را که کنار بگذارم؛ می ماند جسدی که تا به یاد دارم قرین یک سری عادات و رفتارها بود و دیگر نیست. یعنی تنها مشاهده ی من از مرگ آدم ها همین است. حتا شاید آدم های نخستین، اگر آن روایت هابیل و قابیل را کنار بگذاریم، تا مدتی جسدِ نزدیکانشان را نگه می داشته اند. این که این آدم دیگر بلند نمی شود و راه نمی رود و حرف نمی زند اصلا بدیهی نیست. یادم است دختر دایی مادرم تا مدت ها پس از مرگ پدرش بعد از ظهر ها -طبق عادت- منتظر شنیدن صدای در بود. البته این که من از دست و پا و گوشت و استخوانی انتظار نوع خاصی از حرکات و رفتارها را داشته باشم و به آن دل ببندم هم، اصلا بدیهی نیست.

من نه می فهمم چه می شود که مشتی گوشت و چربی و استخوان مرا بندِ خودش می کند، نه می فهمم چه می شود که دیگر همراه خودش هیچ کدام از آن حرکات را ندارد و انگار نه انگار، می اندازندش گوشه ای، می شویندش و زیر خروارها خاک دفنش می کنند.

شاید این ها فقط توجیه باشند، نمی دانم. به هر حال بی ربط به این مسئله نیست این که بخشی از من نسبت به مرگ کرور کرور آدم در کابل و فیلیپین و پاریس و عراق و حتا بغل گوش خودم، در مجلس شورای اسلامی، بی تفاوت است.

۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۵۲ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد

سه شنبه روز معلم بود. بعدِ برنامه چند تایی از بچه ها به من هم تبریک گفتند؛ هر چند که مهدیه صدایم می کنند و با فرم مدرسه سر کلاسشان می روم.

چه قدر دهم ها را دوست دارم. هیچ کس نمی فهمد چه قدر دلم برای لحظه لحظه ی دویدن و راه رفتن و حرف زدن و فکر کردنشان می تپد. هدی پرسید: «برنامه شون چه طور بود؟» گفتم: «قابل قبول.» همین است که می گویم هیچ کس نمی فهمد.

چه قدر از دهم ها بیزارم. چه قدر خسته ام می کنند. بعد که زنگشان می خورد و رهایم می کنند/رهایشان می کنم؛ تازه می فهمم چه قدر فرسوده شده ام. انگار که از روحم کنده اند و برده اند. نمی خواهم ذره ای صدای کلاسشان به گوشم برسد.

معلم شان داد می زند. نمی توانم این را تحمل کنم. می خواهم گلویِ معلمِ نامتوجه را بِدَرَم. چه قدر دهم ها را دوست دارم.

چه قدر از دهم ها متنفرم.

***

که در این قفس جانوری هست

از نوازشِ دستانت برانگیخته

که از حرکتِ آرامِ این سیاه جامه مسافر

به خشمی حیوانی می خُروشد. 

۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۳۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

رو سربنه به بالین تنها مرا رها کن

دیروز با بچه های دهم رفتم اردو. فی الواقع بچه های دهم را بُردیم اردو، موزه یِ ایرانِ باستان، برای درسِ تاریخِشان که کتابِ تازه تالیف دارد و من فکر می کنم خیلی بهتر از کتابِ ما باشد. از این جهت می گویم که شنیده ام چیزی شبیهِ مجموعه یِ «داستانِ فکرِ ایرانی» است که برادرهای من عاشقش شده اند و خیلی سریع جلدِ اولش را خوانده اند و تمام.

تجربه یِ بدی نبود. با دهم ها، بیشتر از درِ رفاقت واردِ تعامل می شوم تا بزرگ تر بودن. همین است که اُصولا کسی حرفم را حرف حساب نمی کند. البته منصفانه تر این است که بگویم اگر کسی توجهی هم به حرف های من بکند، از سرِ محبتی است که به من دارد و خب، باید تمامِ تلاشم را بکنم که محبت شان را نگه دارم. این سخت ترین بخشِ ماجرا ست. این که در رابطه ای نفر اول باشم، من قدم پیش بگذارم، من سرِ حرف را باز کنم و من احساسات نشان بدهم. این کارها واقعا فرسوده ام می کنند.

