زیرزمین

در همش گیسوان چون معما

ایشون اسم شون «یو وی دبلیو اکس وای زی» می باشد!

uvwxyz

هدف اولیه ی کسانی که این مجموعه رو ساخته اند، این بوده که صفحات مختصات هرچند بُعدی رو به نوعی شبیه سازی کنند. از «XYZ» که همون دستگاه مختصات سه بُعدیِ خودمونه شروع می شه و هر بار تعداد صفحاتی که باهم برخورد دارن بیشتر می شه تا این جا که شش صفحه با هم برخورد می کنن. اون اولیه همون دنیای سه بعدی خودمون رو می خواد نشون بده و طبق قاعده زاویه ی بین صفحاتش نود درجه س. باز هم طبق قاعده وقتی این XYZ داره تبدیل می شه به WXYZ این زاویه ی نود درجه ای باید همچنان حفظ بشه که بشه بهش گفت «مدل مختصات چهار بعدی» اما نمی دونم چرا آدما نمی فهمن که ما توی یه عالم سه بعدی زندگی می کنیم و خب معلومه که هیچ اریگامی سازی -هر قدر هم حرفه ای- نمی تونه کاری کنه که چارتا صفحه در این عالم در یک نقطه با هم برخورد کنن و زاویه ی بین همه شون نود درجه باشه. اه. جای ایراد گرفتن نداره که! اصلا همین ایده اونقدر فوق العاده هست که فرصت نمی شه به این فکر کنی که این واقعا صفحه ی مختصات پنج بعدی نیست. بابا، همین که زاویه ی بین صفحاتش مساویه خودش خیلی نیست؟!

حالا بچه ی منو این طوری نگاش نکنید. ایراد داره، حوصله نکردم درستش کنم. اون آبیه که تَکه و جلوست باید بره جای اون زرده که اون پشته و در امتداد دوتا آبیای دیگه ست. مهم نیست حالا.

۲۰ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۴۶ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

نوید :)

قراره عیدی بگیرمش ^_^

در درجه ای از خرکیف بودن قرار دارم که قابل تصور نیست!

آبرنگ جدیدِقدیمی

نمیدونم؛ ولی شاید این آبرنگی که زمانی محبت بسیاری دریافت کرده و چیزای فوق العاده ای کشیده، بتونه تجربه های خودشو با من هم به اشتراک بذاره. هوم؟ ترجیح میدم باور داشته باشم که وقتی چیزی قدیمی میشه، کم کم درش روحی به وجود میاد که میتونه با آدم حرف بزنه. مثل یه یوکای. مثل خونه های قدیمی. مثل مادربزرگا.

۱۸ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۰۹ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

چهار نعل

خواب آلودم. دستم را به میله ی بالای سرم گرفته ام. سرم را تکیه می دهم به دستم و می نویسم: خواب آلودم.


چشم هایم را می بندم و سعی می کنم کلمه  ی بعدی را پیدا کنم. در سرم می چرخم و می چرخم. خالی است. کلمه ها گم شده اند. بعدی را پیدا نمی کنم. هیچ زیر و رویی هم ندارد که بگردم. پس کلمه ها کجا می توانند باشند؟
یک هو سر و کله ی یک اسب کهر پیدا می شود. راه که می رود جای سم هایش کف ذهنم می ماند. دقیق می شوم، نعل ندارد. دو زانو می نشینم کنار رد سم ها.


دختری که از رو به رو می آید شبیه الهه است، گوشواره می فروشد. دستم به گز گز افتاده. قطار پر و خالی می شود. قرار بود کجا پیاده شوم؟ سرم را که بلند می کنم انگار از خلسه بلند شده ام. کمی طول می کشد تا چشم هایم به دیدن عادت کنند. دور و برم خلوت شده. بیرون را نگاه می کنم. همه جا پر از نور مصنوعی مهتابی است. پس اسب من کو؟

۱۲ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۴۸ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

از قضا یک روز می بینی، دوست داری زود برخیزی

آهسته آهسته از پله ها بالا می رفت. دیدن آبی آسمان برایش مایه ی خوش حالی بود.

۰۸ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۳۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

سفرنامه ی یزد-هفت

خانه، دوباره همه چیز دُرُست عین قبل.