وقتی رسیدیم مدرسه، پادرد، کمردرد یا گلودرد نداشتم. اما به محضِ این که چادرم را درآوردم و نشستم رویِ چارپایه ی اتاقِ تفکر ریاضی، چشم هایم پُر شد و راهِ نفسم گرفت. بلند شدم که جِلویِ گلشن گریه نکنم. پرسید: کجا؟ بدونِ این که برگردم گفتم آب خنک و رفتم.

در تمام راه هم چشم هایم از اشک پُر و خالی می شد. تمامِ توانِ ذهنم را روی این گذاشته بودم که هیچ قطره ای سُر نخورد و او هم عملا کلمه ای جوابِ درست از من نشنید. خواست حالم را عوض کند، کلی از رگِ خوابِ همایون شجریان برایم گفت و یکی را گذاشت. مردک برداشته «رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن» را با یک ریتم تند و آتشینی خوانده که مانند ندارد. تقریبا همین را برگشتم توی صورتش گفتم. البته به چشم هایش نگاه نکردم که یک وقت مثل قدیم ها گریه ام نگیرد. ضبط را خاموش کرد و با این که خانه ی ما را تقریبا بلد بود، سر هر تقاطع پرسید :«حالا چی؟»

اصلا حوصله ی تعامل نداشتم. دلم الهه را می خواست که هی حرف بزند و نگذارد که دائما در ذهنم با خودش دیالوگ کنم. توی کوچه خیلی تشکر کردم، کلی لبخندِ گنده زدم که چشم هایم بسته شوند و روحم از دنیای فرساینده ی بیرون و از چشم های آدم ها مصون بماند و پیاده شدم.

***

اونا شُکوفه یِ گیلاس دارن، مام میوه ی ناروَن داریم.

۳۰ فروردين ۹۶ ، ۰۹:۱۹ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

فضاحت بار بود

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۴ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۱۱
Hurricane Is a little kid

برای تو ای روز اردیبهشتی!

چه اسفندها آه
چه اسفندها دود کردیم...
 

دستم به نوشتن نمیرود. اسفند عزیز دوست داشتنی را نگاه میکنم و دستی به موهایم می کشم. چشم هایم را می بندم و حس بینایی ام را میفرستم به نوک انگشتها. موهایم سفید سفید اند؛ همان طور که همیشه دوست داشته ام.
کاش برای این همه تنهایی، مسکنی پیدا می شد. گاهی عصبانی می شوم. از دست همه ی آنهایی که اهلی ام کرده اند عصبانی می شوم: یک روباه دندان تیز کرده ی عصبانی. خیره می شوم به الهه، به گلشن، به سیده سمانه موسوی مدنی. در سرم فریاد می کشم: شما لعنتی ها من را از زاویه ی ساکت و آرامی که داشتم بیرون کشیدید. حالا به چه حقی تنها رهایم می کنید؟
از شدت خشم سفیدی چشم هایم به سرخی میزند. دور خودم می پیچم اما جرات ندارم حرفی بزنم. 
تنهایی های امسال چقدر پیر و فرسوده ام کرده است؛ چقدر دلم هوای خوشی های قدیمی را می کند.
اسفند آهسته آهسته از کنارم رد می شود. می ترسم، دیوانه وار می ترسم که این یکی هم تنهایم بگذارد. دوست ندارم ترس از تنها ماندن برایم عادت شود. یک بار تمام شب را گریه کردم. از حال غریبی که ناگهان بر همه ی بدنم مستولی شده بود بیزار بودم، احمقانه بود، حتا از تصور خودم بدون الهه و گلشن و باقی آشناهای قدیمی وحشت داشتم. خب، من را این آدم های عزیز دوست داشتنی به همچو شکل نافرمی در آوردند. حق ندارم طلبکار باشم؟
اسفند هم حال غریبی دارد. همیشه مثل گلشن بی خداحافظی رها می کند و می رود. گلشن ده روز رفت، الهه چند ماه است که رفته است، اسفند برای همیشه تنها می گذارد. کاش می نشست چای می خورد. انگار مثل الهه کنکور دارد. گلشن کنکورش را داد، ششم اسفند بود، اما هنوز وقت ندارد. همه ی آدم های قدیمی زندگی ام  کنکور دارند و من گیر این اسفند لعنتی افتاده ام که یک هو می بینی نیست. 
واقعیتش، ازاین همه غرغر هم حوصله ام سر رفته.