مرد دیر آمده از راه سفر

عصر

رسید :)

 

په نون: بابت همه ی شعرهایی که این مدت دست کاری کردم از شاعر تشکر دارم که این فرصت رو بهم داد. (دستور زبان :| )

۰۳ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۰۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

سفرنامه ی یزد-شش

خوب است اولین بک آپ پوینت زندگی من همین جا باشد. یک ماه بعد، یک سال بعد، هروقتی که خَسته شدم، دوباره مثل یکی دو هفته پیش فَرسودگی و تنهایی به تمام عَواطفم غلبه کرد، ری استور کنم خودم را و برگردم به حالت خلسه و فراموشیِ این روزها. اَصلا یادم برود که گلشنی هست (وَ مردک ریشویی) الهه ای که مُدتی است فاصله جایش را گرفته و محبّتی که در دل من به ریحانه و زهرا و میچی و سارا و مصلح هست و آزارم می­دهد. کدام احمقی از مَحَبّت هایش به دیگران چُنین جَهَنّمی می سازد که من؟!

این بی­تفاوتی را که سفر در من ایجاد می­کند دوست دارم. انگار که تمام عالم نیست جز من و امیرمهدی و احسان و مامان و بابا. هرچه اطرافمان آدم کمتر باشد، غوری که در خانواده می­کنم هم عمیق­تر می­شود.

امروز از مِهریز رفتیم به عید دیدنی خانه­یِ یگانه. شولی خوردیم و من لَذّت بسیار بردم از نوع کَلِمات و آوای پدرش، و صِراحتِ لهجه­ای که پیش­تر در یگانه دیده بودم و فَهمیدم که از پدر به ارث برده. مُهلتِ حضورمان تَمام شد. در را باز کردیم:

«خداحافظ آقای شوق الشعرا!

خداحافظ یگانه! تا مِهر ماه صبر نمی­کنم که در دانشگاه ببینمت! زودتر بیا!

خداحافظ مَسجدِ جامعِ شگفت!

خداحافظ کوچه پس کوچه­های عَجیب! دیوارهایِ بلندِ کاه­گلی!

خداحافظ آتشکده! بویِ عود و کُندر! (وای که چه مَحَبّت غلیظی در من هست به شما)

خداحافظ میدان میرچخماق!

تکوک!

اله آباد!

قلعه ماهان!

خانه­ی تاریخیِ ملک ثابت!

خداحافظ یزد!

یگانه...»

سوار شدیم و رفتیم. فردا صبح سوار می­شویم به مقصد خانه.

چه ره­آورد سفر دارم از این راه دراز

۰۳ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۳۳ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

سفرنامه ی یزد-پنج

دیشب باید شماره­ی پنجم سفرنامه­ ی یزد را می­نوشتم، که خواب بودم.

یک ساعت قبل از تحویل سال در خیابان­های یزد می­چرخیدیم به دنبال آتشکده. گفته بودند مراسم نوروز دارند و غیره. آدرس پرسیدیم، با لهجه­ ی یزدی فوق­ العاده­اش گفت که الآن طرف آتشکده نروید که شلوغ است. آنچه بود با تصور ما تهرانی­ها از شلوغی دنیایی تفاوت داشت. اصلا آدمی نبود! قدر یکی دو متر صف را می­گفت ازدحام! کمی خندیدیم. بعد هم از دم در راهی­مان کردند به سمت باغ دولت­ آباد. به این بهانه که این­جا برنامه­ای ندارد. تحویل سال بین درخت­های باغ خوبِ دولت آباد بودیم و الخ.

حق بود که دیروز را نمی­نوشتم اصلا. حالا اصلِ کار، امروز.

رفیقی دارم که اهل یزد است؛ از آن تیره طایفه­ های نام آشنا: ملک ثابت. سفارش کرده بود که موزه­ی آبگینه­ ی اله آباد زارچ را ببینیم. رفتیم که ببینیم. قدم قدم که رفتیم سر از خانه­یِ تاریخیِ ملک ثابت درآوردیم که از قضا موزه­ ی آبگینه هم همان بود! همان اوایل بازدید فهمیدیم که اسم آقای راهنما ملک ثابت است. آقای راهنما هم فهمید که ما هم ملک ثابتی می شناسیم. خلاصه که آقا عموی رفیقمان از آب درآمد و حسابی هوامان را داشت. چرخی در اله آباد زدیم. چقدر همه جا مسجد دارد! یزد هم همینطور بود.

بیابان

و بعد هم سر زدیم به آشناهایمان، عید دیدنیِ خانه­ ی دوستِ زمانِ دانشگاه پدر، مرد خوش صحبت. متاسفانه این طور آدم­های پرحرف معمولا حوصله­ام را سر می­برند. نمک هم به اندازه­اش خوب است. یکی دو تا شوخی اول و آخرش را دوست داشتم. باقی را اصلا نشنیدم چون دیگر محو شده بودم در داستان مصورِ اینترنتی خودم که ببینم نویسنده چه به سر کادیس اِتراما دی رایزِل آورد و فرانکنشتاین چه کرد و به همین ترتیب تا انتها.

سه دیگر نوبت دوستِ من- یگانه­ی شوق الشعرای خوب. نشسته بودم لبه­ ی پیاده راهی که منتهی می­شود به بنای امیر چخماق/چقماق/چخماخ. مشغول کامل کردن اسکچ های دیروزم بودم که شنیدم: مهدیه! 

نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد

و میزبان پرسید: قشنگ یعنی چه؟

۰۲ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۴۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

سفرنامه ی یزد-چهار

علیرغم اشتیاقم به یزد، تمام امروزمان جلوی در تعمیرگاه گذشت؛ همین قدر مزخرف. لذا از عکس­های دیروز آپلود می­کنم جهتِ خوشیِ دل.

خانه ی طباطبایی ها

 

ابیانه، موزه ی زنده

ناگفته نماند که رفتم دستشویی، خواستم بلند شوم، دیدم شلنگ ندارد. مصیبتی بود.

از تو دل ار سفر کند با تپش جگر کند

۳۰ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۱۴ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

سفرنامه ی یزد-سه

دیشب ننوشتم که چه بادی بود در ابیانه. صدای باد که می­پیچید بین کوچه­های سربسته ودرخت­ها چیزی کم از صدای غریدن­های ارس نداشت. زدیم بیرون که برای شام چیزی پیدا کنیم. همه جا فقط درِ بسته بود و دیوار. دست آخر بقّالی کوچکی پیدا شد که پیرمردی لابه­لای قفسه­ها و یخچالش دیده می­شد. به تمامی پیدا بود که خواب ندارد. مغازه­اش بوی دود سیگار می­داد؛ اما فهمیدیم که خوش­صحبت است.

باقی ماجرا راه بود و راه بود و راه. از کنار شهرهایی رد شدیم که پیش از فقط اسمشان را شنیده بودم. اردکان، مهاباد، میبد. همه­ی سعی­ام بر این بود که خلاف عادت کودکی تکان­های ماشین بی­هوشم نکند. موفق شدم و حجم خوبی از این موفقیت را مدیون بازی «از سرعت خود به کاهید» ام که هنوز شگفتی خودش را از دست نداده.

باید بگویم که آسمان اینجا عمق شب قبل را ندارد. اول شب جبار پیدا بود، حالا نمی­دانم به خاطر نور افکن­های مزاحم است که نمی­بینمش یا غبار یا ابر. مشتاقم به فردا صبح، به یزد.

نکند کسی زخوشی سفر... 

۲۸ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۰۲ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid

سفرنامه ی یزد-دو

کاشان، شهر لواشک و گلاب :)

سوار شدیم به قصد باغ فین کاشان. گردشگر خارجی بیشتر از ایرانی دیدیم. از چهره­های تیره­ی سوخته با ریش کوچک روی چانه یا لباس رنگی بلند و گلدار بود تا موی دو رنگ اروپایی و چشم آبی. نمی­دانستم حمام فین کاشان –و در نتیجه صحنه­ی قتل امیرکبیر- هم درست داخل باغ فین است. دلم اندکی گرفت، اما از طرح­های امروزم راضی بودم.

طبیعتا مسیر کاشان تا ابیانه را خوابیدم؛ هرچند که از یک طرف همایون نه فرشته ام نه شیطان می­خواند و از طرف دیگر صداپیشه­های انیمیشن سینگ.

غروب به شهر سرخ ابیانه رسیدیم. آن طور که همه جا می­گویند «موزه­ی زنده» نیست. سر جمع صد خانواده­ی ساکن دارد و باقی درها همه قفل و چفت. هر ده، بیست متر یک تیر چراغ برق کاشته­اند که نور می­اندازد رو شاخ و برگ درخت­ها و سایه درست می­کند. سعی می­کنم تصور کنم ماه کامل چقدر با این نور مصنوعی تفاوت دارد. از حق نگذریم آسمان ژرفی دارد. جبار درست بالای سرمان می­درخشد... باید لیزر بخرم کنار نقشهی آسمان کنار دستم باشد همیشه. به درد خودم نخورد همسفرهایم مستفیض میشوند:)

تا سفر چه زاید باز!

۲۷ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۴۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hurricane Is a little kid