۰۹ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۰۵ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

شکست دست و پا درد است؛ اما

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۰ دی ۹۵ ، ۲۳:۳۳
Hurricane Is a little kid

هیولا

 از هرچه بیشتر خوشم بیاید، بیشتر از آن متنفر می­شود

 

بعضی وقت­ها که حالم خوش نیست، دور و بری­هایم سعی می­کنند دائم همراهم باشند، به هر بهانه­ای سرگمم کنند و خلاصه نگذارند تنها بمانم. اما خب، آن­ها نمی­دانند من هیچ وقت تنها نیستم. نه! هیچ لرد سیاهی زیر روسری ام نیست؛ اما شاید یک وقتی –نمی­دانم، احتمالا خواب بوده­ام یا خیلی غرق تخیلات روزمره­ و نفهمیده­ام، مهم نیست. به هر حال- موجود عجیب بی­شکل و صورتی توی شکمم لانه کرده. عجیب تر از خود آن هیولای بی­شکل و صورت، همزیستی دل و روده­ام با آن است. هیچ نمی­فهمم چه طور این اتفاق افتاده، اما اصل ماجرا این است که من به وجود این هیولا در شکمم ایمان دارم و همین کافی است. اصلا فکر نکنید خیال­بافی می­کنم. شما هم اگر مثل من دچار مزاحمت­های یک هیولای درونی شده بودید، کوچک­ترین شکی بر درستی نوشته­هایم به خود راه نمی­دادید.

وقت­هایی که هیولا حسابی عصبانی و خسته است، واقعا به لبه­ی جنون می­رساندم. انگار که از هرچه من دوست داشته باشم متنفر است. هرقدر چیزی را بیشتر دوست داشته باشم، هیولا بیشتر از آن متنفر می­شود. این حالاتِ دیوانه­وار هر سه-چار هفته­ یک بار شدت می­گیرند و هر بار شدیدتر می­شوند تا این­که خودم هم راه تشخیص احساساتم را گم می­کنم. نمی­دانم از دور و اطرافم متنفرم یا دوستشان دارم. گیج و منگ راه می­روم و سعی می­کنم کم­تر از قبل حرف بزنم. همه برایم غریبه می­شوند. خندیدن­های چند روز قبل سال­ها عقب می­روند و من آدم­ها را در زمان گم می­کنم. این­جور وقت­ها کسانی که تا دیروز دوست­شان داشتم، یک جور غمگینی و یخزدگی نامعمول ته چشم­هایم پیدا می­کنند. سعی می­کنند تنهایم نگذارند و حالم را خوب کنند. آن­ها نمی­دانند چیزی که در چشم­هایم دیده­اند، صورت بی­شکل یک هیولا است. فکر می­کنند در خودم فرورفته­ام. اما من می­دانم؛ آن­ چه آن­ها را به این فکر می­اندازد، پیله­ای است که هیولا دور من تنیده. پیله­ای که هیچ پروانه­ای از آن خارج نخواهد شد و من هربار –خسته و پلاسیده- سعی می­کنم آن را از درون پاره کنم.

۲۵ آبان ۹۵ ، ۲۱:۴۸ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid